درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو


معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی.
جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی.
القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.
کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی

استاد معلم چو بود بی آزار
خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

پادشاهی پسر به مکتب داد
لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر

#سعدی_جانمان 🌿
#گلستان_باب_هفتم
#روز_معلم_مبارک

نوشته شده در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت 10:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : حکایت سعدی | 70 بازدید
  • []

  •  

    عزیزی در اقصای تبریز بود

    که همواره بیدار و شب خیز بود

    شبی دید جایی که دزدی کمند

    بپیچید و بر طرف بامی فگند

    کسان را خبر کرد و آشوب خاست

    ز هر جانبی مرد با چوب خاست

    چو نامردم آواز مردم شنید

    میان خطر جای بودن ندید

    نهیبی از آن گیر و دار آمدش

    گریز به وقت اختیار آمدش

    ز رحمت دل پارسا موم شد

    که شب دزد بیچاره محروم شد

     

    نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 15:52 توسط : اشعار فاطمه | دسته : حکایت سعدی | 65 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • کسی گفت پروانه را که ای حقیر

    برو دوستی در خور خویش گیر

    رهی رو که بینی طریق رجا

    تو و مهر شمع از کجا تا کجا

    تو را کس نگوید نکو میکنی

    که جان در سر کار او میکنی

    نگه کن که پروانه سوزناک

    چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک ؟

    مرا چون خلیل آتشی در دل است

    که پنداری این شعله بر من گل است

    که عیبم کند بر تولای دوست ؟

    که من راضیم کشته در پای دوست

    بسوزم که یار پسندیده اوست

    که در وی سرایت کند سوز دوست

    سعدی

    نوشته شده در يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت 10:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 150 بازدید
  • []

  • یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی

    دیر آمدی ای نگار سرمست   زودت ندهیم دامن از دست

    معشوقه که دیر دیر بینند       آخر کم از آنکه سیر بینند

    نوشته شده در دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت 8:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : حکایت سعدی | 92 بازدید
  • []

  • هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده بودم ،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم  به جامع کوفه درآمدم دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

    مرغ بریان به چشم مردم سیر   کمتر از برگ تره بر خوان است

    وانکه را دستگاه و قوت نیست    شلغم پخته مرغ بریان است

    نوشته شده در دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت 8:27 توسط : اشعار فاطمه | دسته : حکایت سعدی | 156 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات