درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو


ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

    رهی معیری

نوشته شده در شنبه 4 دی 1395 ساعت 8:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 100 بازدید
  • []


  • یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
    ‎در میان لاله و گل آشیانی داشتم


    سالروز درگذشت شاعر

    رهی معیری

    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 12:21 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 91 بازدید
  • []


  • آن که خواب خوشم
    از دیده ربوده است،
    تویی

    و آن که یک بوسه
    از آن لب نربوده است،
    منم...!

    نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:30 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 100 بازدید
  • []

  •  

    بُرد آرام دلم، یارِ دلارام
                                            کجاست؟
    آن دلارام که بُرد از دلم آرام
                                            کجاست؟


    برچسب‌ها: رهی معیری,دلارام
    نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 14:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 165 بازدید
  • []

  • من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
    که بر دیدار طاقت سوز خود
    عاشق‌تر از مایی


    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 23:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 205 بازدید
  • []

  •  

    خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
     نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی

    من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
    که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

    بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
     تو شمع مجلس افرو. زی تو ماه مجلس آرایی

    مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
    میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی    
    کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
    دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

    مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
     خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

    من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
     مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

    ''رهی'' تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
    که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی              

    برچسب‌ها: رهی معییری
    نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 8:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 223 بازدید
  • []

  •  

    خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

    نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

    من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

    که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

    به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

    تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

    منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

    تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 18:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 224 بازدید
  • []

  •  

    ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

    بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

    زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

    غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

    نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

    با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

    سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

    وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

    بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

    یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 3:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 314 بازدید
  • []

  •  

    چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

    چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

    من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

    تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

    خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

    تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

    نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 3:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 221 بازدید
  • []

  • مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز 
    مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز 
    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
    شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز 
    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 
    عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز 
    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم 
    گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز 
    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 
    سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند 
    صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز 
    خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
    طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

    نوشته شده در دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 23:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 289 بازدید
  • []

  • مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

    مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

    شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

    عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

    گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

    سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

    صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

    خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

    طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

    برچسب‌ها: رهی معیری
    نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت 23:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 214 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات