درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

هم دعا کن
گره از کار تو بُگشاید عشق
هم دعا کن
 گرهِ تازه نیفزاید عشق...


برچسب‌ها: رمضان
نوشته شده در يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 20:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 37 بازدید
  • []


  • رسم‌عاشق نیست با یک‌دل دو دلبر داشتن
    یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

    ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار
    یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن

    قاآنی

    برچسب‌ها: قاآنی,اشعار قاآنی
    نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 19:04 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار قاآنی | 75 بازدید
  • []

  • گر هزاران دام باشد در قدم

    چون تو با مایی نباشد هیچ غم

    چون عنایاتت بود با ما مقیم

    کی بود بیمی از آن دزد لئیم

    نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 14:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 125 بازدید
  • []

  •  

    عاشق همه سال مست و رسوا بادا

    دیوانه و شوریده و شیدا بادا

    با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم

    چون مست شویم هرچه بادا بادا


    نوشته شده در يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 12:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 157 بازدید
  • []


  • ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
    ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

    ویرانه دل ماست که با هر نگه دوست
    صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت


    نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 12:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 99 بازدید
  • []

  • ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

    جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست

    غوغای عارفان و تمنای عاشقان

    حرص بهشت نیست که شوق لقای تست

    گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو

    ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست

    گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی

    زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست

     

    نوشته شده در جمعه 7 آبان 1395 ساعت 14:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 80 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • ﺭﺍز ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﺷﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮیید
    ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ؛ ﺑﻪ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

    ﺍﺯ ﺑﻴﺨﺒﺮﺍﻥ؛ ﺭﺍﻩ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﻣﭙﺮﺳﻴﺪ
    ﺑﺎﺩﻝ ﺳﻴﻪ ﻫﺎﻥ؛ ﻗﺼﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

    ﺑﻮﻳﻰ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ، ﮔﻮﺷﻪ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﺷﻨﻴﺪﻳﺪ
    ﺍﻯ ﺍﻫﻞ ﻧﻈﺮ! ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

    ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺍﻧﺎ ﺍﻟﺤﻖ،ﻛﻪ ﻛﺴﻰ ﻭﺍﻗﻒ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ
    ﮔﺮ ﺳﺮ ﺑﺮﻭﺩ ؛ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

    ﺭﺍﺯﻯ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ، ﺑﺮ ﺳﺮ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻧﻬﺎﺩﺳﺖ
    ﺍﺯ ﻣﺴﺖ ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺸﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

    ﭼﻮﻥ ﻧﻴﺴﺖ به ﻋﺎﻟﻢ ؛ﺳﺨﻨﻰ ﺟﺰ ﺳﺨﻦ ﻳﺎﺭ
    ﻣﺎ ﺭﺍ ؛ ﺳﺨﻨﻰ ﺟﺰ ﺳﺨﻦ ﻳﺎﺭﻧﮕﻮﻳﻴﺪ

                 "فخرالدین عراقی"

    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 21:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 67 بازدید
  • []


  • شب من نشان مویت
    سحرم نشان رویت

    قمر از فلک درافتد
    چو نقاب برگشایی

    صنما هوای ما کن
    طلب رضای ما کن

    که ز بحر و کان شنیدم
    که تو معدن عطایی...

    حضرت مولانا


    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 21:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 76 بازدید
  • []


  • ای دلِ پاره‌پاره‌ام،
    دیدنِ اوست چاره‌ام!
    اوست پناه و پُشتِ من؛
    تکیه بر این جهان مکن

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 1 آبان 1395 ساعت 13:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 97 بازدید
  • []

  •  

    به تیغم گر کشد دستش نگیرم
    وگر تیرم زند منت پذیرم
    کمان ابرویت را گو بزن تیر
    که پیش دست و بازویت بمیرم
    غم گیتی گر از پایم درآرد
    بجز ساغر که باشد دستگیرم
    برآی ای آفتاب صبح امید
    که در دست شب هجران اسیرم
    به فریادم رس ای پیر خرابات
    به یک جرعه جوانم کن که پیرم
    به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
    که من از پای تو سر بر نگیرم
    بسوز این خرقه تقوا تو حافظ
    که گر آتش شوم در وی نگیرم
        دیوان حافظ  غزل شماره 331

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 146 بازدید
  • []

  •  


    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
            دیوان شمس غزل شماره 2219

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 63 بازدید
  • []


  • پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را
    گفتا سببی هست بگویم آن را

    من چشم توام اگر نبینی چه عجب
    من جان توام کسی نبیند جان را

    ابوسعید ابوالخیر


    نوشته شده در يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 11:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 91 بازدید
  • []


  • هر شاهدی
             که در نظر آمد به دلبری

    در دل نیافت راه
             که آنجا مکان توست...

    سعدی

    نوشته شده در شنبه 3 مهر 1395 ساعت 12:35 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 91 بازدید
  • []

  •  

     

    آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
    دیوان شمس  غزل شماره  412

    نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 14:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 200 بازدید
  • []

  •  

    آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
    آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

    ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
    جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

    ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
    شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

    گر عسس خرد تو را منع کند از این روش
    حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
    ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن

    ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای
    اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن

    خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه
    بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

    خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
    مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

    چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن

    هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

    شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر
    آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن

    حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن
    جرعه خون خصم را نام می مغانه کن

    کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا
    ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن

    شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
    بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

    کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
    مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

    ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
    گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن

    هست زبان برون در حلقه در چه می شوی
    در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن
        دیواه  شمس  غزل شماره   1821

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 13:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 223 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات