درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

امکانات


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

https://telegram.me/joinchat/B8q8vzwnYB4mW6fmdsLong

-----------------------------


چارلی چاپلين، هنرمند بزرگ سينما و فيلم سازی است که در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهی را به گونه طنز آميز به باد انتقاد مي گيرد. وي نامه ای به دخترش جرالدين چاپلين دارد که يکی از با ارزش ترين نوشته ها به شمار می آيد. اين نوشته سرشار از نکات اخلاقی ، بسيار زيبا و خواندنی است :

 

دخترم! اينجا شب است، يک شب نوئل و من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما تصوير تو آنجا روي ميز هست، تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو کجايي؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمايي مي کني؟ شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ايراني” است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آور گل هايي که برايت فرستاده اند، تو را فرصت هشياري داد نامه پدرت را بخوان. صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن: زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد؛ من نيز يکي از اينان بودم، من طعم گرسنگي را چشيده ام من درد بي خانماني را کشيده ام و از اينها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند، احساس کرده ام. با اين همه من زنده ام و از زندگاني پيش از آنکه مرگ فرا رسد نبايد حرفي زد.
دخترم در دنيايي که تو زندگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولي براي خريدن لباس هاي بچه اش نداشت پنهاني پولي در جيب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو:”من هم يکي از آنان هستم” آري تو هم يک از آنها هستي دخترم نه بيشتر! هنر پيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند. وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خودت را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب مي شناسم. از قرنها پيش آنجا گهواره کوليان بوده است در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد، اما زيباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، هميشه کسي هست که بهتر از تو ميرقصد. هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يک گداي کنار رود سن ناسزا بگويد. هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني با خود بگو سومين سکه مال من نيست، اين مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم براي ان است که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم.
من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه به خاطر بندبازاني که بر ريسماني بس نازک راه مي روند نگران بوده ام اما اين حقيقت را به تو بگويم دخترم، مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي کنند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس جهان تو را فريب دهد، آن شب اين الماس ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي چهره زيبايي تو را گول زند و آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي درخشد اما روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يک دل باش، کار تو بس دشوار است اين را مي دانم. به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد حرف خنده آور مي زنم اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري. بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگي جاودانه با يکديگر دارند. با انديشه هاي من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند مي خواهم يک اميد به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستي مي خواستم بگويم دريافته باشي. دخترم چارلي را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نيز تلاش کن که حقيقتاً آدم باشي...

 


 

برچسب‌ها:
نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 7:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نامه های ماندگار | 298 بازدید
  • []


  • دلی پُر از آتش و جانی پُر از دود
    تنی چون موی و رخساری زر اندود

    برم هر شب سحرگه پیشِ‌ دادار
    بمالم پیشِ او برخاك رخسار

    خروشِ‌ من بدرّد پشتِ ایوان
    فغانِ من ببندد راهِ كیوان

    چنان گریم كه گرید ابرِ آذار
    جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار

    چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
    چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد

    به اشك از شب فرو شویم سیاهی
    بیاغارم زمین تا پشتِ ماهی


    چنان از حسرتِ دل بركشم آه
    كجا ره گم كند بر آسمان ماه

    ز بس كز دل كشم آهِ جهان سوز
    ز خاور بر نیارد آمدن روز

    ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه
    ببندد ابرِ تیره كوه تا كوه

    بدین خواری بدین زاری بدین درد
    مژه پُر آب و روریِ زرد و پُر گرد

    همی گویم: خدایا،‌كردگارا
    بزرگا، كامگارا، بردبارا

    تو یارِ بی دلان و بی كسانی
    همیشه چارۀ بیچارگانی

    نیارم گفت رازِ خویش با كس
    مگر با تو كه یارِ من تویی بس

    همی دانی كه چون خسته روانم
    همی دانی كه چون بسته زبانم

    تو دِه جانِ مرا زین غم رهایی
    تو بردار از دلم بندِ جدایی

    دلِ آن سنگدل را نرم گردان
    به تابِ مهربانی گرم گردان


    به یاد آور دلش را مهرِ دیرین
    پس آنگه در دلش كن مهرِ شیرین

    یكی زین غم كه من دارم بر او نِه
    كه باشد بارِ او از هر كِهی مِه

    به فضل خویش وی را زی من آور
    و یا زیدر مرا نزدیكِ او بر

    همی تا باز بینم رویِ ‌آن ماه
    نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه

    به جز مهرِ منش تیمار منمای
    به جز عشقِ منش آزار مفزای

    و گر رویش نخواهم دید ازین پس
    مرا بی رویِ‌ او جان و جهان بس

    هم اكنون جانِ‌ من بستان بدو دِه
    كه من بی جان و آن بت با دو جان بهْ

    نگارا، چند نالم؟ چند گویم؟
    به زاری چند گریم؟ چند مویم؟

    نباشد گفته بر گوینده تاوان
    چو باشد اندك و سودش فراوان

    بگفتم هر چه دیدم از جفایت
    ازین پس خود تو می دان با خدایت


    اگر كردارِ تو با كوه گویم
    بموید سنگِ او چون من بمویم

    ببخشاید مرا سنگ و، دلت نه
    به گاهِ مردمی سنگ از دلت بهْ

    مرا چون سنگ بودی این دلِ مست
    دلت پولاد گشت و سنگ بشست!

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 21:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نامه های ماندگار | 441 بازدید
  • []

  •  

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

    و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

    و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

     

    برایت همچنان آرزو دارم

    دوستانی داشته باشی

    از جمله دوستان بد و ناپایدار

    برخی نادوست، و برخی دوستدار

    که دستکم یکی در میانشان

    بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

     

    و چون زندگی بدین‌گونه است

    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

    که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

    تا که زیاده به خودت غره نشوی.

     

    و نیز آرزومندم

    مفیدِ فایده باشی

    نه خیلی غیرضروری

    تا در لحظات سخت

    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

    نگه دارد.

     

    همچنین، برایت آرزومندم

    صبور باشی

    نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

    چون این کارِ ساده‌ای است

    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

    و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

    نمونه شوی.

     

    و امیدوارم اگر جوان هستی

    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

    و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

    چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

     

    امیدوارم سگی را نوازش کنی

    به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

    گوش کنی

    وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

    چرا که به این طریق

    احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

     

    امیدوارم

    که دانه‌ای هم بر خاک

    بفِشانی

    هرچند خُرد بوده باشد

    و با روییدنش همراه شوی

    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

     

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

    زیرا در عمل به آن نیازمندی

    و برای اینکه سالی یک بار

    پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

     

    و در پایان، اگر مرد باشی

    آرزومندم زن خوبی داشته باشی

    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

    که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

     

    اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

     

    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم..


    برچسب‌ها: ویکتور هوگو
    نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 9:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نامه های ماندگار | 435 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    آژانس هواپیمایی | ساخت وبلاگ | پاپ آپ استند نمایشگاهی | طراحی سایت در اصفهان | هانس گروهه | عینک واقعیت مجازی | دیاگ | هاست لینوکس ارزان | طراحی سایت | ثبت آگهی رایگان | معرفی کانال تلگرام | پکیج درمان دیابت | منزل مبله شیراز | آگهی رایگان لینک دار | دکتر نوروزیان | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | گیت کنترل تردد | دکل مهاری | اشعار | آزمایشگاه فرزانگان شیراز
    X
    تبليغات