درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت

ما ، من و بانویی ، که یک ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود

غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم . اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

گفتم : از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد

دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

بانویی لیوان چای به دست می گفت : عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت : تیرانا گفتم : ناین ، ایران ، تهران جیغ زد : ناین تیرانا با مهربانی خم شدم طرفش گفتم : ناین تهران و به خودم اشاره کردم جیغ زد : تیرانا تیرانا ! و دوید بیرون

هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند یلوی رو به بانویی کرد و گفت : ناین تیرانا و خندید

بانویی گفت : ناین تهران

به به انگلیسی گفت : آمدم که اخبار گوش بدهم . آنیسا هم بود

یلوی شانه بالا انداخت و دست هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت

سیلویا گفت : انگلیسی نمی فهمد فقط کلمات مشترک را تشخیص می دهد

بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده باشند لطفا توضیج بده که چی شده

سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم چند زبان دیگر . من و با نویی انگلیسی می دانستیم و مراد چند کلمه ای انگلیسی می فهمید اما فقط فارسی حرف می زد زن یلوی ظاهرا انگلیسی کمی می فهمید یا نمی فهمید و فقط همچنان لبخند می زد ناتاشا کمی انگلیسی می دانست و روسی پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالا ناتاشا حوصله می کردند می شد فهمید که هر کس چه می گوید اما سیلویا مریض احوال بود شاید هم واقعا مریض بود نمی دانم از کی شنیده بودیم که سینه اش را عمل کرده اند

صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت از پاریس است با من کار دارند

درست حدس زده بود داشت حرف می زد انگار به روسی ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه ی درخت های پرشکوفه ی آن طرف شیشه ها نگاه می کردیم و به صدای ناتاشا گوش می دادیم که بلند بلند حرف می زد من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم : چای

با اشاره ی سر و دست فهماند که نمی خواهد و چیزی هم گفت سیلویا گفت : این ها بیشتر چای کیسه ای می خورند

زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

برایش ریختم برداشت و بو کرد و حتی لب نزد صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت : یلوی می گوید : صداش و حرکاتش خیلی یعنی زیادی متجاوز هست انگار فقط خودش اینجا هست

زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی کنده های گرد تا گردش می رسید چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم بانویی خرده چوب می ریخت و من فوت می کردم بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب ها و برگ ها گذاشتیم تا خانه کرد وقتی مراد و سیلویا کندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم که از میانه ی سیاهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد می کشید و به گرد خرده چوب ها می پیچید

یلوی چیزی گفت . سیلویا گفت : اخبار ایران را شنیده

مراد گفت : این که خیلی حرف زد

سیلویا با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد . راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله کنند اما پلیس بوده زنجیر بسته بودند دست به دست پلیس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند

ناتاشا آمد می خندید خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می گفت و به سر و صورتش اشاره می کرد و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید یلوی نمی خندید سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد سیلویا گفت : می گوید: دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه از همه چیزش گفته بعد بالاخره یادش آمد چوب زیر بغل دارد

به ناتاشا نگاه کردیم نگاهمان کرد متعجب بود به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهکرد و بالاخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید بانویی و من هم خندیدیم بانویی گفت : ناتاشا می گوید فردا دارد می رود پاریس . بار اولش است که به کسی که اسما می شناخته زنگ زده که بیاید جلوش ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من کلاه به سر دارم خاکستری است سبیل هم دارم کراواتم زرشکی است با خط های آبی کتم هم چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم بعد هم گفته : اگر دیر رسیدم ناراحت نباش ماه پیش پایم شکسته و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم زن یلوی فقط لبخند می زد یلوی انگار به آتش نگاه می کرد ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت به انگلیسی گفت : سبیل و با تکان هر دو شانه خندید و بالاخره کنار بانویی نشست این بار یلوی به آلبانیایی حتما برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالاخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید بی صدا ناتاشا باز بلند خندید

مراد گفت : از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد زنش همچنان لبخند می زد

مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق ازش بپرس برای من جالب است نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه کرد : می گوید : ما ، مشکل ما مافیا هست مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند همه بعضی ها هم از گرسنگی حمله می کنند چی می گویید ؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد ) هر چه پیدا بشود کرد

گفتم : غارت

بله مرسی غارت می کنند از خانه ها مغازه ها می گوید خالی است

یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی حرف زد

ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید بعد مدتی با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد می کشید یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می داد

سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم که اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست

من پرسیدم : قبلش چی می گفت ؟

یادم نمی آید

داشت از آنیسا اسم می برد

بلبه بله یادم رفت این ها خانواده ی یلوی بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می کرده اند نه خواب نه بیدار بوده اند ( به شیشه ی کنارش اشاره کرد ) از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد پرت می شود نه خودش می رود روی زمین چه می گویید شما ؟

ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل همه ی موسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده اند آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترک های عثمانی بوده آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده بعد هم که ما روسها رفتیم کمونیست شان کردیم آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده اند لیبرال و دمکرات مافیای ایتالیا هم آمده جوان های گرسنه هم هستند بیکارند چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می شود یک دار و دسته کادرهای ارتش هم دست به کار شده اند پلیس هم حقوق که نمی گیرند برای همین غارت می کنند می کشند

ناتاشا با یلوی حرف زد یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد سیلویا گفت : یک ماهی هست که با هم چیز می کنند دعوا نه حرف می زدند من این حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا می باشد مثل یوگوسلاوی سابق جنگ است می کشند به زنها ... خودتان می فهمید انقلاب کرده اید

گفتم : در انقلاب ایران این حرف ها نبود هیچ کس به زنی تجاوز نکرد جایی را غارت نکردند

سیلویا گفت : شیشه ی بانک ها را می شکستند یک سینما را با همه هر کس که بود توش آتش انداختند من خودم بودم ایران به صورت زن ها اسید پاشیدند

بانویی گفت : این ها استثنا بود مردم به جایی برای غارت حمله نمی کردند شیشه ی بانک ها را شکستند اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد

سیلویا گفت : کتاب های یکی از همین طاغوت ها - مراد بوده دیده - ریخته بودند توی استخر کتاب ها بیشتر کتابهای خطی بوده همه جا شبیه هم هستند

بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده اش می کشید

به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود از تجربه هام می گفتم یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه شان ایستاده بود و به هر کس که می گذشت تعارف می کرد از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می داد این را هم تعریف کرددم که بچه های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می دادند آخرش هم از موتور سواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم گفتم : همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبتماست

ناتاشا پرسید : حالا که فکر نمی کنی نوبت شماها بوده ؟

گفتم : همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند

ناتاشا به انگلیسی گفت : آقای یلوی فکر می کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد اما من فکرمی کنم

بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت بعد یلوی همان طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالاخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفتو باز یلوی گفت سیلویا گفت : باز - چی می گویید ؟ - مثل سگ و گربه به هم پریده اند

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

مراد آهسته از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم

مراد به فارسی گفت : سیلویا اشتباه می کند آن وقایع را از دید یک خارجی می دید هر خشونت جزیی می ترساندش وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه کنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار  یا روسری یا توسری  دیگر نماند

بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد بعد ناتاشا برای یلوی بعد هم به فارسی گفت : به سر خود من هم آمد کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود

سیلویا گفت : کلاه چی ؟

کلاه داشت برای مثلا برف یا سرما

سیلویا گفت : خوب بعدش چی ؟ بفرمایید

هیچی زنی بود که پشت سر من می آمد اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید کمی که رفتم سر و گردنم عرق کرد و من کلاه را انداختم پشت سرم این بار زن بی آنکه حرفی بزند به سرم کشید باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم لبخند می زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم باز کسی به زور سرم کشید خودش بود فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره کرد این بار من کلاه را پشت سرم زیر لبه ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه کردم یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری فقط یک چشمشان پیدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمی شد ادامه داد از صف بیرون آمدم اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده هر روز اتفاقی می افتاد و ما باز فکر می کردیم اتفاقی است یا ساواکی ها هستند که سنگ می پرانند

بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند گوش نمی داد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد می کشید و انگشت اشاره ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می داد

سیلویا گفت : باز دعواشان شد

و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم هاش را مالید بعد سیگاری روشن کرد زیر لب داشت با زنش حتما به آلبانیایی حرف می زد

زبانه ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده ها از بدنه ی کنده ها هم زبانه می کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته های سیاه کاغذ سوخته که رنگ های سرخ و صورتی در هم می رفت و به کناره های گاهی آبی ختم یم شد زبانه های باریک و بلند آبی

یلوی خطاب به ما من و بانویی حرف می زد سیلویا گفت : معذرت خواست می گوید یکی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان بعدش می گفت یک آهنگ ساختم قشنگ خیل خیلی زیبا نمی دانم چی باید گفت نگذاشتند پخش بشود

مراد گفت : ممنوع

بله ممنوع می گردد اما آن آهنگ که همیشه پخش می شود از رادیو نه می شده بدون نام آهنگ سازش یلوی باز هم گفت یادم نیست مهم نیست همه جا یک جور هست شما هم دارید مانندهاش توی این دنیا زیاد هست

ناتاشا به انگلیسی گفت : من به یلوی می گویم چرا همه اش را از چشم روس ها می بیند ؟ همین بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون ها ثروت شدند صاحب ملک و املاک و ویلا مافیاه هم هست قاچاق هم هست گاهی سیگارشان را با دلار آتش می زنند آن وقت زن ها دخترهای جوان می روند به دوبی یک هفته دو هفته و بعد بر می گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند

به مراد آهسته گفتم : ما را بگو که جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم

ناتاشا از بانویی پرسید : شوهرت چه گفت ؟

بانویی به انگلیسی گفت : این ها یعنی راستش همه ی ما برای یک کتاب حتی یک جزوه ی چند صفحه ای ترجمه از روسی گاهی سال ها زندان رفته ایم که مثلا برسیم به شما کشور ما بشود لهشت باکو بهشت لنینگراد حالا ...-

دیگر گوش نمی دادم به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می گفت گوش ندادم خوشه خوشه های شعله ها کوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ی بلند و باریک رو به دهانه ی ناپیدای لوله ی شومینه گر می کشید با اشاره به آتش به فارسی بلند گفتم : آتش زردشت

بانویی به انگلیسی گفت : آتش زردشت

یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدم

سیلویا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟

هیچ کدام حرفی نزدیک که به آتش نگاهمی کردیم به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه ی سیاه هم در کانونش نبود.

برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری

 

برچسب‌ها:
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 261 بازدید
  • []

  • المنه لله که ز پیکار رهیدیم
    زین وادی خم در خم پرخار رهیدیم
    زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیم
    زین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم
    دکان حریصان به دغل رخت همه برد
    دکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم
    در سایه آن گلشن اقبال بخفتیم
    وز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم
    بی‌اسب همه فارس و بی‌می همه مستیم
    از ساغر و از منت خمار رهیدیم
    ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار
    دیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم
    زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحش
    از علت و قاروره و بیمار رهیدیم
    چون شاهد مشهور بیاراست جهان را
    از شاهد و از برده بلغار رهیدیم
    ای سال چه سالی تو که از طالع خوبت
    ز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم
    در عشق ز سه روزه وز چله گذشتیم
    مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم
    خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش
    از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
    خاموش کز این کان و از این گنج الهی
    از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم
    هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد
    از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 342 بازدید
  • []

  • جملات حکیمانه

    نام کتاب: 
    نویسنده: آندره ژيد
    ناشر: اساطير - تهران
    مترجم: جلال آل احمد

    ستايش شادي و شوق به زندگي و غنيمت شمردن لحظات.آندره در اين كتاب خدا را در همه موجودات متجلي مي داند و آزادانه بر خلاف قيد و بند هاي مذهب؛عشق به هستي را با عشق به  خدا مترادف مي داند.او كتابش را "ستايش از وارستگي" مي نامد. موضوع این کتاب ستايش شادي و شوق به زندگي و غنيمت شمردن لحظات است آندره در اين كتاب خدا را در همه موجودات متجلي مي داند و آزادانه بر خلاف قيد و بند هاي مذهب؛عشق به هستي را با عشق به  خدا مترادف مي داند.او كتابش را "ستايش از وارستگي" مي نامد.
    نکته دانستی درمورد کتاب: آندره ژيد در مقاله‌اي درباره «مائده‌هاي زميني» مي‌نويسد که "از ميان شاعران ايراني حافظ و خيام را بيش از ديگران مي‌پسندم و بيشترين الهام را از اين دو گرفته‌ام و خودم به تاثير رباعيات خيام و غزليات حافظ بر مائده‌هاي زميني آگاه هستم و منکر بازتاب انديشه‌هاي حافظ و خيام در خود و آثارم نمي‌شوم "

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 305 بازدید
  • []

  • جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
    نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
    کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
    به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
    به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
    که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
    بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
    که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
    سخن با من نمی گوئی
    الا ای همزبان دل
    خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
    نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
    به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
    به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
    خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
    نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
    که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار شهریار | 290 بازدید
  • []

  • چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
    سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
    جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
    آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
    گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
    می زاهدان ره را درد و خمار ما را
    درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
    شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
    آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
    کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را
    عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
    زیرا که او تمام است انده گسار ما را
    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 263 بازدید
  • []

  • ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
    تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

    هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
    شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

    گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
    گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

    گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
    ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

    دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
    زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

    ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
    ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

    من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
    من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

    در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
    این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

    ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
    هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

    ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
    بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

    گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
    یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

    گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من
    چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 281 بازدید
  • []

  •  این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
    این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

    دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
    عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

    ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
    دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

    دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
    من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

    امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
    خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

    من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
    من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 310 بازدید
  • []

  • دلی کز عشق جانان دردمند است
    همو داند که قدر عشق چند است

    دلا گر عاشقی از عشق بگذر
    که تا مشغول عشقی، عشق بند است

    وگر در عشق از عشقت خبر نیست
    تو را این عشق عشقی سودمند است

    هر آن مستی که بشناسد سر از پای
    ازو دعوی مستی ناپسند است

    ز شاخ عشق برخوردار گردی
    اگر عشق از بن و بیخت بکند است

    سرافرازی مجوی و پست شو، پست
    که تاج پاک‌بازان تخته بند است

    چو تو در غایت پستی فتادی
    ز پستی در گذر کارت بلند است

    بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ
    چه وقت گریه و چه جای پند است

    نگارا روز، روز ماست امروز
    که در کف باده و در کام قند است

    می و معشوق و وصل جاودان هست
    کنون تدبیر ما لختی سپند است

    یقین می‌دان که اینجا مذهب عشق
    ورای مذهب هفتاد و اند است

    حریفی نیست ای عطار امروز
    وگر هست از وجود خود نژند است

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 12:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 399 بازدید
  • []

  • نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
    زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی
    گهی از خنده گلریزی
    مگر ای غنچه گلزاری ؟
    گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟
    چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
    به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی
    درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
    چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
    گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی
    بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی
    لبت گر پی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
    بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویاییی
    گهی از دیده پنهانی پرزادی پریرویی
    گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی
    به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
    از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی
    چرا زلف ساهت را حجاب چهره می سازی
    تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی
    زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
    نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 15:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 286 بازدید
  • []

  • پیش رویت دگران، صورت بر دیوارند
    نه چنین صورت و معنی که تو داری، دارند

    تا گل روی تو دیدم، همه گلها خارند
    تا تو را یار گرفتم، همه خلق اغیارند

    آن که گویند به عمری شب قدری باشد
    مگر آنست که با دوست به پایان آرند

    دامن دولت جاوید و گریبان امید
    حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

    نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس
    که به شمشیر غمت، کشته چو من بسیارند

    عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
    خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند

    بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی
    که نه پوشیده توان داشت، نه گفتن یارند

    یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند
    بلکه آن نیز خیالی است که می‌پندارند

    سعدی! اندازه ندارد که چه شیرین سخنی
    باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 15:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 395 بازدید
  • []

  • دلم تا عشقباز آمد، در او جز غم نمی‌بینم
    دل بی غم کجا جویم، که در عالم نمی‌بینم

    دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
    دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

    مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پروردم
    ولیکن با که گویم راز، چون محرم نمی‌بینم

    قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
    تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

    خوشا و خرما آن دل که هست از عشق، بیگانه
    که من تا آشنا گشتم، دل خرم نمی‌بینم

    نم چشم، آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
    چرا گریم کز آن حاصل، برون از نم نمی‌بینم **

    کنون دم در کش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
    به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 15:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 325 بازدید
  • []

  •    

    امشب ای ماه به درد دل من تسکینی 

    آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی 

    کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم 

    که تو از دوری خورشید چه ها می‌بینی 

    تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من 

    سر راحت ننهادی به سر، بالینی 

    هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشک 

    تو هم ای دامن مهتاب، پر از پروینی

     

    همه در چشمه‌ی مهتاب ، غم از دل شویند 

     امشب ای مه، تو هم از طالع من غمگینی   

    من مگر طالع خود در تو توانم دیدن 

    که توام آینه‌ی بخت غبار آگینی 

    باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند 

    برو ای گل که سزاوار همان گلچینی 

    نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید 

    که کند شکوه ز هجران لب شیرینی 

    تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان 

    گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی 

    کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد 

    ای پرستو که پیام‌آور فروردینی 

    شهریارا گر آئین محبت باشد 

    جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

     

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 15:27 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 286 بازدید
  • []

  • چو در بستی بروی من به کوی صبر رو کردم
    چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

    چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
    به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

    خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
    من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

    فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
    سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

    صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
    ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

    تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
    من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

    ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
    که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 14:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 279 بازدید
  • []

  • عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    همان یک لحظه ی اوّل
    که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
    جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
    به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
    زمین و آسمان را
    واژگون مستانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
    آواره و دیوانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    چرا من جای او باشم
    همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
    مخلوق را دارد
    وگر نه من به جای او بودم
    یک نفس کی عادلانه سازشی
    با جاهل و فرزانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 14:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 300 بازدید
  • []

  • گفتم : خسته ام
    گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
    "از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر/53)

    گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟
    گفت:* فاذ كروني اذكركم*
    " مرا ياد كنير تا شما را ياد كنم."(بقرة/152)

    گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
    گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ*
    "تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب/63)

    گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دوره! تا ان موقع چكار كنم؟
    گفت:*و اتبع  ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله*
    " كارهايي را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خحدا خودش حكم كند.(يونس/109)

    گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمامه!
    گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم*
    "شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

    گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟
    گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم*
    " خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است"

    گفتم: دلم گرفته
    گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا*
    " (مردم به چي دلخوش كردن؟) بايد به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(يونس/58)

    گفتم: اصلآ  بي خيال! توكلت علي الله
    گفت:* ان الله يحب المتوكلين*
    "خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

    گفتم: خييلي چاكريم ! ولي اين بار  انگار گفتي ك حواست رو خوب جمع كن يادت باشه:
    گفت:* و من الناس  من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة*
    " بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد امن آ رامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج/11)

    گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم
    گفت:*فاني قريب*
    " من كه نزديكم"(بقره/186)

    گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم
    گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
    "هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟)

    نا خواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك
    گفت:* اليس الله بكاف عبده*
    "خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟)

    گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟
    گفت:*يا ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ*
    "اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و فرشته هايش برشما درود مي فرستند تا شما را از تايكيها به سوي نور بيرون برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)

    گفتم:غير از تو كسي را ندارم
    گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد*
    "از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق/16)

    گفتم: ...
    گفت: ...

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 14:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 311 بازدید
  • []


  • عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

    https://telegram.me/joinchat/B8q8vzwnYB4mW6fmdsLong

     

    اشعار سعدی،اشعار حافظ
    پنجره ای به سوی برگزیده ها،برگزیده اشعار و مطالب عرفانی،اشعار عاشقانه،شعر کوتاه،اشعار سعدی شیرازی،اشعار حافظ ،اشعار مولانا و شعرای نامی tab.blogsazan.com

    کانال تلگرامی (( گالری طاووس )) خرید عطرخرید لباس مجلسی

    خرید لباس هندی در گالری طاووس

    • گالری طاووس دارنده نماد اعتماد الکترونیکی
    • جهت مشاهده نمونه های بیشتر به کانال تلگرام مراجعه کنید
    • آیدی کانال : @taawoos


    https://telegram.me/taawoos


     

        فروش عطرهای برتر با ماندگاری بالا در فروشگاه اینترنتی عطر پرشین فیوم.

     www.persianfume.ir

     خرید عطر و ادکلن،خرید عطر مردانه،خرید عطر زنانه  با برترین برند های روز دنیا در فروشگاه عطر پرشین فیوم

    مطالعه آخرین مقالات و اخبار دنیای عطر ،تاریخچه عطر،انواع عطر،عطرهای محبوب در فروشگاه عطر پرشین فیوم

    عطر و ادکلن مردانه و زنانه اصل / جدیدترین عطر و ادکلن های زنانه و مردانه برند و اورجینال و … عطر و ادکلن پرشین فیوم /قیمت عطر / خرید عطر / فروش عطر / جدیدترین عطر و ادکلن ها.

    عطرها از 78 الی 95 درصد الکل طبیعی به علاوه اسانس های روغنی ساخته می شوند.اینکه در هر عطری میزان اسانس روغنی به کار رفته چقدر باشد، اسامی مختلفی به عطرها می دهد که خوب است شما هم با آنها آشنا شوید تا موقع خرید انتخاب دقیق تری داشته باشید.

    انواع عطر

    * پرفیوم ها: پرفیوم ها بهترین و با دوام ترین نوع رایح ها با 22 درصد اسانس روغنی هستند.

    * ادو پرفیوم ها: بعد از پرفیوم ها، اتدوپرفیوم ها قرار می گیرند. این گروه با داشتن 15 الی 22 درصد روغن معطر رتبه دوم را به دست می آورند.

    * ادوتویلت ها: این دسته 8 تا 15 درصد اسانس روغنی دارند.

    * ادکلن ها: که برای مردان استفاده می شود تنها حدود 4 درصد روغن دارند.

    * اوفرش ها: اما رقیق ترین عطرها اصطلاحا ادوفرش نامیده می شوند که 3 درصد اسانس روغنی دارند و به کار آنهایی می آیند که دلشان می خواهد عطرشان بسیار ضعیف و ملایم باشد. هر چقدر میزان اسانس روغنی یک عطر بیشتر باشد قیمتش هم بیشتر و ماندگاری اش زیادتر خواهد بود. برای همین با توجچه به استفاده ای که از عطرتان می کنید یکی از دسته های بالا را انتخاب کنید. معمولا برای مهمانی ها دسته اول و دوم گزینه های بسیار مناسبی هستند، به خصوص آنهایی که دوست ندارند عطرشان را به همراه شان ببرند و مجددا تجدیدش کنند. برای استفاده های روزمره و محیط های کاری، از ادوتویلت ها و ادوفرش ها استفاده کنید که رایحه های رقیق و ملایمی دارند. امروزه ادوپرفیوم ها و ادوتویلت ها، بیشترین تولید خودشان را دارند. چون آدم های امروزی بیشتر از هر چیزی خواستار ماندگاری هستند و هر دو این موارد ماندگاری نسبتا بالایی دارند.

    ایجاد وبلاگ رایگان در سیستم بلاگ دهی بلاگ سازان با قابلیت بهینه سازی هر وبلاگ در گوگل،سیستم وبلاگ دهی بلاگسازان،ایجاد وبلاگ تحت سئو

     

     

     وبلاگ بسازید و با استفاده از مقالات بهینه سازی وبلاگ ،وبلاگ خود را در گوگل ارتقاء دهید

    برچسب‌ها: ,
    نوشته شده در يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 15:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید


  • سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | خوشنویسی با خودکار | تور کيش | تور نوروز 96 | خريد بليط هواپيما | فرش سجاده | بازار فرش کاشان | عمده فروش الجی | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | طراحی وبسایت | فروشگاه کتاب 3630 | سونوگرافی | فرش کاشان | بانک شهر | سايت صنعت ايران
    X
    تبليغات