درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

http://tab.blogsazan.com/

-----------------------------


نظرسنجی

شاعر مورد علاقه شما کدام است ؟

خبرنامه

آمار

آنلاین : 5
بازدید امروز : 287
بازدید دیروز : 821
بازدید هفته گذشته : 2503
بازدید ماه گذشته : 10124
بازدید سال گذشته : 264354
کل بازدید : 1924736


همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم
اگر به دست من آید چو خضر آب حیات
ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو چو خارچین گردم
ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم
چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام
به مسجد فلک هفتمین نماز کنم
همه سعادت بینم چو سوی نحس روم
همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم
مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود
چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل
چو ذره‌ها همه را مست و عشقباز کنم
پریر عشق مرا گفت من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظه‌ای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم
خموش باش زمانی بساز با خمشی
که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم


   دیوان شمس غزل شماره  1724

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت 11:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 37 بازدید
  • []

  • من اگر مستم اگر هشیارم
    بنده چشم خوش آن یارم
    بی‌خیال رخ آن جان و جهان
    از خود و جان و جهان بیزارم
    بنده صورت آنم که از او
    روز و شب در گل و در گلزارم
    این چنین آینه‌ای می بینم

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس,عشق
    نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1398 ساعت 12:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 146 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
    گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
    ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
    قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
    مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
    به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
    به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
    نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
    نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
    ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
    نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
    نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
    نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
    نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
    نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
    نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
    بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
    که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
    به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
    چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
    هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
    که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
    بده آن باده جانی ز خرابات معانی
    که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
    بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
    که نمییابد میدان بگو حرف سمندم
    دیوان شمس غزل شماره 1608

    نوشته شده در چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت 11:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 161 بازدید
  • []


  • آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
    و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی
    دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
    گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی
    گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
    دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
    دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
    جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
    با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
    خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی
    گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
    قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی
    سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
    ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی
    رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او
    چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی
    همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
    حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
    کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
    جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
    گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
    نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
    ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
    چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
    ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
    قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
    بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
    شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
    بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
    گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی
         دیوان شمس  غزل شماره  2465

    نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت 19:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 170 بازدید
  • []


  • حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

    هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
    وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

    رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
    وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
    گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو


    نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت 22:55 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 140 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
               دیوان شمس  غزل شماره  412

    برچسب‌ها: مست,باده,دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت 18:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 198 بازدید
  • []


  • عشق درآمد از درم
    دست نهاد بر سرم
    دید مرا که بی‌توام
    گفت مرا که وای تو!

    مولانا

    برچسب‌ها: عشق,مولانا
    نوشته شده در جمعه 13 مهر 1397 ساعت 21:06 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 226 بازدید
  • []


  • وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
    مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
    سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
    هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
    وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
    همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
    سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
    جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
    مریم دل نشود حامل انوار مسیح
    تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
    حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
    از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
    غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
    از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
    این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
    پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
    هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
    آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
    تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
    تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد
         دیوان شمس غزل شماره  796

    برچسب‌ها: دیوان شمس,سخن عشق
    نوشته شده در چهارشنبه 14 شهريور 1397 ساعت 18:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 222 بازدید
  • []


  • باوفاتر گشت یارم اندکی
    خوش برآمد دی نگارم اندکی
    دی بخندید آن بهار نیکوان
    گشت خندان روزگارم اندکی
    خوش برآمد آن گل صدبرگ من
    سبزتر شد سبزه زارم اندکی
    صبحدم آن صبح من زد یک نفس
    زان نفس من برقرارم اندکی

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 418 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
    تدبیر به تقدیر خداوند نماند
    بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
    حیله بکند لیک خدایی نتواند
    گامی دو چنان آید کو راست نهادست
    وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
    استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
    کاین مملکتت از ملک الموت رهاند

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 394 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • مستان سلامت میکنند از <a href='/tag%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86+%D8%B4%D9%85%D8%B3.php'>دیوان شمس</a> مولانا

       مستان سلامت میکنند

    رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397 ساعت 18:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 506 بازدید
  • []

  • گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو

    گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

    گر هست بگو نیست بگو راست بگو

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 21:43 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 462 بازدید
  • []


  • بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
    وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

    هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند
    هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

    از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
    تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

    ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم
    بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

    امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
    تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

    روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
    چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

    من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
    گر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

    هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
    گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

    گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
    گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

    چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
    گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

    چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
    پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

    گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
    دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

    چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
    گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

    خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای
    گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

    نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
    جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

    ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
    من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
                دیوان شمس  غزل شماره 1375

    نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد 1397 ساعت 15:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 217 بازدید
  • []


  • رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 12:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 240 بازدید
  • []

  • چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست


    چشمی دارم همه پر از صورت دوست
    با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست

    مولوی

    نوشته شده در سه شنبه 14 فروردين 1397 ساعت 9:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 260 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    نماینده میکروتیک | منزل مبله شیراز | تشریفات عروسی | خرید سرور مجازی | طراحی بنر | تور چابهار | آموزش تعمیرات | کتراک | اجاره آپارتمان مبله در تهران | قطعات پکیج ایران رادیاتور | اجاره سوئیت در شیراز | تخفیف300ماده نانو | فرش کاشان | آموزش زبان انگلیسی | دکتر نوروزیان | پاپ آپ نمایشگاهی | دانلود رایگان فیلم | محمد صفرزاده | آموزش تعمیرات برد | چاپ کارت شناسایی | خرید لباس هندی | محمد دبیری
    X
    تبليغات