درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

امکانات


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

https://telegram.me/joinchat/B8q8vzwnYB4mW6fmdsLong

-----------------------------


 

راه درست

روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.

روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.

مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.

سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.

در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو


نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 7:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده جملات حکیمانه | 385 بازدید
  • []

  •  

    مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

    متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

    اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

    برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو


     

    نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 6:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 312 بازدید
  • []

  • عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
    چمن پر سبزه صحرا لاله زاره 
    دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
    که دنیـــــای دنی بی اعتباره  بابا طاهر


     
    دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
    دلا خون شو که خوبان این پسندند 
    متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
    گروهــــی آن گروهی این پســـندند بابا طاهر

     

    جدا از رویت ای ماه دل افروز
    نه روز از شو شناسم نه شو از روز 
    وصــالت گر مـرا گردد میســر
    هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز  بابا طاهر

     

    یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
    یک وصل و یکی هجران پسندد 
    من از درمان و درد و وصل و هجران
    پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

     

    هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
    دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی 
    اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
    به شیرین جانت آخر نیشتر بی بابا طاهر


     
    هر آنکس عاشق است از جان نترسد
    یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
    دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
    که گرگ از هی هی چوپان نترسد بابا طاهر

     

    درخت غم بجانم کرده ریشه
    بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه 
    رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
    اجل سنگست و آدم مثل شیشه بابا طاهر

     

    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 
    بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
    تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل 
    بابا طاهر

     

    خوشــا آندل کــه از خود بیخبر بــی
    ندونه در ســـفر یا در حضر بی 
    بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
    پی لیلی دوان با چشم تر بی بابا طاهر

     

    دلا راهت پر از خار و خسک بی
    گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــی 
    شـــب تــار و بیـــابان دور منــزل
    خوشا آنکس که بارش کمترک بی بابا طاهر


     
    خدایی که مکانش لامکان بی
    صفابخــش جمــال گلــرخـان بی 
    پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق
    که بر هر بنده او روزی رسان بی  بابا طاهر

     

    عزیزا کاسه‌ی چشمم ســرایت
    میان هردو چشمم جای پایت 
    از آن ترسم که غافل پا نهی تو
    نشــنید خـــار مژگــانـم بپایت بابا طاهر

     

    به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم 
    بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان روی زیبای ته وینم  بابا طاهر

     

    مرا نه سر نه ســــامان آفریدن
    پریشانم پریشــان آفریدند 
    پریشان خاطران رفتند در خاک
    مرا از خاک ایشان آفریدند  بابا طاهر

     

    بیا تا دست ازین عالم بداریم
    بیا تا پای دل از گل برآریم 
    بیا تا بردباری پیشـــه سازیم
    بیا تا تخم نیکوئی بکاریم  بابا طاهر

     

    مکن کاری که پا بر ســـنگت آیو
    جهان با این فراخـی تنگت آیو 
    چو فردا نامه خوانان نامه خونند
    تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو  بابا طاهر

     

    زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
    که هر چه دیده بیند دل کند یاد 
    بسازم خنجری نیشش ز فولاد
    زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد بابا طاهر

     

    خوشا آنانکه الله یارشان بی
    بحمد و قل هو الله کارشان بی 
    خوشا آنانکــه دایم در نمازند
    بهشت جاودان بازارشـــان بی  بابا طاهر


     
    خوشــا آنانکه تن از جان نداننــد
    تن و جانی بجز جانان ندانند 
    بدردش خو گرند سالان و ماهان
    بدرد خویشــتن درمان ندانند  بابا طاهر

     

    اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
    اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ 
    اگر ملک سلیمانت ببخشند
    در آخر خاک راهی عاقبت هیچ 
    بابا طاهر

     

    به قبرستان گذر کردم کم وبیش
    بدیدم قبر دولتـــمند و درویــش 
    نه درویش بیکفن در خــاک رفته
    نه دولتمند برده یک کفن بیش بابا طاهر

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار باباطاهر | 638 بازدید
  • []

  • روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
    فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
    پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
    آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
    پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
    نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
    این اشک دیده من و خون دل شماست
    ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
    این گرگ سالهاست که با گله آشناست 
    پروین اعتصامی

     

     

    شنیده اید که آسایش بزرگان چیست
    برای خاطر بیچارگان نیاسودن
    به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
    مقیم گشتن و دامان خون نیالودن
    همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
    هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
    ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
    برای خدمت تن روح را نفرسودن
    رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
    دری که فتنه اش اندر پس است نگشودن پروین اعتصامی

     

     

    نگردد پخته کس با فکر خامی
    نپوید راه هستی را به گامی
    تر توش هنر میباید اندوخت
    حدیث زندگی میباید آموخت
    ببید هر دو پا محکم نهادن
    از آن پس، فکر بر پای ایستادن
    پردن بی پر تدبیر، مستی است
    جهان را گه بلندی، گاه پستی است 
    پروین اعتصامی

     

    تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!
    ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
    زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد
    چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
    از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی
    چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
    جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز
    وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!
    ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن
    تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
    حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد
    که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!...
    پروین اعتصامی

     

    در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
    کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
    ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
    هر جا که می رسیم تو با ما چه میکنی
    خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
    بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی
    پروین اعتصامی

     

    وقت گذشته را نتوانی خرید باز
    مفروش خیره کاین گهر پاک بی بهاست
    گر زنده ای و مرده نه ای کار جان گزین
    تن پروری چه سود چو جان تو ناشتاست
    تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
    تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست
    زان راه باز گرد که از رهروان تهیست
    زان آدمی بترس که با دیو آشناست
    پروین اعتصامی

     

    روز بگذشته خیالست که از نو آید
    فرصت رفته محالست که از سر گردد
    کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
    پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
    زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
    نیست امید که همواره نفس بر گردد...
    پروین اعتصامی

     

    ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
    تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن
    همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
    گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
    پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
    خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
    عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
    نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن
    بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
    بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن
    گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
    هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
    عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
    جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن
    چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
    شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن
    هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
    هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
    پروین اعتصامی

     

    عدسی وقت پختن، از ماشی
    روی پیچید و گفت این چه کسی است
    ماش خندید و گفت غره مشو
    زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
    هر چه را میپزند، خواهد پخت
    چه تفاوت که ماش یا عدسی است
    جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند
    تو گمان میکنی که خار و خسی است ...
    پروین اعتصامی

     

     

    خلاصه  شعري كه پروين براي سنگ مزار خود سروده است:
    اين که خاک سيهش بالين است
    اختر چرخ ادب پروين است
    گر چه جز تلخي از ايام نديد
    هر چه خواهي سخنش شيرين است
    صاحب آن همه گفتار امروز
    سائل فاتحه و ياسين است
    آدمي هر چه توانگر باشد
    چون بدين نقطه رسد مسکين است
    پروین اعتصامی


     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 298 بازدید
  • []

  • عيد، «حول حالنا» است
    كه واجب است بفهميم
    عيد، شوقي است
    كه پدرم را به مزرعه مي خواند
    عيد، تن پوش كهنه باباست
    كه مادر
    آن را به قد من كوك مي زند
    و من آن قدر بزرگ مي شوم
    كه در پيراهن مي گنجم
    عيد
    ، تقاضاي سبز شدن است
    يا مقلب القلوب!

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 302 بازدید
  • []

  • این متن نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ادواج است درحالی که هنوز او را ندیده و تنها وصف او را از دوستان شنیده بوده است.
     
    دوست ابدی من قربانت شوم.
    با این که شما را ندیده‌ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه‌ی عزیز و  ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده‌ام. ولی نمی‌دانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی  می‌نمایم.
    یک جوان ثابت العقیده‌ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر  و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده‌ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده‌ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می‌گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه‌ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته‌ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.

    خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه‌ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه‌ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده و می‌خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می‌توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله‌ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می‌دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.

    من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی ‌و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بوده و قدر یک دوست صمیمی ‌و همسر جدید را که می‌بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه‌ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده‌ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
    من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می‌شوم و از خداوند درخواست می‌کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.

    عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه‌ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زودتر هم را می‌دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می‌نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی‌دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی.

    من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می‌خواهم بنا آورده و ب

    ین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است. حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی ‌مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل و تمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خودتان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه‌ی صرفه و غیره را ننمائید. در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
    والباقی عن التلاقی تمت م. بهار



    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:31 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 364 بازدید
  • []

  • کوهش مکن چرخ نیلوفری را
    برون کن ز سر باد و خیره‌سری را
    بری دان از افعال چرخ برین را
    نشاید ز دانا نکوهش بری را
    همی تا کند پیشه، عادت همی کن
    جهان مر جفا را، تو مر صابری را
    هم امروز از پشت بارت بیفگن
    میفگن به فردا مر این داوری را
    چو تو خود کنی اختر خویش را بد
    مدار از فلک چشم نیک اختری را
    به چهره شدن چون پری کی توانی؟
    به افعال ماننده شو مر پری را
    بدیدی به نوروز گشته به صحرا
    به عیوق ماننده لالهٔ طری را
    اگر لاله پر نور شد چون ستاره
    چرا زو نپذرفت صورت گری را؟
    تو با هوش و رای از نکو محضران چون
    همی برنگیری نکو محضری را؟
    نگه کن که ماند همی نرگس نو
    ز بس سیم و زر تاج اسکندری را
    درخت ترنج از بر و برگ رنگین
    حکایت کند کلهٔ قیصری را
    سپیدار مانده‌است بی‌هیچ چیزی
    ازیرا که بگزید او کم بری را
    اگر تو از آموختن‌سر بتابی
    نجوید سر تو همی سروری را
    بسوزند چوب درختان بی‌بر
    سزا خود همین است مر بی‌بری را
    درخت تو گر بار دانش بگیرد
    به زیر آوری چرخ نیلوفری را
    نگر نشمری، ای برادر، گزافه
    به دانش دبیری و نه شاعری را
    که این پیشه‌ها است نیکو نهاده
    مر الفغدن نعمت ایدری را
    دگرگونه راهی و علمی است دیگر
    مرالفغدن راحت آن سری را
    بلی این و آن هر دو نطق است لیکن
    نماند همی سحر پیغمبری را
    چو کبگ دری باز مرغ است لیکن
    خطر نیست با باز کبگ دری را
    پیمبر بدان داد مر علم حق را
    که شایسته دیدش مر این مهتری را
    به هارون ما داد موسی قرآن را
    نبوده‌است دستی بران سامری را
    تو را خط قید علوم است و، خاطر
    چو زنجیر مر مرکب لشکری را
    تو با قید بی اسپ پیش سواران
    نباشی سزاوار جز چاکری را
    ازین گشته‌ای، گر بدانی تو، بنده
    شه شگنی و میر مازندری را
    اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
    یکی نیز بگرفت خنیاگری را
    تو برپائی آنجا که مطرب نشیند
    سزد گر ببری زیان جری را
    صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
    رخ چون مه و زلفک عنبری را؟
    به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
    که مایه است مر جهل و بد گوهری را
    به نظم اندر آری دروغی طمع را
    دروغ است سرمایه مر کافری را
    پسنده است با زهد عمار و بوذر
    کند مدح محمود مر عنصری را؟
    من آنم که در پای خوگان نریزم
    مر این قیمتی در لفظ دری را
    تو را ره نمایم که چنبر کرا کن
    به سجده مر این قامت عرعری را
    کسی را برد سجده دانا که یزدان
    گزیده‌ستش از خلق مر رهبری را
    کسی را که بسترد آثار عدلش
    ز روی زمین صورت جائری را
    امام زمانه که هرگز نرانده است
    بر شیعتش سامری ساحری را
    نه ریبی بجز حکمتش مردمی را
    نه عیبی بجز همتش برتری را
    چو با عدل در صدر خواهی نشسته
    نشانده در انگشتری مشتری را
    بشو زی امامی که خط پدرش است
    به تعویذ خیرات مر خیبری را
    ببین گرت باید که بینی به ظاهر
    ازو صورت و سیرت حیدری را
    نیارد نظر کرد زی نور علمش
    که در دست چشم خرد ظاهری را
    اگر ظاهری مردمی را بجستی
    به طاعت، برون کردی از سر خری را
    ولیکن بقر نیستی سوی دانا
    اگر جویدی حکمت باقری را
    مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟
    چه ماند همی غل مر انگشتری را؟
    نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
    چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟
    بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
    یکی گشته با عنصری بحتری را


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:32 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 334 بازدید
  • []

  • درود بر خداوند که مرا آفرید و قبل از آفرینش یاد و عشق خود را در قلب من جای داد:
    شب و روز برندارم سر از این خمار مستی
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

    درود بر پدر و مادرم که رنج رشد و تربیت مرا تحمل کردند و خدا آنها را رحمت کند که هرچه در توش و توان داشتند صرف آموزش من کردند، به ویژه آنکه در کودکی و قبل از دبستان خواندن قرآن و در دوران دبستان زبان انگلیسی به من آموختند و با این دو آموزش اول کلید ایمان و آنگاه کلید آشنایی و ارتباط با جهان را به من تحویل دادند.
    درود بر همه معلمین و اساتید من از مکتب خانه تا دانشگاه، از مشهد تا شیراز و تهران و از ایرانی تا انگلیسی و آمریکایی و ژاپنی در این کشورها که اکثر آنها آدمهایی عاشق و فیلسوف بودند و دانایی، اندیشیدن، احساس مسئولیت و مفید بودن برای مردم و جامعه و لذت بردن از کار، دانش، تحقیق و خدمت را به من آموختند. به ویژه ژاپنی ها که تحولات زندگی شخصی، فکری و شغلی پس از سال 1365 را مدیون آنها هستم.
    درود بر همسر و فرزندانم که پدر پرکار و پرمشغله ای چون من را تحمل کردند، پذیرایی و کمک کردند تا کامیابی در زمینه خدمات اجتماعی، صنعتی و فرهنگی مرا فراهم آورند.
    درود بر کارفرمایانم در زمینه آموزش و صنعت به ویژه آقایان قروی و دهناوی از شرکت ایران خودرو و آقای حیدری فر از شرکت ایساکو که با اعتمادی که به من کردند و میدان بازی که به من دادند، هر آنچه از ذوق و شوق و دانش و تجربه و عشق داشتم در بهترین سالهای عمر من به بار نشست و آرزو و اندیشه هایم را به صورت طرحهای اجرایی در چهارچوب فرهنگ صنعتی و برای نجات انسان در صنعت و اعتلای صنعت و اقتصاد کشورم تحقق بخشیدم و الگوهای نسبتا کامیابی پدید آمد.
    و درود بر همه دوستانم از دوران کودکی و تحصیل تا کار و زندگی که همه نیکو انتخاب شده بودند و شوق زیستن را در من تقویت می کردند، به ویژه آنهایی که از سال 1365 و به قصد خدمت به جامعه گرد هم آمدیم و زمینه تشکیل جامعه یاوری را فراهم آوردند و به کمک یکدیگر خدمت کوچکی در قالب مدارس در مناطق محروم و کمک به دانش آموزان محروم کردیم و هدیه همیشگی آنها به من، عشق و صداقت و ایمان بود.
    توصیه ام به مدیران صنعت آن است که انسان مداری و عشق مداری را محور مدیریت خود قرار دهند و منطق و عاطفه و عقل و عشق را به موازات هم رعایت کنند و محیط کار را تبدیل به یک محیط عارفانه ای کنند که در آن انسان به عنوان محور و هدف تولید و ابزار تولید به رشد و شکوفایی برسد تا شکوفایی ایجاد کند. توصیه ام
    به دوستانم در جامعه یاوری آن است که این حلقه عشق را پیوسته نگاه دارند و آن را به نسل دوم، یعنی فرزندانمان منتقل کنند تا آنها پاسدار خدمات گذشته ما باشند تا هم نیروی انسان دوستی، عشق و شور زندگی در آنها تقویت شود و هم از خدمت آنها به مردم، محرومیتی و مظلومیتی برطرف گردد.
    حاصل عمر من برای ملتم و برای کشورم تا این تاریخ، 200 مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در جامعه یاوری ساختیم. پنج کتاب شعر است که برای مردم و به عشق خدا و آنها سروده شده است و تعدادی کارخانه منظم و زیبا و بهداشتی شده و هزاران کارگر و کارمند و متخصص فرهنگ یافته صنعتی است. امیدوارم از آنها پاسداری شود.
    به هر حال به قول پاستور، من آنچه در توان داشتم انجام دادم و اینک در لحظه وداع از این نظر احساس شرمندگی نمی کنم و این را به خوبی در شعر به اهل آینده در کتاب روزنه گفته ام.


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 308 بازدید
  • []

  • شیخ الرئیس بوعلی سینا وصیت نامه‌ی خود را برای ابوسعید ابوالخیر که ارادتی خاص نسبت به وی داشت نوشت و فرستاد:
    آغاز هر فکر و انتهای هر اندیشه باید خدای باشد. باطن و ظاهر هر شیئی که مورد اعتبار و عبرت او قرارگرفت، باید او را به خدایتعالی توجه دهد و از نظر کردن به خدای چشم را از پلیدی و آلودگی رهایی بخشد. با قدم نفس که به حال قیام در مقام حضور بر پای ایستاده باید عالم ارواح مجرده را سیر نماید و با عقل و خرد خویش آنچه را که از آثار و عظمت مقام ربوبی در آن به اسرار نهفته است، مشاهده کند.
    هنگامی که از آن مقام منیع تنزل نمود و به موقف و مقر خود فرود آمد، معبود یکتای خویش را به بیان و لسان خود تسبیح کند و کمال و صلاح را بعینه در آثار او مشاهده کند.
    جمال شاهد ازلی را جز بدیده‌ی بصیرت نتوان دید و به کوی او جز با پیر خرد گذر نتوان کرد. ذات کبریایی او قابل ادراک و ابصار نیست. فروغ او است که در باطن و ظاهر و اشیا جلوه‌گر است. برای اینکه هر فردی را به کمال مطلوب خویش رساند. از هر موجودی پرتو نور او ساطع است و در هر ذره از ذرات این نشانه موجود که اوست. خدای یگانه که هستی هر هستی به هستی اوست.
    هنگامی که براین حالت تسلط یافت و آن را برای خود علی الدوام حفظ نمود آن وقت است که صورت عالم علوی در آینه‌ی وجودش منعکس شده و انوار جمال الهی در آن راه می یابد. درهمین موقع است که با مراتب عالم ربوبی آشنا شده و از لذتی بهره‌مند می‌شود که در دسترس دیگران نیست، و از وجود خویش آن بهره را می برد، که در خود او و سزاوار آن بوده است.
    تزلزل خاطر از او نور سکون و آرامش جایگزین آن گردد. مقام امنی واجد اضطراب تشویق از او برطرف گردد، حقیقت پست عالم دنیوی براو مکتشف و از کیفیت آن به خوبی آگاه گردد و آگاهی او آنچنان خواهد بود که براهل آن رقت آرد و از خدای برآنان طلب غفران کند. در نتیجه خدعه و مکر دنیا را ناچیز و متاع و حکام دنیوی را پست و حقیر شمارد. بیاد خود آرد که متذکر خدای گردد. همیشه از آن ذکر در نشاط و پیوسته از حلاوتش در سرور است. بالأخره کار دنیا و اهل آن او را به تعجب کشاند؛ همانطوری‌ که اهل دنیا از مردی که اهل آخرت باشد در تعجب هستند و باید بداند.
    نماز بهترین حرکات است، زیرا در این حرکات طی مراتب کمال میسر است. روزه بهترین سکنات است، زیرا درین سکون رنگ سکون و آلودگی‌های نفس زدوده می‌شود. صدقه بهترین خیرات است، زیرا به سبب آن مصائب و بلایا دور و برطرف می‌گردد و بالأخره باید بداند پاکیزه ترین مسالک تحمل بر شدائد و سختی‌ها و بیهوده‌ترین کارها، ظاهرسازی و ریاکاری است.
    تا موقعی که نفس به مختصر شیئی تغییرحال یافته و دگرگون می‌گردد و تا وقتی که توجهش به حدود الفاظ و در پی نزاع قیل و قال است، هرگز از آلودگی ها و پلیدی‌ها خلاص نگشته و پاک نمی‌گردد.
    آن علمی که عاری از فساد و با نیتی پاک توأم باشد، بهترین عمل است.حکمت و دانش اساس و مایه‌ی برتری انسان است از غیر و در تحصیل دانش معرفت الهی برهمه مقدم است؛ زیرا شرافت هرعلمی بسته به موضوع آن است."کلمات حق و گفتار پاکیزه به سوی خدای متعال بالا می‌رود، آن را خدای متعال"(یا عملی خالی از خلل و عاری از فساد)رفعت می‌دهد.
    باری به همین کیفیت از لفظ دروغ و عاری از حقیقت اعتراض نموده و در مخیله‌ی خویش هم حتی مجال ورود به آن نمی‌دهد، تا برای نفس این صداقت حالتی ثابت گشته و ملکه گردد.
    در نتیجه خواب‌هایش راست شده و آنچه در عالم رؤیا مشاهده کند واقعیت خواهد داشت.
    در خصوص مشتهیات نفس، یعنی آنچه مورد التذاذ نفس است و از آنها لذت می‌برد، باید استعمال آنها صرفاً برای روبراه آوردن مزاج و نگاه داشتن وجود شخص و بقای نوع باشد.
    نسبت به مشروب(خمر) باید شرب و نوشیدن آن را قطع کند؛ هرچند برای دفع مرض، معالجه یا درک لذت باشد.
    با هرکسی مطابق باخوی او و حسن سلوکش رفتارنماید. درحدود امکان و به قدر استطاعت مالی خویش بذل و بخشش کند.
    برای یاری مردم اکثراً آماده است و در آنچه خلاف طبع و میل اوست آنها را یاری می‌کند. در مورد امور شرعی کوتاهی نمی‌کند. رعایت احکام الهی را نموده و آنها را بزرگ می‌شمارد. اعضا و جوارح خویش را به انجام تکالیف واجبه وامی‌دارد. خدای متعال عمل به این شریعت را برای بندگان خود مقرر فرموده است و به آنان افعالی که تحت اصول مذهب اسلام انجام می گیرد، حکم می‌کند. خدای متعال دوست و دوستدار و والی آن اشخاصی است که آیین مقدس اسلام را پذیرفته و ایمان آورده‌اند و چون ما بحال و دل آن را قبول نموده و گردن نهاده‌ایم. پس خدای متعال ما را بس و برغیر او هم نظر نخواهیم داشت. چه بسیار خوب است آن کسی که ما امورخود را بدوسپرده‌ایم.



    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 301 بازدید
  • []

  • هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت

    ما ، من و بانویی ، که یک ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود

    غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم . اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

    گفتم : از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد

    دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

    بانویی لیوان چای به دست می گفت : عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت : تیرانا گفتم : ناین ، ایران ، تهران جیغ زد : ناین تیرانا با مهربانی خم شدم طرفش گفتم : ناین تهران و به خودم اشاره کردم جیغ زد : تیرانا تیرانا ! و دوید بیرون

    هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند یلوی رو به بانویی کرد و گفت : ناین تیرانا و خندید

    بانویی گفت : ناین تهران

    به به انگلیسی گفت : آمدم که اخبار گوش بدهم . آنیسا هم بود

    یلوی شانه بالا انداخت و دست هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت

    سیلویا گفت : انگلیسی نمی فهمد فقط کلمات مشترک را تشخیص می دهد

    بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده باشند لطفا توضیج بده که چی شده

    سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

    یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم چند زبان دیگر . من و با نویی انگلیسی می دانستیم و مراد چند کلمه ای انگلیسی می فهمید اما فقط فارسی حرف می زد زن یلوی ظاهرا انگلیسی کمی می فهمید یا نمی فهمید و فقط همچنان لبخند می زد ناتاشا کمی انگلیسی می دانست و روسی پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالا ناتاشا حوصله می کردند می شد فهمید که هر کس چه می گوید اما سیلویا مریض احوال بود شاید هم واقعا مریض بود نمی دانم از کی شنیده بودیم که سینه اش را عمل کرده اند

    صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت از پاریس است با من کار دارند

    درست حدس زده بود داشت حرف می زد انگار به روسی ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه ی درخت های پرشکوفه ی آن طرف شیشه ها نگاه می کردیم و به صدای ناتاشا گوش می دادیم که بلند بلند حرف می زد من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم : چای

    با اشاره ی سر و دست فهماند که نمی خواهد و چیزی هم گفت سیلویا گفت : این ها بیشتر چای کیسه ای می خورند

    زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

    برایش ریختم برداشت و بو کرد و حتی لب نزد صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

    سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت : یلوی می گوید : صداش و حرکاتش خیلی یعنی زیادی متجاوز هست انگار فقط خودش اینجا هست

    زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی کنده های گرد تا گردش می رسید چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم بانویی خرده چوب می ریخت و من فوت می کردم بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب ها و برگ ها گذاشتیم تا خانه کرد وقتی مراد و سیلویا کندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم که از میانه ی سیاهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد می کشید و به گرد خرده چوب ها می پیچید

    یلوی چیزی گفت . سیلویا گفت : اخبار ایران را شنیده

    مراد گفت : این که خیلی حرف زد

    سیلویا با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

    دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد . راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله کنند اما پلیس بوده زنجیر بسته بودند دست به دست پلیس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند

    ناتاشا آمد می خندید خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می گفت و به سر و صورتش اشاره می کرد و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید یلوی نمی خندید سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد سیلویا گفت : می گوید: دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه از همه چیزش گفته بعد بالاخره یادش آمد چوب زیر بغل دارد

    به ناتاشا نگاه کردیم نگاهمان کرد متعجب بود به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهکرد و بالاخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید بانویی و من هم خندیدیم بانویی گفت : ناتاشا می گوید فردا دارد می رود پاریس . بار اولش است که به کسی که اسما می شناخته زنگ زده که بیاید جلوش ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من کلاه به سر دارم خاکستری است سبیل هم دارم کراواتم زرشکی است با خط های آبی کتم هم چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم بعد هم گفته : اگر دیر رسیدم ناراحت نباش ماه پیش پایم شکسته و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم

    مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم زن یلوی فقط لبخند می زد یلوی انگار به آتش نگاه می کرد ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت به انگلیسی گفت : سبیل و با تکان هر دو شانه خندید و بالاخره کنار بانویی نشست این بار یلوی به آلبانیایی حتما برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالاخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید بی صدا ناتاشا باز بلند خندید

    مراد گفت : از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

    سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد زنش همچنان لبخند می زد

    مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق ازش بپرس برای من جالب است نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

    لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه کرد : می گوید : ما ، مشکل ما مافیا هست مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند همه بعضی ها هم از گرسنگی حمله می کنند چی می گویید ؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد ) هر چه پیدا بشود کرد

    گفتم : غارت

    بله مرسی غارت می کنند از خانه ها مغازه ها می گوید خالی است

    یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی حرف زد

    ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید بعد مدتی با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد می کشید یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می داد

    سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم که اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست

    من پرسیدم : قبلش چی می گفت ؟

    یادم نمی آید

    داشت از آنیسا اسم می برد

    بلبه بله یادم رفت این ها خانواده ی یلوی بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می کرده اند نه خواب نه بیدار بوده اند ( به شیشه ی کنارش اشاره کرد ) از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد پرت می شود نه خودش می رود روی زمین چه می گویید شما ؟

    ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل همه ی موسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده اند آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترک های عثمانی بوده آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده بعد هم که ما روسها رفتیم کمونیست شان کردیم آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده اند لیبرال و دمکرات مافیای ایتالیا هم آمده جوان های گرسنه هم هستند بیکارند چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می شود یک دار و دسته کادرهای ارتش هم دست به کار شده اند پلیس هم حقوق که نمی گیرند برای همین غارت می کنند می کشند

    ناتاشا با یلوی حرف زد یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد سیلویا گفت : یک ماهی هست که با هم چیز می کنند دعوا نه حرف می زدند من این حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا می باشد مثل یوگوسلاوی سابق جنگ است می کشند به زنها ... خودتان می فهمید انقلاب کرده اید

    گفتم : در انقلاب ایران این حرف ها نبود هیچ کس به زنی تجاوز نکرد جایی را غارت نکردند

    سیلویا گفت : شیشه ی بانک ها را می شکستند یک سینما را با همه هر کس که بود توش آتش انداختند من خودم بودم ایران به صورت زن ها اسید پاشیدند

    بانویی گفت : این ها استثنا بود مردم به جایی برای غارت حمله نمی کردند شیشه ی بانک ها را شکستند اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد

    سیلویا گفت : کتاب های یکی از همین طاغوت ها - مراد بوده دیده - ریخته بودند توی استخر کتاب ها بیشتر کتابهای خطی بوده همه جا شبیه هم هستند

    بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده اش می کشید

    به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود از تجربه هام می گفتم یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه شان ایستاده بود و به هر کس که می گذشت تعارف می کرد از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می داد این را هم تعریف کرددم که بچه های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می دادند آخرش هم از موتور سواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم گفتم : همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبتماست

    ناتاشا پرسید : حالا که فکر نمی کنی نوبت شماها بوده ؟

    گفتم : همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند

    ناتاشا به انگلیسی گفت : آقای یلوی فکر می کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد اما من فکرمی کنم

    بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت بعد یلوی همان طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالاخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفتو باز یلوی گفت سیلویا گفت : باز - چی می گویید ؟ - مثل سگ و گربه به هم پریده اند

    بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

    مراد آهسته از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

    همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم

    مراد به فارسی گفت : سیلویا اشتباه می کند آن وقایع را از دید یک خارجی می دید هر خشونت جزیی می ترساندش وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه کنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار  یا روسری یا توسری  دیگر نماند

    بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد بعد ناتاشا برای یلوی بعد هم به فارسی گفت : به سر خود من هم آمد کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود

    سیلویا گفت : کلاه چی ؟

    کلاه داشت برای مثلا برف یا سرما

    سیلویا گفت : خوب بعدش چی ؟ بفرمایید

    هیچی زنی بود که پشت سر من می آمد اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید کمی که رفتم سر و گردنم عرق کرد و من کلاه را انداختم پشت سرم این بار زن بی آنکه حرفی بزند به سرم کشید باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم لبخند می زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم باز کسی به زور سرم کشید خودش بود فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره کرد این بار من کلاه را پشت سرم زیر لبه ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه کردم یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری فقط یک چشمشان پیدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمی شد ادامه داد از صف بیرون آمدم اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده هر روز اتفاقی می افتاد و ما باز فکر می کردیم اتفاقی است یا ساواکی ها هستند که سنگ می پرانند

    بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند گوش نمی داد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد می کشید و انگشت اشاره ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می داد

    سیلویا گفت : باز دعواشان شد

    و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم هاش را مالید بعد سیگاری روشن کرد زیر لب داشت با زنش حتما به آلبانیایی حرف می زد

    زبانه ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده ها از بدنه ی کنده ها هم زبانه می کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته های سیاه کاغذ سوخته که رنگ های سرخ و صورتی در هم می رفت و به کناره های گاهی آبی ختم یم شد زبانه های باریک و بلند آبی

    یلوی خطاب به ما من و بانویی حرف می زد سیلویا گفت : معذرت خواست می گوید یکی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان بعدش می گفت یک آهنگ ساختم قشنگ خیل خیلی زیبا نمی دانم چی باید گفت نگذاشتند پخش بشود

    مراد گفت : ممنوع

    بله ممنوع می گردد اما آن آهنگ که همیشه پخش می شود از رادیو نه می شده بدون نام آهنگ سازش یلوی باز هم گفت یادم نیست مهم نیست همه جا یک جور هست شما هم دارید مانندهاش توی این دنیا زیاد هست

    ناتاشا به انگلیسی گفت : من به یلوی می گویم چرا همه اش را از چشم روس ها می بیند ؟ همین بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون ها ثروت شدند صاحب ملک و املاک و ویلا مافیاه هم هست قاچاق هم هست گاهی سیگارشان را با دلار آتش می زنند آن وقت زن ها دخترهای جوان می روند به دوبی یک هفته دو هفته و بعد بر می گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند

    به مراد آهسته گفتم : ما را بگو که جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم

    ناتاشا از بانویی پرسید : شوهرت چه گفت ؟

    بانویی به انگلیسی گفت : این ها یعنی راستش همه ی ما برای یک کتاب حتی یک جزوه ی چند صفحه ای ترجمه از روسی گاهی سال ها زندان رفته ایم که مثلا برسیم به شما کشور ما بشود لهشت باکو بهشت لنینگراد حالا ...-

    دیگر گوش نمی دادم به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می گفت گوش ندادم خوشه خوشه های شعله ها کوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ی بلند و باریک رو به دهانه ی ناپیدای لوله ی شومینه گر می کشید با اشاره به آتش به فارسی بلند گفتم : آتش زردشت

    بانویی به انگلیسی گفت : آتش زردشت

    یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدم

    سیلویا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟

    هیچ کدام حرفی نزدیک که به آتش نگاهمی کردیم به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه ی سیاه هم در کانونش نبود.

    برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 291 بازدید
  • []

  • المنه لله که ز پیکار رهیدیم
    زین وادی خم در خم پرخار رهیدیم
    زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیم
    زین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم
    دکان حریصان به دغل رخت همه برد
    دکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم
    در سایه آن گلشن اقبال بخفتیم
    وز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم
    بی‌اسب همه فارس و بی‌می همه مستیم
    از ساغر و از منت خمار رهیدیم
    ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار
    دیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم
    زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحش
    از علت و قاروره و بیمار رهیدیم
    چون شاهد مشهور بیاراست جهان را
    از شاهد و از برده بلغار رهیدیم
    ای سال چه سالی تو که از طالع خوبت
    ز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم
    در عشق ز سه روزه وز چله گذشتیم
    مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم
    خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش
    از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
    خاموش کز این کان و از این گنج الهی
    از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم
    هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد
    از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 368 بازدید
  • []

  • جملات حکیمانه

    نام کتاب: 
    نویسنده: آندره ژيد
    ناشر: اساطير - تهران
    مترجم: جلال آل احمد

    ستايش شادي و شوق به زندگي و غنيمت شمردن لحظات.آندره در اين كتاب خدا را در همه موجودات متجلي مي داند و آزادانه بر خلاف قيد و بند هاي مذهب؛عشق به هستي را با عشق به  خدا مترادف مي داند.او كتابش را "ستايش از وارستگي" مي نامد. موضوع این کتاب ستايش شادي و شوق به زندگي و غنيمت شمردن لحظات است آندره در اين كتاب خدا را در همه موجودات متجلي مي داند و آزادانه بر خلاف قيد و بند هاي مذهب؛عشق به هستي را با عشق به  خدا مترادف مي داند.او كتابش را "ستايش از وارستگي" مي نامد.
    نکته دانستی درمورد کتاب: آندره ژيد در مقاله‌اي درباره «مائده‌هاي زميني» مي‌نويسد که "از ميان شاعران ايراني حافظ و خيام را بيش از ديگران مي‌پسندم و بيشترين الهام را از اين دو گرفته‌ام و خودم به تاثير رباعيات خيام و غزليات حافظ بر مائده‌هاي زميني آگاه هستم و منکر بازتاب انديشه‌هاي حافظ و خيام در خود و آثارم نمي‌شوم "

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 333 بازدید
  • []

  • جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
    نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
    کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
    به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
    به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
    که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
    بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
    که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
    سخن با من نمی گوئی
    الا ای همزبان دل
    خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
    نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
    به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
    به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
    خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
    نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
    که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار شهریار | 334 بازدید
  • []

  • چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
    سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
    جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
    آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
    گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
    می زاهدان ره را درد و خمار ما را
    درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
    شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
    آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
    کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را
    عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
    زیرا که او تمام است انده گسار ما را
    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 294 بازدید
  • []

  • ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
    تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

    هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
    شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

    گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
    گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

    گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
    ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

    دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
    زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

    ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
    ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

    من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
    من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

    در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
    این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

    ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
    هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

    ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
    بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

    گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
    یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

    گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من
    چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 318 بازدید
  • []

  • ایجاد وبلاگ رایگان در سیستم وبلاگ دهی بلاگسازان با قابلیت بهینه سازی هر وبلاگ در گوگل

    blogsazan.com

    پس از ثبت وبلاگ در سرویس فوق با خدماتی که سرویس دهنده بلاگسازان به وبلاگ شما ارائه میدهد میتوانید براحتی وبلاگ خود را در گوگل ارتقاء دهید ، برخی از این خدمات شامل موارد زیر می باشد که گزینه  مورد نطر ما جهت ارتقاء وبلاگ،همان مورد آخر یعنی ارسال مقالات بهینه سازی وبلاگ و راهنمای جهش وبلاگ کاربران بلاگسازان در موتور جستجوی گوگل می باشد

      وبلاگ نویسی پیامکی
      گالری اختصاصی عکس
      نظرسنجی چند گزینه ای
      قرارگیری هر وبلاگ در دایرکتوری ثبت لینک
      امکان پشتیبان گیری از وبلاگ
      خبرنامه وبلاگ
      مدیریت جعبه پیام
      ثبت وبلاگ در جستجوگر ها
      ارسال مطالب به آینده
      چینش دلخواه پیوندهای روزانه
      شمارش تعداد کلیک های پیوندهای روزانه
      ارسال مقالات بهینه سازی وبلاگ

    برخی از عناوین مقالات بهینه سازی سایت در گوگل شامل مقالات زیر میباشد که در وبلاگ مقالات آموزشی قابل مشاهده است :

    • تشخیص قدرت دامنه (سایت- وبلاگ)
    • الگوریتم جدید پنگوئن ۴ گوگل
    • 12 کلید طلائی سئو در افزایش سرچ وبلاگ از گوگل
    • رتبه بندی صفحات وب در موتورهای جستجوگر
    • مجموعه مقالات وبلاگ نویسی
    • آموزش سئو و افزایش بازدید وبلاگ !
    • بلاگنامه !
    • نام سایت یا وبلاگ خود را چگونه انتخاب کنم؟
    • بهترین منبع مقالات فارسی کجاست؟
    • درباره جستجو گر قدرتمند گوگل
    • ثبت دستی وبلاگ در گوگل

    ایجاد وبلاگ رایگان در سیستم بلاگ دهی بلاگ سازان با قابلیت بهینه سازی هر وبلاگ در گوگل

    وبلاگ بسازید و با استفاده از مقالات بهینه سازی وبلاگ ،وبلاگ خود رادر گوگل ارتقاء دهید

    • ایجاد وبلاگ رایگان در گوگل
    • ساخت وبلاگ در گوگل
    • ایجاد و ساخت وبلاگ رایگان در گوگل
    • ساخت وبلاگ با امکانات سئو در گوگل

      
     

    برچسب‌ها: ,
    نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت 16:23 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید


  • سفارش تبليغات
    پاپ آپ استند نمایشگاهی | طراحی سایت در اصفهان | هانس گروهه | عینک واقعیت مجازی | دیاگ | هاست لینوکس ارزان | طراحی سایت | ثبت آگهی رایگان | فلزیاب , فلزیاب تصویری | کانال تلگرام | طراحی وبسایت | پکیج درمان دیابت | پیش بینی مسابقات فوتبال | آگهی رایگان لینک دار | گروه تلگرامی وکلا | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | گیت کنترل تردد | منزل مبله | دکل مهاری | طلایاب , طلایاب تصویری | دکتر نوروزیان | ایجاد وبلاگ رایگان | آزمایشگاه فرزانگان شیراز
    X
    تبليغات