موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 9 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:38 | نویسنده : اشعار فاطمه


صبح ها وقتی خورشيد در می آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجای هستی
ريه را از ابديت پر و خالی بکنیم

سهراب سپهری



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 40 | تگ ها : اشعار سهراب سپهری
تاريخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 21:13 | نویسنده : اشعار فاطمه


من اناری میکنم دانه،
و به دل میگویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود...‏

 سهراب سپهری



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 39 | تگ ها : اشعار سهراب سپهری
تاريخ : شنبه 27 آذر 1395 | 13:13 | نویسنده : اشعار فاطمه


زندگی  مجذورِ آينه است،
زندگی گل به توان ابديت،
زندگی ضربِ زمين درضربان دل ها،
زندگی هندسه ساده و يكسان نفس هاست

سهراب سپهری

زندگی
خواب خوش
کودک احساس من است
زِندِگی بُغضِ دِل تُوست بِه هِنگامِ سَحَر

سهراب سپهری 



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 24 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 12:36 | نویسنده : اشعار فاطمه


جهان آلوده‌ی خواب است
و من
در وهم خود بیدار...

سهراب سپهری



موضوع : گزیده اشعار هلالی جغتایی | بازدید : 17 | تگ ها : هلالی جغتایی,اشعار هلالی جغتایی
تاريخ : پنجشنبه 6 آبان 1395 | 22:18 | نویسنده : اشعار فاطمه

جان من از جدایی آن مه به لب رسید

ای وای اگر فلک نرساند به او مرا



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 15 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری
تاريخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 | 11:08 | نویسنده : اشعار فاطمه


مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است
من به او گفتم:
زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست...

سهراب سپهری




موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 43 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری,عشق
تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 12:08 | نویسنده : اشعار فاطمه


من به ايوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا،
تا ته كوچه شک ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.




موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 41 | تگ ها : سهراب سپهری
تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 13:08 | نویسنده : اشعار فاطمه


پشت دریا شهری ست
که درآن
 وسعت خورشید
به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران؛
وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست
               قایقی باید ساخت...
سهراب سپهری

زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

سهراب سپهری


روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد...
آدم اینجا تنهاست
بیا زندگی را بدزدیم
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
صدا کن مرا
مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند
تو دلت سبز...
لبت سرخ...
چراغت روشن...
من دلم مي‌خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
زندگي درك همين اكنون است

سهراب سپهری



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 51 | تگ ها : گزیده اشعار سهراب سپهری, سهراب سپهری
تاريخ : يکشنبه 24 مرداد 1395 | 10:59 | نویسنده : اشعار فاطمه

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم
به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
لحظه ى من پر می شود



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 143 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری
تاريخ : دوشنبه 14 تير 1395 | 1:41 | نویسنده : اشعار فاطمه


دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هرچه تلاش
او به من می خندد




موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 135 | تگ ها : سهراب_سپهری
تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 | 16:28 | نویسنده : اشعار فاطمه

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم ...

#سهراب_سپهری 🌿



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 157 | تگ ها : سهراب سپهری,اشعار سهراب سپهری
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | 18:10 | نویسنده : اشعار فاطمه

 

हई🌷✞╬ईह

 

آرزویم این است ؛

نتراود اشک در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد . . .

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

که دلت می خواهد...

 

سهراب_سپهرى



موضوع : گزیده اشعار هلالی جغتایی | بازدید : 163 | تگ ها : وصال
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | 15:29 | نویسنده : اشعار فاطمه

گفتي بگو که در چه خيالي و حال چيست ؟
ما را خيال توست تو را در خيال چيست ؟

جانم به لب رسيد چه پرسي ز حال من ؟
چون قوت جواب ندارم سوال چيست ؟

بي‌ذوق را ز لذت تيغت چه آگهي ؟
از حلق تشنه پرس که آب زلال چيست ؟

گفتم هميشه فکر وصال تو مي‌کنم
در خنده شد که اين همه فکر محال چيست ؟

دردا که عمر در شب هجران گذشت و من
آگه نيم هنوز که روز وصال چيست ؟

چون حل نمي‌شود به سخن مشکلات عشق
در حيرتم که فايده ي قيل و قال چيست ؟

اي دم به دم به خون هلالي کشيده تيغ
مسکين چه کرد ؟ موجب چندين ملال چيست ؟

هلالي جغتايي



موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 281 | تگ ها :
تاريخ : شنبه 14 بهمن 1391 | 9:57 | نویسنده : اشعار فاطمه

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها
را ببینیم



ادامه مطلب
موضوع : گزیده اشعار سهراب سپهری | بازدید : 143 | تگ ها :
تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1391 | 8:55 | نویسنده : اشعار فاطمه


سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و من روی شن‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفرهٔی در هستی من دهان گشود.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم.
تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این‌بار
هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده!
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید. 



موضوع : | بازدید : | تگ ها : ,
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 9:31 | نویسنده : اشعار فاطمه


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

https://telegram.me/joinchat/B8q8vzwnYB4mW6fmdsLong

 

اشعار سعدی،اشعار حافظ
پنجره ای به سوی برگزیده ها،برگزیده اشعار و مطالب عرفانی،اشعار عاشقانه،شعر کوتاه،اشعار سعدی شیرازی،اشعار حافظ ،اشعار مولانا و شعرای نامی tab.blogsazan.com



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

پیچک