درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو


ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

    رهی معیری

نوشته شده در شنبه 4 دی 1395 ساعت 8:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 100 بازدید
  • []

  • دل عاشق به پیغامی بسازد

    خمار آلوده با جامی بسازد

    مرا کیفیت چشم تو کافیست

    ریاضت کش ببادامی بسازد

    نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 19:29 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 114 بازدید
  • []


  • دلِ عاشق بوَد گرگِ گرسنه
    که گرگ ، از هی هیِ چوپان نترسد

    باباطاهر

    نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 20:11 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 93 بازدید
  • []


  • یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
    ‎در میان لاله و گل آشیانی داشتم


    سالروز درگذشت شاعر

    رهی معیری

    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 12:21 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 91 بازدید
  • []


  • سه درد آمد به جانم ، هر سه یکبار !
    غریبیّ و اسیریّ و غم یار

    غریبیّ و اسیری چاره دارد
    غم یار و غم یار و غم یار ...


    نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 71 بازدید
  • []


  • آن که خواب خوشم
    از دیده ربوده است،
    تویی

    و آن که یک بوسه
    از آن لب نربوده است،
    منم...!

    نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:30 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 100 بازدید
  • []

  •  

    بُرد آرام دلم، یارِ دلارام
                                            کجاست؟
    آن دلارام که بُرد از دلم آرام
                                            کجاست؟


    برچسب‌ها: رهی معیری,دلارام
    نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 14:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 165 بازدید
  • []

  • من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
    که بر دیدار طاقت سوز خود
    عاشق‌تر از مایی


    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 23:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 205 بازدید
  • []

  •  

    خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
     نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی

    من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
    که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

    بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
     تو شمع مجلس افرو. زی تو ماه مجلس آرایی

    مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
    میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی    
    کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
    دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

    مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
     خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

    من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
     مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

    ''رهی'' تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
    که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی              

    برچسب‌ها: رهی معییری
    نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 8:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 223 بازدید
  • []

  •  

    خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

    نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

    من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

    که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

    به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

    تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

    منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

    تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 18:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 224 بازدید
  • []

  •  

    ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

    بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

    زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

    غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

    نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

    با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

    سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

    وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

    بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

    یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 3:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 314 بازدید
  • []

  •  

    چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

    چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

    من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

    تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

    خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

    تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 3:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 221 بازدید
  • []

  • مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز 
    مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز 
    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
    شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز 
    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 
    عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز 
    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم 
    گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز 
    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 
    سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند 
    صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز 
    خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
    طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

    نوشته شده در دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 23:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 289 بازدید
  • []

  • مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

    مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

    شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

    عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

    گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

    سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

    صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

    خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

    طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت 23:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 214 بازدید
  • []

  • عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
    چمن پر سبزه صحرا لاله زاره 
    دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
    که دنیـــــای دنی بی اعتباره  بابا طاهر


     
    دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
    دلا خون شو که خوبان این پسندند 
    متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
    گروهــــی آن گروهی این پســـندند بابا طاهر

     

    جدا از رویت ای ماه دل افروز
    نه روز از شو شناسم نه شو از روز 
    وصــالت گر مـرا گردد میســر
    هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز  بابا طاهر

     

    یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
    یک وصل و یکی هجران پسندد 
    من از درمان و درد و وصل و هجران
    پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

     

    هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
    دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی 
    اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
    به شیرین جانت آخر نیشتر بی بابا طاهر


     
    هر آنکس عاشق است از جان نترسد
    یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
    دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
    که گرگ از هی هی چوپان نترسد بابا طاهر

     

    درخت غم بجانم کرده ریشه
    بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه 
    رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
    اجل سنگست و آدم مثل شیشه بابا طاهر

     

    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 
    بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
    تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل 
    بابا طاهر

     

    خوشــا آندل کــه از خود بیخبر بــی
    ندونه در ســـفر یا در حضر بی 
    بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
    پی لیلی دوان با چشم تر بی بابا طاهر

     

    دلا راهت پر از خار و خسک بی
    گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــی 
    شـــب تــار و بیـــابان دور منــزل
    خوشا آنکس که بارش کمترک بی بابا طاهر


     
    خدایی که مکانش لامکان بی
    صفابخــش جمــال گلــرخـان بی 
    پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق
    که بر هر بنده او روزی رسان بی  بابا طاهر

     

    عزیزا کاسه‌ی چشمم ســرایت
    میان هردو چشمم جای پایت 
    از آن ترسم که غافل پا نهی تو
    نشــنید خـــار مژگــانـم بپایت بابا طاهر

     

    به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم 
    بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان روی زیبای ته وینم  بابا طاهر

     

    مرا نه سر نه ســــامان آفریدن
    پریشانم پریشــان آفریدند 
    پریشان خاطران رفتند در خاک
    مرا از خاک ایشان آفریدند  بابا طاهر

     

    بیا تا دست ازین عالم بداریم
    بیا تا پای دل از گل برآریم 
    بیا تا بردباری پیشـــه سازیم
    بیا تا تخم نیکوئی بکاریم  بابا طاهر

     

    مکن کاری که پا بر ســـنگت آیو
    جهان با این فراخـی تنگت آیو 
    چو فردا نامه خوانان نامه خونند
    تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو  بابا طاهر

     

    زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
    که هر چه دیده بیند دل کند یاد 
    بسازم خنجری نیشش ز فولاد
    زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد بابا طاهر

     

    خوشا آنانکه الله یارشان بی
    بحمد و قل هو الله کارشان بی 
    خوشا آنانکــه دایم در نمازند
    بهشت جاودان بازارشـــان بی  بابا طاهر


     
    خوشــا آنانکه تن از جان نداننــد
    تن و جانی بجز جانان ندانند 
    بدردش خو گرند سالان و ماهان
    بدرد خویشــتن درمان ندانند  بابا طاهر

     

    اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
    اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ 
    اگر ملک سلیمانت ببخشند
    در آخر خاک راهی عاقبت هیچ 
    بابا طاهر

     

    به قبرستان گذر کردم کم وبیش
    بدیدم قبر دولتـــمند و درویــش 
    نه درویش بیکفن در خــاک رفته
    نه دولتمند برده یک کفن بیش بابا طاهر

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 614 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات