درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن

ناخورده شراب وصل مستی کم کن

با زلف بتان دراز دستی کم کن

بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن ابوسعید ابوالخیر

 

گفتار نکو دارم و کردارم نیست

از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

دشوار بود کردن و گفتن آسان

آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست ابوسعید ابوالخیر

 

دلخسته و سینه چاک می‌باید شد

وز هستی خویش پاک می‌باید شد

آن به که به خود پاک شویم اول کار

چون آخر کار خاک می‌باید شد ابوسعید ابوالخیر

 

قومی ز خیال در غرور افتادند

و ندر طلب حور و قصور افتادند

قومی متشککند و قومی به یقین

از کوی تو دور دور دور افتادند ابوسعید ابوالخیر

 

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد

مقبول تو جز مقبل جاوید نشد

مهرت بکدام ذره پیوست دمی

کان ذره به از هزار خورشید نشد ابوسعید ابوالخیر

 

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود

دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

با یاد وصال تو به بتخانه شدم

تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود ابوسعید ابوالخیر

 

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود

با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود

زهرست گناه و توبه تریاک وی است

چون زهر به جان رسید تریاک چه سود ابوسعید ابوالخیر

 

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود

گر جان بشود مهر تو از دل نشود

افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل

عکسی که به هیچ وجه زایل نشود ابوسعید ابوالخیر

 

یا رب بگشا گره ز کار من زار

رحمی که زعقل عاجزم در همه کار

جز در گه تو کی بودم در گاهی

محروم ازین درم مکن یا غفار ابوسعید ابوالخیر

 

مجنون و پریشان توام دستم گیر

سرگشته و حیران توام دستم گیر

هر بی سر و پا چو دستگیری دارد

من بی سر و سامان توام دستم گیر ابوسعید ابوالخیر

 

در هر سحری با تو همی گویم راز

بر درگه تو همی کنم عرض نیاز

بی منت بندگانت ای بنده نواز

کار من بیچارهٔ سرگشته بساز ابوسعید ابوالخیر

 

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم

چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند

آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم ابوسعید ابوالخیر

 

غمناکم و از کوی تو با غم نروم

جز شاد و امیدوار و خرم نروم

از درگه همچو تو کریمی هرگز

نومید کسی نرفت و من هم نروم ابوسعید ابوالخیر

 

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم

محتاج برادران و خویشان نشوم

بی منت خلق خود مرا روزی ده

تا از در تو بر در ایشان نشوم ابوسعید ابوالخیر

 

از هستی خویش تا پشیمان نشوی

سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی

تا در نظر خلق نگردی کافر

در مذهب عاشقان مسلمان نشوی ابوسعید ابوالخیر

 

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی

وز گرمی بحث مجلس افروز شوی

در مکتب عشق با همه دانایی

سر گشته چو طفلان نوآموز شوی ابوسعید ابوالخیر

 

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی

به زان نبود که خاطری شاد کنی ابوسعید ابوالخیر

 

تا نگذری از جمع به فردی نرسی

تا نگذری از خویش به مردی نرسی

تا در ره دوست بی سر و پا نشوی

بی درد بمانی و به دردی نرسی ابوسعید ابوالخیر

 

دنیا طلبان ز حرص مستند همه

موسی کش و فرعون پرستند همه

هر عهد که با خدای بستند همه

از دوستی حرص شکستند همه ابوسعید ابوالخیر

 

یا رب نظری بر من سرگردان کن

لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن

با من مکن آنچه من سزای آنم

 

آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن ابوسعید ابوالخیر


برچسب‌ها:
نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 17:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار ابو سعید ابوالخیر | 336 بازدید
  • []

  • ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

    مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

    با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

    سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

    غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

    کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

    کاش می دانستی....

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:03 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 311 بازدید
  • []

  • برای عشق
    برای عشق تمنا كن ولی خار نشو
    برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده
    برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو
    برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
    برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن
    برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر
    برای عشق وصال كن ولی فرار نكن
    برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن
    برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش
    برای عشق خودت باش ولی خوب باش
    عشق با نگاهی آغاز می شود
    با لبخندی اوج می گیرد
    وبا قطر اشکی به پایان

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 12:06 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 288 بازدید
  • []

  • اگر روزی دلمان گرفت

    یادمان باشد که خدا با ماست،

    که فرشته ها برایمان

    دعا میکنند،

    که ستاره ها شب را

    برایمان روشن خواهند کرد.

    یادمان باشد که

    قاصدکی در راه است،

    که بهار نزدیک است،

    که فردا منتظرمان می ماند،

    که ما راه رفتن می دانیم و دویدن،

    و جاده ها قدم هایمان را

    شماره خواهند کرد.

    اگر روزی دلمان گرفت

    یادمان باشد

    که خدای ما اینجاست

    همین نزدیکیها،

    و ما، تنها نیستیم.

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 11:55 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 286 بازدید
  • []

  •  
    آدمی در آغوش خدا غمی نداشت .

    پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت .

    دل از خدا برید و در زمین نشست ،

    صد بار عاشق شد و دلش شکست ،

    به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود ،

    یادش آمد :

    دل خدا را شکسته بود .

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 11:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 338 بازدید
  • []

  •  

    تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ، در دشت کویر دل من نعمت بارانی
    فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ، عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی
    در آسمان تن ، زد عطر بی مهری
    آمد نم باران ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    شد نوبهاران طی ، آمد خزان از پی بر ماه من شد دی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    پیوند ما پیوند عشقی جاودانی بود حرف و حدیث ما کلام مهربانی بود
    گفتی به من تا زنده ام با تو می مانم نفرین به تو عشقت ولی بی ناگهانی بود
    گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ، در دشت کویر دل من نعمت بارانی
    فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ،
    عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی
    *****
    تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    آهسته آهسته ، آهسته آهسته
    آهسته آهسته ، آهسته آهست

     

     

    گلپایگانی

     

     

     

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 26 فروردين 1391 ساعت 15:02 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 330 بازدید
  • []

  • شاعر ،گوینده و نمایشنامه نویس(۱۳۰۳-۱۳۶۶)

    دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
    همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
    دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
    تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
    آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
    آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
    مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
    کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
    مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
    با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم  مهدی سهیلی

     

    خداگو با خداجو فرق دارد
    حقیقت با هیاهو فرق دارد
    بسا مشرک که خود قرآن بدست است
    نداند در حقیقت بت پرست است  مهدی سهیلی

     

    بار الها بال پروازم ببخش
    روح آزاد سبکتازم ببخش
    عاشق بزم تو ام ،راهم بده
    عقل روشن ،جان آگاهم بده  مهدی سهیلی

     

    عارف كسي بود كه به شب اي خدا كند
    با سوز سينه خسته دلان را دعا كند
    پيچد سر از عنايت سلطان به كبر و ناز
    در كوي فقر قامت خدمت دو تا كند
    بر پاي شاه اگر سر ذلت نهاده است
    با شرم توبه سجده ي حق را قضا كند مهدی سهیلی

     

    گر با سحر خو کنی بانگ خدا را بشنوی
    دل را اگر گیسو کنی ، هرشب ندا را بشنوی
    در آن سکوت جانفزار از عرش می آید صدا
    گوش دگر باید ترا تا آن صدا را بشنوی  مهدی سهیلی

     

    اگر كه گل رود از باغ باغبانان چه كند ؟
    چو بي بهار شود با غم خزان چه كند ؟
    كسي كه مهر گل از دل نميتواند كند
    به باغ خشك در ايام مهرگان چه كند
    به گريه زنگ غم از دل بشوي و شادان باش
    دل گرفته غم خفته را نهان چه كند ؟  مهدی سهیلی


     
    ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
    وی نام تو روشنگر شام و سحر من
    جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
    شبها منم و عشق تو و چشم تر من
    وین اشک دمادم که بود پرده در من
    در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
    در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
    هر منظره را منظری از روی تو دیدم 
    مهدی سهیلی

     

    نیمشب همدم من دیده گریان من است
    ناله مرغ شب از حال پریشان من است
    خنده ها برلب من بود و کس آگاه نشد
    زین همه درد خموشانه که بر جان منست
    قافل از حق شدم و قافله عمر گذشت
    ناله ام زمزمه روح پریشان منست
    در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
    گفت خاموش که او طفل دبستان من است  مهدی سهیلی

     

    خداجو با خداگو فرق دارد
    حقیقت با هیاهو فرق دارد
    خداگو حاجی مردم فریب است
    خداجو مومن حسرت نصیب است
    خداجو را هوای سیم و زر نیست
    بجز فکر خدا،فکر دگر نیست  مهدی سهیلی 

     

    الاهی غمم بار خاطر نباشد
    که در غم مرا جان صابر نباشد
    الاهی نباشد وداعی و گر هست
    برای کسی بار آخر نباشد
    به هنگام کوچ عزیزان الاهی
    نگه کردن از چشم شاعر نباشد
    الاهی کسی را که من دوست دارم
    به دوران عمرم مسافر نباشد مهدی سهیلی

     

    آمدی با تاب گیسو ،تا که بی تابم کنی
    زلف را یکسو زدی،تا غرق مهتابم کنی
    آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
    خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی  مهدی سهیلی

     

    زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن
    چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
    جامهي زيبا بر اندام شرف آراستن
    غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
    قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
    بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
    نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
    پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
    با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
    در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن
    تا برآيد عطر مستي از دل جام نشاط
    در گلاب شادماني شربت غم داشتن
    مهتر رمز بزرگي در بشر داني كه چيست
    مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
    مهلت ما اندک است وعمر ما بسیار نیست
    در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
    سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
    یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
    آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
    جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
    با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
    ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست  مهدی سهیلی


     
    به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
    اگر خدا طلبی
    خدا در اشک یتیمان رفته از یاد است
    خدا در آه غریبان خانه بر باد است
    اگر خدا خواهی
    درون بغض زنان غریب، جای خداست
    دل شکسته هر بینوا سرای خداست 
    مهدی سهیلی

     


     
    خداوندا به دلهای شکسته
    به تنهایان در غربت نشسته
    به مردانی که در سختی خموشند
    برای زندگانی، جان میفروشند
    همه کاشانه شان خالی زقوت است
    سخنهاشان نگاهی در سکوت است
    به طفلانی که نام آور ندارند
    سر حسرت به بالین میگذارند
    به آن< درمانده زن> کز غم جانکاه
    نهد فرزند خود را بر سر راه
    به آن جمعی که از سرما بخوابند
    ز <آه> جمع، <گرمی> میستانند
    به آن چشمی که از غم گریه خیز است
    به بیماری که با جان در ستیز است
    به دامانی که از هر عیب پاک است
    به هر کس از گناهان شرمناک است
    دلم را از گناهان ایمنی بخش
    به نور معرفتها روشنی بخش مهدی سهیلی


    نوشته شده در شنبه 26 فروردين 1391 ساعت 12:55 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مهدی سهیلی | 367 بازدید
  • []

  • سفره‌ی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد يافت.
    من خوابِ يک ستاره‌ی صبور
    زير بالش ابرهای راحله ديده‌ام،
    يا باد می‌آيد و آسمان را خواهد رُفت،
    يا شايد کرامتی شد و باران آمد... علی صالحی

     ***

    برای من 
    دوست داشتن 
    آخرین دلیل دانایی است
    اما هوا همیشه آفتابی نیست
    عشق همیشه علامت رستگاری نیست
    و من گاهی اوقات مجبورم
    به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
    چقدر خیالش آسوده است
    چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
    چقدر ... علی صالحی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 26 فروردين 1391 ساعت 12:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده جملات حکیمانه | 359 بازدید
  • []

  •  

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

    و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

    و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

     

    برایت همچنان آرزو دارم

    دوستانی داشته باشی

    از جمله دوستان بد و ناپایدار

    برخی نادوست، و برخی دوستدار

    که دستکم یکی در میانشان

    بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

     

    و چون زندگی بدین‌گونه است

    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

    که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

    تا که زیاده به خودت غره نشوی.

     

    و نیز آرزومندم

    مفیدِ فایده باشی

    نه خیلی غیرضروری

    تا در لحظات سخت

    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

    نگه دارد.

     

    همچنین، برایت آرزومندم

    صبور باشی

    نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

    چون این کارِ ساده‌ای است

    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

    و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

    نمونه شوی.

     

    و امیدوارم اگر جوان هستی

    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

    و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

    چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

     

    امیدوارم سگی را نوازش کنی

    به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

    گوش کنی

    وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

    چرا که به این طریق

    احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

     

    امیدوارم

    که دانه‌ای هم بر خاک

    بفِشانی

    هرچند خُرد بوده باشد

    و با روییدنش همراه شوی

    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

     

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

    زیرا در عمل به آن نیازمندی

    و برای اینکه سالی یک بار

    پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

     

    و در پایان، اگر مرد باشی

    آرزومندم زن خوبی داشته باشی

    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

    که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

     

    اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

     

    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم..


    برچسب‌ها: ویکتور هوگو
    نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 9:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نامه های ماندگار | 410 بازدید
  • []

  •  

    راه درست

    روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.

    روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

    مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.

    مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.

    سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.

    در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

    برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو


    نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 7:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده جملات حکیمانه | 360 بازدید
  • []

  •  

    مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

    متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

    اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

    برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو


     

    نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 6:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 289 بازدید
  • []

  • عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
    چمن پر سبزه صحرا لاله زاره 
    دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
    که دنیـــــای دنی بی اعتباره  بابا طاهر


     
    دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
    دلا خون شو که خوبان این پسندند 
    متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
    گروهــــی آن گروهی این پســـندند بابا طاهر

     

    جدا از رویت ای ماه دل افروز
    نه روز از شو شناسم نه شو از روز 
    وصــالت گر مـرا گردد میســر
    هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز  بابا طاهر

     

    یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
    یک وصل و یکی هجران پسندد 
    من از درمان و درد و وصل و هجران
    پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

     

    هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
    دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی 
    اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
    به شیرین جانت آخر نیشتر بی بابا طاهر


     
    هر آنکس عاشق است از جان نترسد
    یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
    دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
    که گرگ از هی هی چوپان نترسد بابا طاهر

     

    درخت غم بجانم کرده ریشه
    بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه 
    رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
    اجل سنگست و آدم مثل شیشه بابا طاهر

     

    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 
    بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
    تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل 
    بابا طاهر

     

    خوشــا آندل کــه از خود بیخبر بــی
    ندونه در ســـفر یا در حضر بی 
    بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
    پی لیلی دوان با چشم تر بی بابا طاهر

     

    دلا راهت پر از خار و خسک بی
    گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــی 
    شـــب تــار و بیـــابان دور منــزل
    خوشا آنکس که بارش کمترک بی بابا طاهر


     
    خدایی که مکانش لامکان بی
    صفابخــش جمــال گلــرخـان بی 
    پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق
    که بر هر بنده او روزی رسان بی  بابا طاهر

     

    عزیزا کاسه‌ی چشمم ســرایت
    میان هردو چشمم جای پایت 
    از آن ترسم که غافل پا نهی تو
    نشــنید خـــار مژگــانـم بپایت بابا طاهر

     

    به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم 
    بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان روی زیبای ته وینم  بابا طاهر

     

    مرا نه سر نه ســــامان آفریدن
    پریشانم پریشــان آفریدند 
    پریشان خاطران رفتند در خاک
    مرا از خاک ایشان آفریدند  بابا طاهر

     

    بیا تا دست ازین عالم بداریم
    بیا تا پای دل از گل برآریم 
    بیا تا بردباری پیشـــه سازیم
    بیا تا تخم نیکوئی بکاریم  بابا طاهر

     

    مکن کاری که پا بر ســـنگت آیو
    جهان با این فراخـی تنگت آیو 
    چو فردا نامه خوانان نامه خونند
    تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو  بابا طاهر

     

    زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
    که هر چه دیده بیند دل کند یاد 
    بسازم خنجری نیشش ز فولاد
    زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد بابا طاهر

     

    خوشا آنانکه الله یارشان بی
    بحمد و قل هو الله کارشان بی 
    خوشا آنانکــه دایم در نمازند
    بهشت جاودان بازارشـــان بی  بابا طاهر


     
    خوشــا آنانکه تن از جان نداننــد
    تن و جانی بجز جانان ندانند 
    بدردش خو گرند سالان و ماهان
    بدرد خویشــتن درمان ندانند  بابا طاهر

     

    اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
    اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ 
    اگر ملک سلیمانت ببخشند
    در آخر خاک راهی عاقبت هیچ 
    بابا طاهر

     

    به قبرستان گذر کردم کم وبیش
    بدیدم قبر دولتـــمند و درویــش 
    نه درویش بیکفن در خــاک رفته
    نه دولتمند برده یک کفن بیش بابا طاهر

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 582 بازدید
  • []

  • روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
    فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
    پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
    آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
    پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
    نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
    این اشک دیده من و خون دل شماست
    ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
    این گرگ سالهاست که با گله آشناست 
    پروین اعتصامی

     

     

    شنیده اید که آسایش بزرگان چیست
    برای خاطر بیچارگان نیاسودن
    به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
    مقیم گشتن و دامان خون نیالودن
    همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
    هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
    ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
    برای خدمت تن روح را نفرسودن
    رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
    دری که فتنه اش اندر پس است نگشودن پروین اعتصامی

     

     

    نگردد پخته کس با فکر خامی
    نپوید راه هستی را به گامی
    تر توش هنر میباید اندوخت
    حدیث زندگی میباید آموخت
    ببید هر دو پا محکم نهادن
    از آن پس، فکر بر پای ایستادن
    پردن بی پر تدبیر، مستی است
    جهان را گه بلندی، گاه پستی است 
    پروین اعتصامی

     

    تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!
    ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
    زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد
    چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
    از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی
    چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
    جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز
    وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!
    ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن
    تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
    حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد
    که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!...
    پروین اعتصامی

     

    در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
    کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
    ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
    هر جا که می رسیم تو با ما چه میکنی
    خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
    بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی
    پروین اعتصامی

     

    وقت گذشته را نتوانی خرید باز
    مفروش خیره کاین گهر پاک بی بهاست
    گر زنده ای و مرده نه ای کار جان گزین
    تن پروری چه سود چو جان تو ناشتاست
    تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
    تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست
    زان راه باز گرد که از رهروان تهیست
    زان آدمی بترس که با دیو آشناست
    پروین اعتصامی

     

    روز بگذشته خیالست که از نو آید
    فرصت رفته محالست که از سر گردد
    کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
    پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
    زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
    نیست امید که همواره نفس بر گردد...
    پروین اعتصامی

     

    ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
    تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن
    همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
    گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
    پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
    خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
    عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
    نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن
    بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
    بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن
    گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
    هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
    عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
    جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن
    چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
    شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن
    هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
    هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
    پروین اعتصامی

     

    عدسی وقت پختن، از ماشی
    روی پیچید و گفت این چه کسی است
    ماش خندید و گفت غره مشو
    زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
    هر چه را میپزند، خواهد پخت
    چه تفاوت که ماش یا عدسی است
    جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند
    تو گمان میکنی که خار و خسی است ...
    پروین اعتصامی

     

     

    خلاصه  شعري كه پروين براي سنگ مزار خود سروده است:
    اين که خاک سيهش بالين است
    اختر چرخ ادب پروين است
    گر چه جز تلخي از ايام نديد
    هر چه خواهي سخنش شيرين است
    صاحب آن همه گفتار امروز
    سائل فاتحه و ياسين است
    آدمي هر چه توانگر باشد
    چون بدين نقطه رسد مسکين است
    پروین اعتصامی


     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 290 بازدید
  • []

  • عيد، «حول حالنا» است
    كه واجب است بفهميم
    عيد، شوقي است
    كه پدرم را به مزرعه مي خواند
    عيد، تن پوش كهنه باباست
    كه مادر
    آن را به قد من كوك مي زند
    و من آن قدر بزرگ مي شوم
    كه در پيراهن مي گنجم
    عيد
    ، تقاضاي سبز شدن است
    يا مقلب القلوب!

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 281 بازدید
  • []

  • این متن نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ادواج است درحالی که هنوز او را ندیده و تنها وصف او را از دوستان شنیده بوده است.
     
    دوست ابدی من قربانت شوم.
    با این که شما را ندیده‌ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه‌ی عزیز و  ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده‌ام. ولی نمی‌دانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی  می‌نمایم.
    یک جوان ثابت العقیده‌ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر  و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده‌ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده‌ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می‌گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه‌ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته‌ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.

    خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه‌ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه‌ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده و می‌خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می‌توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله‌ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می‌دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.

    من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی ‌و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بوده و قدر یک دوست صمیمی ‌و همسر جدید را که می‌بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه‌ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده‌ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
    من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می‌شوم و از خداوند درخواست می‌کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.

    عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه‌ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زودتر هم را می‌دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می‌نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی‌دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی.

    من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می‌خواهم بنا آورده و ب

    ین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است. حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی ‌مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل و تمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خودتان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه‌ی صرفه و غیره را ننمائید. در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
    والباقی عن التلاقی تمت م. بهار



    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:31 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 340 بازدید
  • []


  • عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

    https://telegram.me/joinchat/B8q8vzwnYB4mW6fmdsLong

     

    اشعار سعدی،اشعار حافظ
    پنجره ای به سوی برگزیده ها،برگزیده اشعار و مطالب عرفانی،اشعار عاشقانه،شعر کوتاه،اشعار سعدی شیرازی،اشعار حافظ ،اشعار مولانا و شعرای نامی tab.blogsazan.com

    کانال تلگرامی (( گالری طاووس )) خرید عطرخرید لباس مجلسی

    خرید لباس هندی در گالری طاووس

    • گالری طاووس دارنده نماد اعتماد الکترونیکی
    • جهت مشاهده نمونه های بیشتر به کانال تلگرام مراجعه کنید
    • آیدی کانال : @taawoos


    https://telegram.me/taawoos


     

        فروش عطرهای برتر با ماندگاری بالا در فروشگاه اینترنتی عطر پرشین فیوم.

     www.persianfume.ir

     خرید عطر و ادکلن،خرید عطر مردانه،خرید عطر زنانه  با برترین برند های روز دنیا در فروشگاه عطر پرشین فیوم

    مطالعه آخرین مقالات و اخبار دنیای عطر ،تاریخچه عطر،انواع عطر،عطرهای محبوب در فروشگاه عطر پرشین فیوم

    عطر و ادکلن مردانه و زنانه اصل / جدیدترین عطر و ادکلن های زنانه و مردانه برند و اورجینال و … عطر و ادکلن پرشین فیوم /قیمت عطر / خرید عطر / فروش عطر / جدیدترین عطر و ادکلن ها.

    عطرها از 78 الی 95 درصد الکل طبیعی به علاوه اسانس های روغنی ساخته می شوند.اینکه در هر عطری میزان اسانس روغنی به کار رفته چقدر باشد، اسامی مختلفی به عطرها می دهد که خوب است شما هم با آنها آشنا شوید تا موقع خرید انتخاب دقیق تری داشته باشید.

    انواع عطر

    * پرفیوم ها: پرفیوم ها بهترین و با دوام ترین نوع رایح ها با 22 درصد اسانس روغنی هستند.

    * ادو پرفیوم ها: بعد از پرفیوم ها، اتدوپرفیوم ها قرار می گیرند. این گروه با داشتن 15 الی 22 درصد روغن معطر رتبه دوم را به دست می آورند.

    * ادوتویلت ها: این دسته 8 تا 15 درصد اسانس روغنی دارند.

    * ادکلن ها: که برای مردان استفاده می شود تنها حدود 4 درصد روغن دارند.

    * اوفرش ها: اما رقیق ترین عطرها اصطلاحا ادوفرش نامیده می شوند که 3 درصد اسانس روغنی دارند و به کار آنهایی می آیند که دلشان می خواهد عطرشان بسیار ضعیف و ملایم باشد. هر چقدر میزان اسانس روغنی یک عطر بیشتر باشد قیمتش هم بیشتر و ماندگاری اش زیادتر خواهد بود. برای همین با توجچه به استفاده ای که از عطرتان می کنید یکی از دسته های بالا را انتخاب کنید. معمولا برای مهمانی ها دسته اول و دوم گزینه های بسیار مناسبی هستند، به خصوص آنهایی که دوست ندارند عطرشان را به همراه شان ببرند و مجددا تجدیدش کنند. برای استفاده های روزمره و محیط های کاری، از ادوتویلت ها و ادوفرش ها استفاده کنید که رایحه های رقیق و ملایمی دارند. امروزه ادوپرفیوم ها و ادوتویلت ها، بیشترین تولید خودشان را دارند. چون آدم های امروزی بیشتر از هر چیزی خواستار ماندگاری هستند و هر دو این موارد ماندگاری نسبتا بالایی دارند.

    ایجاد وبلاگ رایگان در سیستم بلاگ دهی بلاگ سازان با قابلیت بهینه سازی هر وبلاگ در گوگل،سیستم وبلاگ دهی بلاگسازان،ایجاد وبلاگ تحت سئو

     

     

     وبلاگ بسازید و با استفاده از مقالات بهینه سازی وبلاگ ،وبلاگ خود را در گوگل ارتقاء دهید

    برچسب‌ها: ,
    نوشته شده در يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 15:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید


  • سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | خرید ممبر واقعی تلگرام | محمد دبیری | سجاده فرش | هاست لینوکس ارزان | خوشنویسی با خودکار | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | خريد بليط هواپيما | بازار فرش کاشان | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | فروشگاه کتاب 3630 | فرش کاشان | بانک شهر | سایت صنعت ایران | آموزش بازاریابی | جت گروتينگ | isi چاپ مقاله
    X
    تبليغات