درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

برچسب‌ها: ,
نوشته شده در شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 7:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید

  • دیوان شمس

    خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
    به خواب دوش که را دیده‌ام نمی‌دانم
    ز خوشدلی و طرب در جهان نمی‌گنجم
    ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
    درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
    کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
    همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
    کشد کنون کف شادی به خویش دامانم

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 19:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 97 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • 🍁  مولانا  می خواهد بگوید که شما اگر می ترسید به جهان پناه نبرید، به یک چیزی پناه نبرید .
    درست آنچیزی که سبب ترس شما شده، شما می خواهید به آن پناه ببرید؟  آن به شما کمک کند؟!  همچون چیزی نمی شود .
    پس چسبیدن به چیزهای بیشتر و جستجوی چیزی در جهان که به من کمک کند، یا یک کسی در جهان به من کمک کند، عبث و بی فایده هست .
                             .                                            پرویز شهبازی

    نوشته شده در يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 19:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 86 بازدید
  • []

  • مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

    به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

     

    برچسب‌ها: حافظ,اشعار حافظ
    نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 16:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 112 بازدید
  • []


  • اگر به زلفِ دراز تو دستِ ما نرسد

    گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوته ماست

    حافظ

    برچسب‌ها: حافظ,اشعار حافظ
    نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 16:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 105 بازدید
  • []

  •         
    امشب منم مهمان تو
    دست من و دامان تو

    یا قفل در وا میکنی
    یا قفل در وا میکنی
    یا قفل در وا میکنی!

    منسوب به مولانا

    برچسب‌ها: اشعار عارفانه
    نوشته شده در دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 11:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 85 بازدید
  • []


  • بیچاره تر از
    عاشق بی صبر،
    کجاست...؟!


    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی
    نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 20:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 98 بازدید
  • []


  • تلخ کنی دهان من..
    قند به دیگران دهی!

    نم ندهی به کشت من..
    آب به این و آن دهی!

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی
    نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 20:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 96 بازدید
  • []

  • "‌بعید نیست بی‌این‌که بدانیم، گرفتار ملال باشیم؛ و گاهی بی‌این‌که دلیلش را بدانیم این حال برما مستولی می‌شود. کسانی که در نظرسنجی کوچک من ادعا می‌کردند عمیقا دچار ملال‌اند، نمی‌توانستند دقیقا بگویند که چرا چنین شده‌اند؛ چیرگی ملال بر آنان علت مشخصی نداشت، بلکه ملال بی‌شکل، بی‌نام و بی‌هدف بود. این یادآور چیزی است که فرویددرباره ی سودازدگی (melancholy) گفت و جمله‌اش را با تاکید بر شباهت سودازدگی و اندوه آغاز کرد، چون هر دو حاوی آگاهی از این هستند که چیزی را از دست داده‌ایم. ولی سودازده بر خلاف کسی که اندوهگین است، دقیقا نمی داند چه چیزی را از دست داده است."فلسفه‌‌ی ملال، صفحه 15

    ملال همواره به نوعی با انسان همراه بوده است. 
    ملال مردم را از درون می‌خورد و همچون غبار، بی آنکه ببینیم می‌آید و می‌رود. همچون خاکستر بر دست و چهره‌مان می‌نشیند. برخی ملال را ریشه ی همه شرها می‌نامند، برخی دیگر آن را امتیاز انسانِ مدرن و حتی وجه تمایز انسان و حیوان می‌دانند و گروهی دیگر، بر این باورند که ملال انسان را از انسانیت تهی می‌کند. برخی ملال را ثمره ی کوچ معنا از زندگی انسان مدرن می‌دانند و برخی دیگر، آن را چیزی می دانند که به معنای بزرگِ نهفته‌ای اشاره دارد.


    نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 12:43 توسط : اشعار فاطمه | دسته : معرفی کتاب | 95 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  •  در قصه مثنوی  سلطان یک روز که ارکان دولت در درگاه وی حاضرن گوهری درخشان از جیب بیرون می اورد ،به دست وزیر می دهد و می پرسد بهای این گوهر چند است ؟ وزیر جواب می دهد بیش از صد خروار زر می ارزد ، سلطان می گوید اکنون آن را بشکن ، اما وزیر عذر می آورد که چنین گوهری مثل ندارد چگونه آن را تبه سازم ! سلطان وی را تحسین می کند و خلعت می دهد. ساعتی بعد آن را به حاجب می دهد و قیمت آن را می  پرسد و چون او می گوید به قدر نیمی از تمام مملکت می ارزد سلطان حکم میکند که آن را خرد کند و او نیز بهانه می آورد که این کار به خزانه سلطان زیان می رساند  و سلطان هم وی را تحسین می کند و خلعت میبخشد . و باز ساعتی دیگر آن را به امیری  می دهد ، و او و امیران دیگر هم هر یک که سلطان گوهر را به وی می دهد و از وی میخواد تا آن را بشکند از این کار خودداری میکند و بدین گونه پنجاه شصت تن امیر همان حرف وزیر را می گوبند،در اجرای حکم سلطان بهانه می آورند و آنچه را وزیر در این باب گفته بود بتقلید تکرار می کنند.بالاخره نوبت به ایاز می رسد  ...... ادامه داستان بزودی                                       برگرفته از کتاب بحر در کوزه اثر عبدالحسین زرین کوب

    نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 10:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : معرفی کتاب | 75 بازدید
  • []

  • تنها نه من به مهرِ تو آذر به جان شدم
    دلتنگی دقایق آبان به نام تو ...


    برچسب‌ها: علیرضا رنجبر
    نوشته شده در يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 16:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 110 بازدید
  • []


  • بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
    بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
    بیمار خنده های تواَم،
    بیشتر بخند..
    خورشید آرزوی منی،
    گرم تر بتاب..

    فریدون مشیری

    برچسب‌ها: فریدون مشیری
    نوشته شده در يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 15:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 105 بازدید
  • []

  • مولوی

    ای همدم روزگار چونی بی من؟
    ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
    من با رخ چون خزان زردم بی تو
    تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
    جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
    تو هستی من شدی از آنی همه من
    من نیست شدم در تو از آنم همه تو
    عشقت به دلم بر آمد و شاد برفت باز آمد و رخت خویش بنهاد و برفت
    گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
    ای در دل من میل و تمنا همه تو
    وندر سر من مایه ی سودا همه تو
    هر چند به روزگار در می نگرم امروز همه تویی و فردا همه تو
                  ...

    برچسب‌ها: دیوان شمس,مولوی
    نوشته شده در جمعه 5 آبان 1396 ساعت 19:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 122 بازدید
  • []


  • کسی میآید
    کسی که در دلش با ماست
    در نفسش با ماست
    در صدایش با ماست

    کسی که آمدنش را
    نمی شود گرفت
    و دستبند زد و به زندان انداخت ...

    فروغ فرخزاد

    برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
    نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 20:52 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 101 بازدید
  • []



  • دلم ببردی و گویی؛
    که جان بیار ای دوست!
    به حیرتم که تو از جان من چه می‌خواهی‌؟

    ملک الشعرای بهار 

    نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت 14:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار ملک الشعرای بهار | 102 بازدید
  • []

  •            اگر تو عاشقی غم را رها کن
              عروسی بین و ماتم را رها کن

    عاشقی، اگر تو هوشیارانه با خدا یکی هستی، پس غم را رها کن .
    برای اینکه از یکی شدن شما با خدا تشعشع شادی بوجود می آید . تشعشع آرامش بوجود می آید . خدا که غم را نمی شناسد . غم مال ذهن است . خدا که استرس نمی شناسد . ذات شما که استرس نمی شناسد .
    عروسی بین، در فضای یکتایی این لحظه فقط شادی هست، آرامش هست .
    ماتم را رها کن، ماتم توی ذهن است . چی می شود،چی نمی شود، چرا اینطوری شد، چرا آنموقع فلانی این حرف را زده، چرا به من ظلم کرده .
    ماتم گذشته است . هر کس با گذشته هم هویت است آن ماتم دارد . این آدم به ثمر نرسیده است .
    توجه کنید به ثمر نرسیدگی ما از این نیست که ما زندگی نداشته‌ایم . به ثمر نرسیدگی ما این است که شما در این لحظه، اتفاقات افتاده، همیشه در این لحظه بودید . همیشه از جنس این لحظه بودید .
    این لحظه همیشه عروسیه، همیشه یکی بودن با خداست . همیشه شادیه، همیشه آرامشه .

    پرویز شهبازی


    نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت 14:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده مطالب عارفانه | 111 بازدید
  • []


  • سفارش تبليغات
    سفر به ترکیه | منزل مبله شیراز | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هتل و اقامت | دیاگ | میز کانتر | گیت کنترل تردد | نوبت دهی پزشکان شیراز | پاپ آپ نمایشگاهی | فلزیاب | آگهی استخدام | فلزیاب | دستگاه فلزیاب | منزل مبله شیراز | لباس هندی | سفر به تایلند| ثبت شرکت | منزل مبله شیراز | راهنمای سفر | سفر به گرجستان | خرید سرور مجازی | دکتر نوروزیان | فلزیاب | سفر به روسیه | محمد دبیری
    X
    تبليغات