درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

امکانات


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

http://tab.blogsazan.com/

-----------------------------


برچسب‌ها: ,
نوشته شده در شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 7:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید

  •  

    منم زیبا

     


    که زیبا بنده ام را دوست میدارم


    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

     

    ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد


    رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود


    تو غیر از من چه میجویی؟


    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟


    تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم


    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن


    که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم


    طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت


    که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که


    وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

     

    تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.


    که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت


    وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم


    مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


    هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

     

    که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

     

    آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

     

    این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

     

    به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

     

    لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

     

    غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

     

    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

     

    قسم بر عاشقان پاک با ایمان

     

    قسم بر اسبهای خسته در میدان

     

    تو را در بهترین اوقات اوردم

     

    قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

     

    قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

     

    قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

     

    برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

     

    تمام گامهای مانده اش با من

     

    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

     

    ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 20 فروردين 1391 ساعت 11:27 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 466 بازدید
  • []

  • الهی! تو آنی كه از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراك عقل مصونی، نه مُدرَك عیونی، كارساز هر مفتونی، و شادساز هر محزونی، در حكم، بی‌چرا، و در ذات بی‌چند، و در صفات بی‌چونی.
    الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی.
    الهی! یكتای بی‌همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریك مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج كبریایی، مسندنشین استغنایی، به تو رسد ملك خدایی.
    الهی! نام تو، ما را جواز، مهر تو، ما را جهاز، شناخت تو، ما را امان، لطف تو، ما را عیان.
    الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه عزیز است آن كس كه تو خواهی.
    یا ربّ دل پاك و جانِ‌ آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده
    در راه خود اول زخودم بی‌خود كن بی‌خود چو شدم زخود به خود راهم ده
    الهی! از نزدیك نشانت می‌دهند و برتر از آنی، و دورت پندارند و نزدیكتر از جانی، تو آنی كه خود گفتی، و چنان كه خود گفتی، آنی، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاكرانی.
    الهی! جز از شناخت تو، شادی نیست، و جز از یافت تو، زندگانی نه، زنده بی‌تو، چون مرده زندانی است، و زنده به تو، زنده جاویدانی است.
    الهی! فضل تو را كران نیست، و شكر تو را، زبان.
    من بی‌تو دمی قرار نتوانم كرد احسان تو را شمار نتوانم كرد
    گر بر تن من زبان شود هر مویی یك شكر تو از هزار نتوانم كرد
    الهی! گرفتار آن دردم، كه تو داروی آنی، بنده آن ثنایم كه تو سزاوار آنی، من در تو، چه دانم؟ تو دانی. تو آنی كه مصطفی گفت، من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر نفس خویش ثنا گفتی.
    الهی! جمال تو راست، باقی زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند!
    در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید
    ور بی‌تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید
    الهی! با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم و در جهان شیدا
    [1] شدم، نهان بودم؛ پیدا شدم.
    الهی! چون آتش فراق داشتی، دوزخ پرآتش از چه افراشتی.
    [2]
    الهی! هر كه تو را شناخت، هر چه غیر تو بود بینداخت.
    هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عیال و خانمان را چه كند
    دیوانه كنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه كند
    الهی! از كشته تو، بوی خون نیاید، و از سوخته تو، بوی دود؛ چرا كه سوخته تو، به سوختن شاد است و كشته تو، به كشتن خشنود.
    الهی! دلی ده، كه در آن آتش هوی نبود، و سینه‌ای ده، كه در آن رزق
    [3] و ریا نبود.
    الهی! اگر یك بار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.
    الهی! بر هر كه داغ محبّتِ خود نهادی، خِرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.
    الهی! من كیستم كه تو را خواهم، چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می‌پندارم كمترم، و از هر دمی كه می‌شمارم بدترم.
    الهی! فراق، كوه را هامون
    [4] كند، هامون را جیحون كند، جیحون را پر خون كند. دانی كه با این دل ضعیف، چون كند؟
    الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمان این آستانه‌ام، آشنایی با خود ده كه از كائنات بیگانه‌ام.
    الهی! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دریایی نشستم كه آن را كران نیست. به جان من، دردی است كه آن را درمان نیست، دیده من بر چیزی آید كه وصف آن بر زبان نیست!
    پیوسته دلم دم از رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند
    گر بر سر خاك من گیاهی روید از هر برگی بوی وفای تو زند
    الهی! اگر خامم، پخته‌ام كن، و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام كن.
    الهی! مكش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این پرده دوخته را، و مران این بنده آموخته را.
    الهی از آن خوان كه از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا كو
    اگر می‌فروشی، بهایش كه داده و گر بی‌بها می‌دهی بخش ما كو؟
    تو لاله سرخ و لؤلؤ مكنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی
    تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟
    ای كریمی كه بخشنده عطایی، و ای حكیمی كه پوشنده خطایی، و ای صمدی كه از ادراك ما جدایی، و ای احدی كه در ذات و صفات بی‌همتایی، و ای قادری كه خدایی را سزایی، و ای خالقی كه گمراهان را، راهنمایی. جان ما را، صفای خود ده، و دل ما را، هوای خود ده، و چشم ما را، ضیای خود ده، و ما را از فضل و كرم خود آن ده، كه آن به.
    این بنده چه داند كه چه می‌باید جُست داننده تویی هر آنچه دانی آن ده
    الهی! فرمودی كه در دنیا ـ بدان چشم كه در توانگران می‌نگرند ـ به درویشان و مسكینان نگرند.
    الهی! تو كرمی و واولیتری، كه در آخرت بدان چشم كه در مطیعان نگری، در عاصیان نگری.
    الهی! آفریدی رایگان، و روزی دادی رایگان؛ بیامرز رایگان، كه تو خدایی نه بازرگان.
    من بنده عاصیم رضای تو كجاست تاریك دلم نور و ضیای تو كجاست
    ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی آن بیع بود، لطف و عطای تو كجاست
    الهی! آنچه تو كِشتی، آب ده، و آنچه عبدالله كشت، بر آب ده.
    الهی! مگوی كه چه آورده‌اید كه درویشانیم، و مپرس كه چه كرده‌اید كه رسوایانیم.
    الهی! ترسانم از بدی خود؛ بیامرز مرا به خوبی خود.
    الهی! اگر عبدالله را نمی‌نگری، خود را نگر، و آبروی من پیش دشمن مبر.
    الهی! عَلَمی كه افراشتی، نگونسار مكن، و چون در اخر عفو خواهی كرد، در اول شرمسار مكن.
    الهی! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زیرا كه از تو همه نیكی آید و از عبدالله بدی.
    الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم.
    الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به كرم تو بگیرم، و كرم تو از جرم من بیش است.
    الهی! اگر دوستی نكردم، دشمنی هم نكردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.
    الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب كیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی كیست؟
    الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر كه جز تو پناهم نیست.
    الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر كیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر كیست.
    الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟
    الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو كسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.
    الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، كه مباد آخر به جویی نیَرزَم.
    الهی! مگو چه آورده‌ای، كه رسوا شوم، و مپرس چه كرده‌ای كه روسیاه شوم.
    الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.
    الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم.
    الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن كه پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم كه بر تو حقّی دارم.
    الهی! اگر تو فضل كنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل كنی، فضل دیگران چون باد.
    الهی! ما در دنیا معصیت می‌كردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.
    الهی! اگر فردای قیامت عقوبت كنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.
    الهی! مركب وا ایستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود.
    الهی! همه از «حیرت» به فریادند، و من از حیرت شادم! به یك «لبّیك» درب همه ناكامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری كه نمی‌دانستم تا لطف تو را دریازم.
    خداوندا! در آتش «حیرت» آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده، نه دل الم داغ.
    الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.
    الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟
    الهی! هر روز كه برمی‌آید، ناكس‌ترم، و چنان كه پیش می‌روم، واپس‌ترم!
    الهی! تو بساز كه دیگران ندانند، و تو نواز كه دیگران نتوانند.
    الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون كه دانستم، نتوانستم.
    الهی! بیزارم از آن طاعتی كه مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم كه مرا به عذر آورد.
    الهی! دانایی ده كه از راه نیفتم، و بینایی ده كه در چاه نیفتم.
    الهی! هر كه را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی، چه دادی؟!
    الهی! اگر عالم باد گیرد، چراغ مُقبل كشته نشود، و اگر همه جهان آب گیرد، ایاغ،
    [5] مُدبر شسته نشود!
    الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟
    الهی! ابوجهل، از كعبه می‌آید! و ابراهیم از بتخانه! كار به عنایت بود، باقی بهانه.
    الهی! هر كه را خواهی برافتند، گویی با دوستان تو درافتد.
    الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی كه بنده به چه محتاج است.
    با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته نازی دارد
    ای خالق ذوالجلال نومید مكن آن را كه به درگهت نیازی دارد.
    «والسّلام»

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 420 بازدید
  • []

  • یا رب به خدایی خداییت 
    وآنگه به کمال پادشاهیت
    کز عشق به غایتی رسانم
    کو ماند اگر چه من نمانم
    از چشمه عشق ده مرا نور
    وین سرمه ز چشم من مکن دور
    گر چه ز شراب عشق مستم 
    عاشق تر ازین کنم که هستم
    گویند که خود  ز عشق وا کن
    لیلی طلبی ، ز دل رها کنَ
    یا رب تو مرا به روی لیلی
    هر لحطه بده زیاده میلی
    از عمر من آنچه هست بر جای
    بستان و به عمر لیلی افزای

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391 ساعت 18:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار نظامی | 508 بازدید
  • []

  • نه تو می مانی و نه اندوه

    و نه هیچیک از مردم این آبادی...

    به حباب نگران لب یک رود قسم

    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

    غصه هم می گذرد

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

    لحظه ها عریانند

    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391 ساعت 18:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سهراب سپهری | 442 بازدید
  • []

  • اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خداهست

    او جانشین همه ی نداشتن هاست

    نفرین و آفرین ها بی ثمر است

    اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد،تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

     

    ای پناهگاه ابدی!تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.

     


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 407 بازدید
  • []

  • بدان که سحر دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید چنان که تو پنداری که وی خود ساکن است وبا تو قرار گرفته در حالی که وی از تو بردوام گریزان است ولیکن به تدریج و ذره ذره حرکت می کند.ومثل وی چون سایه ای است که در وی نگری:ساکن نماید٬و وی بر دوام همی رود.و معلوم است که عمر تو چنین است:بر دوام می رود٬وبه تدریج هر لحظه کمتر می شود . و آن دنیاست که از تو می گریزد و ترا وداع می کند٬و تو از آن بی خبر!

    و در جای دیگر می نویسد:

    و حضرت عیسی می گوید:مثل جوینده ی دنیا چون مثل خورنده ی دنیاست:هرچند بیش خورد تشنه تر می شود٬و می خورد تا هلاک شود و هر گز تشنگی برطرف نشود.

    و رسول اکرم می گوید:همچنان که روا مباشد کسی در آب رود و تر نگردد٬روا مباشد که کسی در کار دنیا وارد شود و آلوده نگردد.


     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391 ساعت 18:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده مطالب کیمیای سعادت | 474 بازدید
  • []

  • آن يكى عاشق به پيش يار خود               مى‏شمرد از خدمت و از كار خود

     

             كز براى تو چنين كردم چنان                    تيرها خوردم درين رزم و سنان‏

             مال رفت و زور رفت و نام رفت                 بر من از عشقت بسى ناكام رفت‏

             هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت             هيچ شامم با سر و سامان نيافت‏

             آن چه او نوشيده بود از تلخ و درد             او به تفصيلش يكايك مى‏شمرد

             نه از براى منتى بل مى‏نمود                   بر درستى محبت صد شهود

             عاقلان را يك اشارت بس بود                   عاشقان را تشنگى ز آن كى رود

             صد سخن مى‏گفت ز آن درد كهن            در شكايت كه نگفتم يك سخن‏

             گفت معشوق اين همه كردى و ليك         گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك‏

             كآنچه اصل اصل عشق است و ولاست     آن نكردى اين چه كردى فرعهاست‏

             گفتش آن عاشق بگو كآن اصل چيست     گفت اصلش مردن است و نيستى است‏

             اين همه كردى نمردى، زنده‏اى                هين بمير ار يار جان‌بازنده‏اى‏

             هم در آن دم شد دراز و جان بداد             همچو گل درباخت سر خندان و شاد

     

    مولوی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 397 بازدید
  • []

  • هيچ كس را تا نگردد او فنا                        نيست ره در بارگاه كبريا

     

             چيست معراج فلك اين نيستى                عاشقان را مذهب و دين نيستى‏

             چون شنيدى شرح بحر نيستى                كوش دايم تا بر اين بحر ايستى‏

             چون كه اصل كارگاه آن نيستى است        كه خلا و بى‏نشان است و تهى است‏

             جمله استادان پى اظهار كار                      نيستى جويند و جاى انكسار

             لاجرم استاد استادان صمد                      كارگاهش نيستى و لا بود

             هر كجا اين نيستى افزون‌تر است             كار حق و كارگاهش آن سر است‏

             نيستى چون هست بالايين طبق             بر همه بردند درويشان سبق‏

             چون اميدت لاست زو پرهيز چيست          با انيس طمع خود استيز چيست؟‏

             چون انيس طمع تو آن نيستى است         از فنا و نيست اين پرهيز چيست‏؟

             ز آن كه دارى جمله دل بر مي‌بكن            شست دل در بحر لا بر مي‌فكن‏

             پس گريز از چيست زين بحر مراد؟            كه به شستت صد هزاران صيد داد

             از چه نام برگ را كردى تو مرگ                جادويى بين كه نمودت مرگ برگ‏

             آن چه گفتم از غلطهات اى عزيز              هم بر اين بشنو دم عطار نيز


     

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 538 بازدید
  • []

  •  

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

    از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

    به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

    مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

    یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

    آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

    رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

    مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

    کیست آن گوش که او می شنود آوازم

    یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

    کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

    یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

    تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

    یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

    می وصلم بچشان تا در زندان ابد

    به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

    من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

    آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

    تو مپندار که من شعر به خود می گویم

    تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

    مولانا


     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 428 بازدید
  • []

  • نیست از عاشق کسی دیوانهتر
    عقل از سودای او کورست و کر
    زآنک این دیوانگی عام نیست
    طب را ارشاد این احکام نیست
    گر طبیبی را رسد زین گون جنون
    دفتر طب را فرو شوید به خون
    طب جمله‌ی عقلها منقوش اوست
    روی جمله دلبران روپوش اوست
    روی در روی خود آر ای عشق‌کیش
    نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 833 بازدید
  • []

  • عشق زنده در روان و در بصر
    هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر
    عشق آن زنده گزین کو باقیست
    کز شراب جان‌فزایت ساقیست
    عشق آن بگزین که جمله انبیا
    یافتند از عشق او کار و کیا
    تو مگو ما را بدان شه بار نیست
    با کریمان کارها دشوار نیست

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 228 بازدید
  • []

  • عاشقی پیداست از زاری دل
    نیست بیماری چو بیماری دل
    علت عاشق ز علتها جداست
    عشق اصطرلاب اسرار خداست
    عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
    عاقبت ما را بدان سر رهبرست
    هرچه گویم عشق را شرح و بیان
    چون به عشق آیم خجل باشم از آن
    گرچه تفسیر زبان روشنگرست
    لیک عشق بی‌زبان روشنترست
    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
    آفتاب آمد دلیل آفتاب
    گر دلیلت باید از وی رو متاب

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 287 بازدید
  • []

  • حکایت آن شخص که از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت ،صاحب خانه پرسید که خیرست چه اتفاق افتاده است؟ گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره ،گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم که مرا خر گیرند

    بقیه در ادامه مطلب

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 442 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم

     

    گفت معشوقی به عاشق ز امتحان

     

    در صبوحی کای فلان ابن الفلان

    مر مرا تو دوست‌تر داری عجب

     

    یا که خود را راست گو یا ذا الکرب

    گفت من در تو چنان فانی شدم

     

    که پرم از تتو ز ساران تا قدم

    بر من از هستی من جز نام نیست

     

    در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست

    زان سبب فانی شدم من این چنین

     

    هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین

    هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب

     

    پر شود او از صفات آفتاب

    وصف آن سنگی نماند اندرو

     

    پر شود از وصف خور او پشت و رو

    بعد از آن گر دوست دارد خویش را

     

    دوستی خور بود آن ای فتا

    ور که خود را دوست دارد ای بجان

     

    دوستی خویش باشد بی‌گمان

    خواه خود را دوست دارد لعل ناب

     

    خواه تا او دوست دارد آفتاب

    اندرین دو دوستی خود فرق نیست

     

    هر دو جانب جز ضیای شرق نیست

    تا نشد او لعل خود را دشمنست

     

    زانک یک من نیست آنجا دو منست

    زانک ظلمانیست سنگ و روزکور

     

    هست ظلمانی حقیقت ضد نور

    خویشتن را دوست دارد کافرست

     

    زانک او مناع شمس اکبرست

    پس نشاید که بگوید سنگ انا

     

    او همه تاریکیست و در فنا

    گفت فرعونی انا الحق گشت پست

     

    گفت منصوری اناالحق و برست

    آن انا را لعنة الله در عقب

     

    وین انا را رحمةالله ای محب

    زانک او سنگ سیه بد این عقیق

     

    آن عدوی نور بود و این عشیق

    این انا هو بود در سر ای فضول

     

    ز اتحاد نور نه از رای حلول

    جهد کن تا سنگیت کمتر شود

     

    تا به لعلی سنگ تو انور شود

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 446 بازدید
  • []

  • گفت دانایی برای داستان

     

    که درختی هست در هندوستان

    هر کسی کز میوه‌ی او خورد و برد

     

    نی شود او پیر نی هرگز بمرد

    پادشاهی این شنید از صادقی

     

    بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی

    قاصدی دانا ز دیوان ادب

     

    سوی هندوستان روان کرد از طلب

    سالها می‌گشت آن قاصد ازو

     

    گرد هندوستان برای جست و جو

    شهر شهر از بهر این مطلوب گشت

     

    نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت

    هر که را پرسید کردش ریش‌خند

     

    کین کی جوید جز مگر مجنون بند

    بس کسان صفعش زدند اندر مزاح

     

    بس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح

    جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صاف

     

    کی تهی باشد کجا باشد گزاف

    وین مراعاتش یکی صفع دگر

     

    وین ز صفع آشکارا سخت‌تر

    می‌ستودندش بتسخر کای بزرگ

     

    در فلان اقلیم بس هول و سترگ

    در فلان بیشه درختی هست سبز

     

    بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز

    قاصد شه بسته در جستن کمر

     

    می‌شنید از هر کسی نوعی خبر

    بس سیاحت کرد آنجا سالها

     

    می‌فرستادش شهنشه مالها

    چون بسی دید اندر آن غربت تعب

     

    عاجز آمد آخر الامر از طلب

    هیچ از مقصود اثر پیدا نشد

     

    زان غرض غیر خبر پیدا نشد

    رشته‌ی اومید او بگسسته شد

     

    جسته‌ی او عاقبت ناجسته شد

    کرد عزم بازگشتن سوی شاه

     

    اشک می‌بارید و می‌برید راه

     

    بقیه در ادامه مطلب

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 514 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • سفارش تبليغات
    سفر به ترکیه | فرش کاشان | آژانس هواپیمایی | منزل مبله در شیراز | کفسابی | هتل و اقامت | آموزش بازاریابی | دستگاه فلزیاب | میز کانتر | گیت کنترل تردد | نوبت دهی پزشکان شیراز | پاپ آپ نمایشگاهی | دکتر نوروزیان | منزل مبله شیراز | طلایاب | سفر به تایلند| ثبت شرکت | راهنمای سفر | سفر به گرجستان | سفر به روسیه | منزل مبله | محمد دبیری
    X
    تبليغات