درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

با همه لحن خوش آوایی امَ
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنیَ
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما آقاسی

 

مسلمـــان نمــــــایان تکنـوکــرات
ره آوردتان چیست به جز منکرات
شما گـــــــر نماینـــده مردمیـــد
چرا مات و مبهوت و سر در گمید
شمایی که دین را به نان می دهیـد
کجــــا در ره عشق جـان می دهیــد... آقاسی

 

میرسد از راه مردی از دیار آشنایی
بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی
روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهش
می گذارد آسمان هر روز پیشانی به راهش
می رسد مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار آقاسی

 

مسلمان بي نمازي، ناسپاسيست
نماز اول قدم در خود شناسيست...
نماز آرام جان مومنين است
ستون آسمان پيماي دين است
خوشا آنان كه داعم در نمازند
تمام عمر قائم برنمازند آقاسی

 

شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد
پرچم خون رنگ عاشورا چه شد
کيست تا پرچم به دوش خون کشد
شيعه را از خواب خوش بيرون کشد...
آقاسی

 

اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمــــان علــــي سر مي زني
شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمـان مــن امــــــــدادي كند
دست گيرد كودكـان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شبگـــردي چه شد
شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كــــوزه نيست
كاسه را پر كن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش
ينفقون بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
لـن تنالـــــوا البـر حتــي تنفقــــوا
جستجويي كن سبـــوي باده را
شستشويي كن به مي سجاده را
اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
ركعتي تنهي عن الفحشا بخـــوان
گر نمــــازت ناهي از منكر شود
از اذانت گوش شيطان كر شود
هر سحـر دست نيايش باز كن
بيخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا
ليس الانسان الا ما سعـــي آقاسی

 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم آقاسی

 

ای که هر دم دم زحیدر می زنید
بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن
بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر آقاسی

 

خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید... آقاسی

 

گفت خداوند جهان آفرین
بنده من لا ... الکافرین
قوم به حج رفته بالانشین
لکه ننگید به دامان دین
پشت به آداب خدا کرده اید
این چه دکانیست که وا کرده اید
دین که متاع سر بازار نیست
سیم و زر و درهم و دیتار نیست...
آقاسی

 

 

به آواي خروسان سحر خيز
سحر سر ميزند از خواب برخيز
به آب ديده دل را شستشو كن
پس آنگه جانب معشوق رو كن
مساجد خانه نور سرورند
تجلي گاه آيات حضورند
زجا برخيز هنگام حضور است... آقاسی


برچسب‌ها: محمد رضا آقاسی
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردين 1391 ساعت 20:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار آقاسی | 365 بازدید
  • []

  • چرا از مرگ می ترسید ؟
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

    - مپندارید بوم ناامیدی باز ،
    به بام خاطر من می كند پرواز ،
    مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
    مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است �

    مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
    مگر افیون افسون كار
    نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد ؟
    مگر این می پرستی ها و مستی ها
    برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
    مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
    چرا از مرگ می ترسید ؟

    كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید ؟
    می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
    اگر درمان اندوهند ،
    خماری جانگزا دارند .

    نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
    خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند !

    چرا از مرگ می ترسید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
    بهشت جاودان آنجاست .
    جهان آنجا و جان آنجاست
    گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
    سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .

    همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست .
    نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
    نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
    زمان در خواب بی فرجام ،
    خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند !

    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
    در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست
    در این دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ،
    زور در بازوست " جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
    كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند
    درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند .

    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
    همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
    چرا از مرگ می ترسید ؟

     

     


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 21:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 341 بازدید
  • []


  • دلی پُر از آتش و جانی پُر از دود
    تنی چون موی و رخساری زر اندود

    برم هر شب سحرگه پیشِ‌ دادار
    بمالم پیشِ او برخاك رخسار

    خروشِ‌ من بدرّد پشتِ ایوان
    فغانِ من ببندد راهِ كیوان

    چنان گریم كه گرید ابرِ آذار
    جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار

    چنان جوشم كه جوشد بحر از باد
    چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد

    به اشك از شب فرو شویم سیاهی
    بیاغارم زمین تا پشتِ ماهی


    چنان از حسرتِ دل بركشم آه
    كجا ره گم كند بر آسمان ماه

    ز بس كز دل كشم آهِ جهان سوز
    ز خاور بر نیارد آمدن روز

    ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه
    ببندد ابرِ تیره كوه تا كوه

    بدین خواری بدین زاری بدین درد
    مژه پُر آب و روریِ زرد و پُر گرد

    همی گویم: خدایا،‌كردگارا
    بزرگا، كامگارا، بردبارا

    تو یارِ بی دلان و بی كسانی
    همیشه چارۀ بیچارگانی

    نیارم گفت رازِ خویش با كس
    مگر با تو كه یارِ من تویی بس

    همی دانی كه چون خسته روانم
    همی دانی كه چون بسته زبانم

    تو دِه جانِ مرا زین غم رهایی
    تو بردار از دلم بندِ جدایی

    دلِ آن سنگدل را نرم گردان
    به تابِ مهربانی گرم گردان


    به یاد آور دلش را مهرِ دیرین
    پس آنگه در دلش كن مهرِ شیرین

    یكی زین غم كه من دارم بر او نِه
    كه باشد بارِ او از هر كِهی مِه

    به فضل خویش وی را زی من آور
    و یا زیدر مرا نزدیكِ او بر

    همی تا باز بینم رویِ ‌آن ماه
    نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه

    به جز مهرِ منش تیمار منمای
    به جز عشقِ منش آزار مفزای

    و گر رویش نخواهم دید ازین پس
    مرا بی رویِ‌ او جان و جهان بس

    هم اكنون جانِ‌ من بستان بدو دِه
    كه من بی جان و آن بت با دو جان بهْ

    نگارا، چند نالم؟ چند گویم؟
    به زاری چند گریم؟ چند مویم؟

    نباشد گفته بر گوینده تاوان
    چو باشد اندك و سودش فراوان

    بگفتم هر چه دیدم از جفایت
    ازین پس خود تو می دان با خدایت


    اگر كردارِ تو با كوه گویم
    بموید سنگِ او چون من بمویم

    ببخشاید مرا سنگ و، دلت نه
    به گاهِ مردمی سنگ از دلت بهْ

    مرا چون سنگ بودی این دلِ مست
    دلت پولاد گشت و سنگ بشست!

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 21:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نامه های ماندگار | 427 بازدید
  • []

  • امشب از آسمان ديده تو

    روي شعرم ستاره مي بارد

    در سكوت سپيد كاغذها

    پنجه هايم جرقه مي كارد

      

    شعر ديوانه تب آلودم

    شرمگين از شيار خواهش ها

    پيكرش را دوباره مي سوزد

    عطش جاودان آتش ها

      

    آري، آغاز دوست داشتن است

    گر چه پايان راه ناپيداست

    من به پايان دگر نينديشم

    كه همين دوست داشتن زيباست

      

    از سياهي چرا حذر كردن

    شب پر از قطره هاي الماس است

    آنچه از شب بجاي مي ماند

    عطر سكر آور گل ياس است

     

     آه، بگذار گم شوم در تو

    كس نيابد ز من نشانه من

    روح سوزان آه مرطوبت

    بوزد بر تن ترانه من

      

    آه، بگذار زين دريچه باز

    خفته در پرنيان رؤياها

    با پر روشني سفر گيرم

    بگذرم از حصار دنياها

     

    داني از زندگي چه مي خواهم

    من تو باشم، تو، پاي تا سر تو

    زندگي گر هزارباره بود

    بار ديگر تو، بار ديگر تو

      

    آنچه در من نهفته دريائيست

    كي توان نهفتنم باشد

    با تو زين سهمگين توفاني

    كاش ياراي گفتنم باشد

     

     بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

    بدوم در ميان صحراها

    سر بكوبم به سنگ كوهستان

    تن بكوبم به موج درياها

     

     بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

    چون غباري ز خود فرو ريزم

    زير پاي تو سر نهم آرام

    به سبك سايه تو آويزم

     

     آري، آغاز دوست داشتن است

    گر چه پايان راه ناپيداست

    من به پايان دگر نينديشم

    كه همين دوست داشتن زيباست

     

     


    برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 20:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 386 بازدید
  • []

  • ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

    به كام دل در آغوشت نگيرم

    توئي آن آسمان صاف و روشن

    من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

     

    ز پشت ميله هاي سرد و تيره

    نگاه حسرتم حيران برويت

    در اين فكرم كه دستي پيش آيد

    و من ناگه گشايم پر بسويت

     

    در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم مرد زندانبان بخندم

    كنارت زندگي از سر بگيرم

     

    در اين فكرم من و دانم كه هرگز

    مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

    اگر هم مرد زندانبان بخواهد

    دگر از بهر پروازم نفس نيست

     

    ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

    نگاه كودكي خندد برويم

    چو من سر مي كنم آواز شادي

    لبش با بوسه مي آيد بسويم

     

    اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم كودك گريان چه گويم

    ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

     

    من آن شمعم كه با سوز دل خويش

    فروزان مي كنم ويرانه اي را

    اگر خواهم كه خاموشي گزينم

     

    پريشان مي كنم كاشانه اي را


     

    برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 20:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 366 بازدید
  • []

  • از تنگناي محبس تاريكي

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

    آه، اي خداي قادر بي همتا

     

    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

    بشكاف اين حجاب سياهي را

    شايد درون سينه من بيني

    اين مايه گناه و تباهي را

     

    دل نيست اين دلي كه بمن دادي

    در خون طپيده، آه، رهايش كن

    يا خالي از هوا وهوس دارش

    يا پاي بند مهر و وفايش كن

     

    تنها تو آگهي و تو مي داني

    اسرار آن خطاي نخستين را

    تنها تو قادري كه ببخشائي

    بر روح من، صفاي نخستين را

     

    آه، اي خدا چگونه ترا گويم

    كز جسم خويش خسته و بيزارم

    هر شب بر آستان جلال تو

    گوئي اميد جسم دگر دارم

     

    از ديدگان روشن من بستان

    شوق بسوي غير دويدن را

    لطفي كن اي خدا و بياموزش

    از برق چشم غير رميدن را

     

    عشقي بمن بده كه مرا سازد

    همچون فرشتگان بهشت تو

    ياري بمن بده كه در او بينم

    يك گوشه از صفاي سرشت تو

     

    يكشب ز لوح خاطر من بزداي

    تصوير عشق و نقش فريبش را

    خواهم بانتقام جفاكاري

    در عشق تازه فتح رقيبش را

     

    آه اي خدا كه دست توانايت

    بنيان نهاده عالم هستي را

    بنماي روي و از دل من بستان

    شوق گناه و نفس پرستي را

     

    راضي مشو كه بنده ناچيزي

    عاصي شود بغير تو روي آرد

    راضي مشو كه سيل سرشكش را

    در پاي جام باده فرو بارد

     

    از تنگناي محبس تاريكي

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

     

    آه، اي خداي قادر بي همتا


     

    برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
    نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1391 ساعت 20:35 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 347 بازدید
  • []

  • خیلی وقته میگذره از رفتنت

    رفتی و دور شدی با هر قدمت

    مدتی میگذره از نبودنت

    ببین چطور تورو ازم ربودنت

    بی وفا با من چه کردی

    منو با تنهایی هام آواره کردی

    بگو چی شد که بی وفا شدی با من

    بگو چی شد اون خاطرات تو و من

    بگو چی شد از یادتو رفتم دیگه

    چطوری شد دلدار تو نیستم دیگه

    بی وفا با من چه کردی

    منو با تنهایی هام آواره کردی

    بگو چی شد که بی وفا شدی با من

    بگو چی شد اون خاطرات تو و من

    بگو چی شد از یاد تو رفتم دیگه

    چه طوری شد دلدار تو نیستم دیگه

    یاد اون روزای رفته

    خاطرات پینه بسته

    چشای خیس منو دوباره بسته

    بی وفا با من چه کردی

    منو با تنهایی هام آواره کردی

    بگو چی شد که بی وفا شدی با من

    بگو چی شد اون خاطرات تو ومن

    بگو چی شد از یاد تو رفتم دیگه

    چه طوری شد دلدار تو نیستم دیگه

    بی وفا

    بی وفا


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 29 فروردين 1391 ساعت 23:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 319 بازدید
  • []

  •  

     

    اگه فاصلـــه افتاده اگه من با خودم سردم
    تو کاری با دلم کردی که فکــرشم نمی کردم
    چه آسون دل بُریدی از دلــی که پای تو گیــره
    که از این بدترم باشی واسه تو نفسـش میره
    نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
    همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه
    تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره
    که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
    تو امید منی اما داری از دستِ من میری
    با دستای خودت داری همه هستیمو می گیری
    دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده
    مگه میزاره دلتنگی.مگه گریه امون میده
    مریض ام کرده تنهایی ببین حالم پریشونه
    من اون قدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
    حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
    شاید از گریه خوابم برد درارو باز میذارم
    نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
    همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه
    تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره
    که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 29 فروردين 1391 ساعت 23:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 259 بازدید
  • []

  •  

    حال ما بد نیست غم کم میخوریم       کم که نه هر روز کم کم میخوریم

    آب میخواهم سرابم میدهند               عشق می ورزم عذابم می دهند 

    خوب نمی دانم کجا رفتم به خواب        از چه بیـــــــــدارم نکردی آفتاب 

    خنجری بر قلب بیمارم زدند                 بی گناهی بودم و دارم زدند

    دشنه ی نامرد بر پشتم نشست         ازغم نا مردمی پشتم شکست 

    سنگ را بستند و سنگ آزاد شد          یک شبِ بیداد آمد داد شد 

    عشق اگر اینست مُرتاد میشوم          خوب اگر اینست من بد میشوم 

    بس کن ای دل نابسامانی بس است    کافرم دیگر مسلمانی بس است 

    در میان خلق سردر گم شدم              عاقبت آلوده ی مردم شدم 

    بعد از این با بی کسی خو میکنم         هر چه در دل داشتم رو میکنم 

    نیستم از مردمِ خنجر به دست            بُت پرستم. بُت پرستم. بُت پرست

    بُت پرستم بُت پرستی کار ماست       چشم مستی تهفه ی بازار ماست

    من که با دریا تلاطُم کرده ام                راه دریا را چرا گم کرده ام

    قفل غم بر درب سلولم مزن              من خودم خوش باورم گولم مزن 

    من نمی گویم که خاموشم مکن        من نمی گویم فراموشم مکن 

    من نمی گویم که با من یار باش         من نمی گویم مرا غم خوار باش

    من نمی گویم دگر گفتن بس است     گفتن اما هیچ نشنفتن بس است 

    روزگارت باد شیرین شاد باش            دست کم یک شب تو هم فرهاد باش 

    آه .. در شهرِ شما یاری نبود             قصه هایم را خریداری نبود 

    وای... رسم شهرتان بیداد بود           شهرتان از خونِ ما آباد بود 

    از در و دیوارتان خون می چکد           خونِ من. فرهاد . مجنون می چکد 

    خسته ام از قصه های شومتان        خسته از همدردیِ مسمومتان 

    عشق از من دور و پایم لنگ بود        قیمتش بسیار و دستم تنگ بود 

    گر نرفتم . هر دو پایم خسته بود        تیشه گر اُفتاد دستم بسته بود 

    هیچ کس دستِ مرا وا کرد؟.. نه        فکر دست تنگ ما را کرد؟.. نه 

    هیچ کس از حال ما پرسید؟.. نه        هیچ کس اندوه ما را دید؟..نه 

    هیچ کس اشکی برای ما نریخت       هر که با ما بود از ما می گریخت 

    چند روزی هست حالم دیدنیست      حال من از این و آن پرسیدنیست 

    گاه بر روی زمین زل میزنم               گاه بر حافظ تفائَُل میزنم

    حافظ امشب خوب فالم را گرفت        یک غزل آمد که جانم را گرفت

    ما ز یاران چشم یاری داشتیم            خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 29 فروردين 1391 ساعت 20:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 383 بازدید
  • []

  • دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    داستان غم پنهانی من گوش کنید 
    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
    گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید... وحشی بافقی

     

    دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم
    رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم...
    چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی
    بی‌کیسه‌ی بازار چه سود و چه زیانیم...
    شیریم سر از منت ساطور کشیده
    قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم 
    پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد
    هر چند که چون شمع سراپای زبانیم 
    هشیار شود هر که در این میکده مست است
    اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم 
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم  وحشی بافقی

     

     شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
    با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت 
    حاش لله که وفای تو فراموش کند
    سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند  وحشی بافقی

     

    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
    سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت 
    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت 
    اول آن کس که خریدار شدش من بودم
    باعث گرمی بازار شدش من بودم  وحشی بافقی

     

    در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
    بر حذر باش در این راه که سر در خطر است 
    پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
    تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است... وحشی بافقی

     

    سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
    تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست 
    هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای
    درد محبت است که درمان پذیر نیست... وحشی بافقی

     

    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
    کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست... وحشی بافقی

     

    تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
    یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است 
    در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
    بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است... وحشی بافقی

     

    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
    داد رسوایی من شهرت زیبایی او 
    بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
    شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او 
    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
    کی سر برگ من بی سر و سامان دارد وحشی بافقی

     

    چون چنین است پی کار دگر باشم به
    چند روزی پی دلدار دگر باشم به 
    عندلیب گل رخسار دگر باشم به
    مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
    وحشی بافقی

     

    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود 
    وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
    چه گمان غلط است این ، برود چون نرود 
    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود وحشی بافقی

     

    یار این طایفه خانه برانداز مباش
    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش 
    می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
    غافل از لعب حریفان دغا باز مباش 
    به که مشغول به این شغل نسازی خود را
    این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را  وحشی بافقی

     

    گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد
    ور فکر مجال می‌کنی می‌گذرد 
    دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال
    هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد وحشی بافقی

     

    جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
    لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد 
    رحمی که به این غمزده‌اش بود نماندست
    لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد 
    آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
    کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد 
    گر یار خبردار شود از غم عاشق
    جوری که به این قوم روا داشت ندارد 
    وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
    کان گوشه‌ی چشمی که به ما داشت ندارد وحشی بافقی

     

    فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
    با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد 
    اینها که من از جفای هجران دیدم
    یک شمه به سد سال بیان نتوان کرد وحشی بافقی

     

    پیوستن دوستان به هم آسان است 
    دشوار بریدن است و آخر آن است 
    شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست
    از غایت تلخیی که در هجران است
    وحشی بافقی

     

    المنة لله که ندارم زر و سیمی
    کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی 
    شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
    باید ز پی جان خود افروخت جحیمی 
    نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
    نی بسته‌ی امیدی و نی خسته‌ی بیمی 
    ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
    یک گوشه‌ی نان بس بود و پاره گلیمی... وحشی بافقی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 28 فروردين 1391 ساعت 11:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار وحشی بافقی | 407 بازدید
  • []

  • من نمیگویم درین عالم
    گرم پو، تابنده، هستی بخش
    چون خورشید باش
    تا توانی
    پاک، روشن
    مثل باران
    مثل مروارید باش

    نوشته شده در دوشنبه 28 فروردين 1391 ساعت 11:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 744 بازدید
  • []

  • خواهی که کسی شوی زهستی کم کن

    ناخورده شراب وصل مستی کم کن

    با زلف بتان دراز دستی کم کن

    بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن ابوسعید ابوالخیر

     

    گفتار نکو دارم و کردارم نیست

    از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

    دشوار بود کردن و گفتن آسان

    آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست ابوسعید ابوالخیر

     

    دلخسته و سینه چاک می‌باید شد

    وز هستی خویش پاک می‌باید شد

    آن به که به خود پاک شویم اول کار

    چون آخر کار خاک می‌باید شد ابوسعید ابوالخیر

     

    قومی ز خیال در غرور افتادند

    و ندر طلب حور و قصور افتادند

    قومی متشککند و قومی به یقین

    از کوی تو دور دور دور افتادند ابوسعید ابوالخیر

     

    از لطف تو هیچ بنده نومید نشد

    مقبول تو جز مقبل جاوید نشد

    مهرت بکدام ذره پیوست دمی

    کان ذره به از هزار خورشید نشد ابوسعید ابوالخیر

     

    رفتم به کلیسیای ترسا و یهود

    دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

    با یاد وصال تو به بتخانه شدم

    تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود ابوسعید ابوالخیر

     

    در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود

    با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود

    زهرست گناه و توبه تریاک وی است

    چون زهر به جان رسید تریاک چه سود ابوسعید ابوالخیر

     

    هرگز دلم از یاد تو غافل نشود

    گر جان بشود مهر تو از دل نشود

    افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل

    عکسی که به هیچ وجه زایل نشود ابوسعید ابوالخیر

     

    یا رب بگشا گره ز کار من زار

    رحمی که زعقل عاجزم در همه کار

    جز در گه تو کی بودم در گاهی

    محروم ازین درم مکن یا غفار ابوسعید ابوالخیر

     

    مجنون و پریشان توام دستم گیر

    سرگشته و حیران توام دستم گیر

    هر بی سر و پا چو دستگیری دارد

    من بی سر و سامان توام دستم گیر ابوسعید ابوالخیر

     

    در هر سحری با تو همی گویم راز

    بر درگه تو همی کنم عرض نیاز

    بی منت بندگانت ای بنده نواز

    کار من بیچارهٔ سرگشته بساز ابوسعید ابوالخیر

     

    گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم

    چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

    غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند

    آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم ابوسعید ابوالخیر

     

    غمناکم و از کوی تو با غم نروم

    جز شاد و امیدوار و خرم نروم

    از درگه همچو تو کریمی هرگز

    نومید کسی نرفت و من هم نروم ابوسعید ابوالخیر

     

    یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم

    محتاج برادران و خویشان نشوم

    بی منت خلق خود مرا روزی ده

    تا از در تو بر در ایشان نشوم ابوسعید ابوالخیر

     

    از هستی خویش تا پشیمان نشوی

    سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی

    تا در نظر خلق نگردی کافر

    در مذهب عاشقان مسلمان نشوی ابوسعید ابوالخیر

     

    در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی

    وز گرمی بحث مجلس افروز شوی

    در مکتب عشق با همه دانایی

    سر گشته چو طفلان نوآموز شوی ابوسعید ابوالخیر

     

    خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

    و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

    روزی دو هزار بنده آزاد کنی

    به زان نبود که خاطری شاد کنی ابوسعید ابوالخیر

     

    تا نگذری از جمع به فردی نرسی

    تا نگذری از خویش به مردی نرسی

    تا در ره دوست بی سر و پا نشوی

    بی درد بمانی و به دردی نرسی ابوسعید ابوالخیر

     

    دنیا طلبان ز حرص مستند همه

    موسی کش و فرعون پرستند همه

    هر عهد که با خدای بستند همه

    از دوستی حرص شکستند همه ابوسعید ابوالخیر

     

    یا رب نظری بر من سرگردان کن

    لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن

    با من مکن آنچه من سزای آنم

     

    آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن ابوسعید ابوالخیر


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 17:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار ابو سعید ابوالخیر | 345 بازدید
  • []

  • ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

    مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

    با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

    سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

    غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

    کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

    کاش می دانستی....

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:03 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 318 بازدید
  • []

  • برای عشق
    برای عشق تمنا كن ولی خار نشو
    برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده
    برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو
    برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
    برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن
    برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر
    برای عشق وصال كن ولی فرار نكن
    برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن
    برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش
    برای عشق خودت باش ولی خوب باش
    عشق با نگاهی آغاز می شود
    با لبخندی اوج می گیرد
    وبا قطر اشکی به پایان

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 12:06 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 294 بازدید
  • []

  • اگر روزی دلمان گرفت

    یادمان باشد که خدا با ماست،

    که فرشته ها برایمان

    دعا میکنند،

    که ستاره ها شب را

    برایمان روشن خواهند کرد.

    یادمان باشد که

    قاصدکی در راه است،

    که بهار نزدیک است،

    که فردا منتظرمان می ماند،

    که ما راه رفتن می دانیم و دویدن،

    و جاده ها قدم هایمان را

    شماره خواهند کرد.

    اگر روزی دلمان گرفت

    یادمان باشد

    که خدای ما اینجاست

    همین نزدیکیها،

    و ما، تنها نیستیم.

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 11:55 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 293 بازدید
  • []


  • سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات