درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

حکایت آن شخص که از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت ،صاحب خانه پرسید که خیرست چه اتفاق افتاده است؟ گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره ،گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم که مرا خر گیرند

بقیه در ادامه مطلب

برچسب‌ها:
نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 416 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم

     

    گفت معشوقی به عاشق ز امتحان

     

    در صبوحی کای فلان ابن الفلان

    مر مرا تو دوست‌تر داری عجب

     

    یا که خود را راست گو یا ذا الکرب

    گفت من در تو چنان فانی شدم

     

    که پرم از تتو ز ساران تا قدم

    بر من از هستی من جز نام نیست

     

    در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست

    زان سبب فانی شدم من این چنین

     

    هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین

    هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب

     

    پر شود او از صفات آفتاب

    وصف آن سنگی نماند اندرو

     

    پر شود از وصف خور او پشت و رو

    بعد از آن گر دوست دارد خویش را

     

    دوستی خور بود آن ای فتا

    ور که خود را دوست دارد ای بجان

     

    دوستی خویش باشد بی‌گمان

    خواه خود را دوست دارد لعل ناب

     

    خواه تا او دوست دارد آفتاب

    اندرین دو دوستی خود فرق نیست

     

    هر دو جانب جز ضیای شرق نیست

    تا نشد او لعل خود را دشمنست

     

    زانک یک من نیست آنجا دو منست

    زانک ظلمانیست سنگ و روزکور

     

    هست ظلمانی حقیقت ضد نور

    خویشتن را دوست دارد کافرست

     

    زانک او مناع شمس اکبرست

    پس نشاید که بگوید سنگ انا

     

    او همه تاریکیست و در فنا

    گفت فرعونی انا الحق گشت پست

     

    گفت منصوری اناالحق و برست

    آن انا را لعنة الله در عقب

     

    وین انا را رحمةالله ای محب

    زانک او سنگ سیه بد این عقیق

     

    آن عدوی نور بود و این عشیق

    این انا هو بود در سر ای فضول

     

    ز اتحاد نور نه از رای حلول

    جهد کن تا سنگیت کمتر شود

     

    تا به لعلی سنگ تو انور شود

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 422 بازدید
  • []

  • گفت دانایی برای داستان

     

    که درختی هست در هندوستان

    هر کسی کز میوه‌ی او خورد و برد

     

    نی شود او پیر نی هرگز بمرد

    پادشاهی این شنید از صادقی

     

    بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی

    قاصدی دانا ز دیوان ادب

     

    سوی هندوستان روان کرد از طلب

    سالها می‌گشت آن قاصد ازو

     

    گرد هندوستان برای جست و جو

    شهر شهر از بهر این مطلوب گشت

     

    نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت

    هر که را پرسید کردش ریش‌خند

     

    کین کی جوید جز مگر مجنون بند

    بس کسان صفعش زدند اندر مزاح

     

    بس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح

    جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صاف

     

    کی تهی باشد کجا باشد گزاف

    وین مراعاتش یکی صفع دگر

     

    وین ز صفع آشکارا سخت‌تر

    می‌ستودندش بتسخر کای بزرگ

     

    در فلان اقلیم بس هول و سترگ

    در فلان بیشه درختی هست سبز

     

    بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز

    قاصد شه بسته در جستن کمر

     

    می‌شنید از هر کسی نوعی خبر

    بس سیاحت کرد آنجا سالها

     

    می‌فرستادش شهنشه مالها

    چون بسی دید اندر آن غربت تعب

     

    عاجز آمد آخر الامر از طلب

    هیچ از مقصود اثر پیدا نشد

     

    زان غرض غیر خبر پیدا نشد

    رشته‌ی اومید او بگسسته شد

     

    جسته‌ی او عاقبت ناجسته شد

    کرد عزم بازگشتن سوی شاه

     

    اشک می‌بارید و می‌برید راه

     

    بقیه در ادامه مطلب

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 486 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • باز آمدم باز آمدم .. از پیش آن یار آمدم ..


    در من نگر ..در من نگر .. بهر تو غمخوار آمدم ..


    شاد آمدم شاد آمدم .. از جمله آزاد آمدم ..


    چندین هزار سال شد تا من به گفتار آمدم ..


    آنجا روم آنجا روم .. بالا بُدم بالا روم ..


    بازم رهان ..بازم رهان .. کین جا به زنهار آمدم ..


    من مرغ لاهوتی بُدم .دیدی که ناسوتی شدم ..


    دامش ندیدم ناگهان . در وی گرفتار آمدم ..


    من نور پاکم ای پسر . نه مشت خاکم مختصر ..


    آخر صدف هم نیستم .. من دُرّ شهوار آمدم ..


    ما را به چشم سر مبین .. ما را به چشم سِر ببین ..

     


    آنجا بیا ما را ببین ..کین جا سبکبار آمدم


     

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 27 فروردين 1391 ساعت 16:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 205 بازدید
  • []

  • بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
    بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
    آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
    پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

    خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
    آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
    سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
    از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

    پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
    پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
    آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
    روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

    آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
    از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
    آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
    چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

    من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
    راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
    هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
    چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

    او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
    در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
    او يك سرآسوده به بالين ننهادست
    من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

    ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
    از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
    ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
    با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

    ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
    ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
    بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
    بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 394 بازدید
  • []

  • همه می پرسند:
    چیست در زمزمه مبهم آب؟
    چیست در همهمه دلکش برگ؟
    چیست در بازی آن ابر سپید،
    روی این آبی آرام بلند،
    که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
    چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
    چیست درکوشش بی حاصل موج؟
    چیست درخنده جام؟
    که تو چندین ساعت
    مات و مبهوت بدان می نگری؟

    آواز ماهور-جمال الدین منبری و شهریار فریوسفی
     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 428 بازدید
  • []

  •  

     

    ای وصالت آرزوی عاشقان                  وی خیالت پیش روی عاشقان

    هر کجا کردم نظر بالا و پست              جلوه ای از روی زیبای تو هست

    خرقه پوشان محو رخسارتواند                باده نوشان مست دیدار تواند

    حرفی از اسرار عشقم یاد ده                  هم بسوزان هم مرا بر باد ده

     


    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 430 بازدید
  • []

  • امشب اگر یاری کنی،

    ای دیده،توفان میکنم

    آتش به دل می افکنم،

    دریا به دامان میکنم

    می جویمت،می جویمت،

    با آنکه پیدا نیستی

    می خواهمت،می خواهمت،

    هرچندپنهان میکنم

    زندان صبرآموزرا

    درمی گشایم ناگهان

    پرهیز طاقت سوز را

    یکسر به زندان میکنم

    یاعقل تقوا پیشه را

    ازعشق می دوزم کفن

    یاشاهد اندیشه را

    ازعقل عریان میکنم

    بازآکه فرمان می برم،

    ناز توبا جان می خرم

    آنراکه می خواهی زمن،

    آن میکنم،آن میکنم.

     

    سیمین بهبهانی))

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 423 بازدید
  • []

  • عشق جوشد بحر را مانند دیگ

    عشق ساید کوه را مانند ریگ

    عشق بشکافد فلک را صد شکاف

    عشق لرزاند زمین را از گزاف

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 12:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 424 بازدید
  • []

  • از خدا غیر از خدارا خواستن ظن افزونی است, کلی کاستن. عاشقان را شادمانی و غم اوست, دستمزد و و اجرت و خدمت هم اوست. غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 12:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 241 بازدید
  • []

  • من از این فاصله ها بیزارم
    من , تو و عشق تورو کم دارم
    من دلم می خواد کنارم باشی
    می تونی همیشه یارم باشی

    می تونی , فاصله رو برداری
    یا منو تو حسرتت می ذاری
    تو که هم صحبت این شب هامی
    آخرین دلخوشی دنیامی

    به تو وابسته شدم این روزا
    تورو هر شب میبینم تو رویا
    بگو درکم می کنی , مفهمی
    یا بی تفاوتی , بی رحمی

    به تو وابسته شدم این روزا
    تورو هر شب میبینم تو رویا
    می دونی چقدر برات دلتنگم
    من با احساس خودم می جنگم

    کاش بتونم ببینم چشماتو
    کاش بتونم بگیرم دستاتو
    آرزومه , یه شب بارونی
    تو گوشم بگی , پیشم می مونی

    کاش بتونم با تو هم رویاشم
    کاش اجازه بدی عاشق باشم
    من از این فاصله ها بیزارم
    من , تو و عشق تورو کم دارم

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 12:02 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 356 بازدید
  • []

  • آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
    اکنون زمان زندگی است، تأخیر را باور نکن

    حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن
    از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکن

    خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
    تو شاه‌کار خالقی، تحقیر را باور نکن

    بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بِکش
    زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

    تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
    از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن

    خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

    پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

     

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده نجوا،دل نوشته | 386 بازدید
  • []

  •  

    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضو در کوچه لیلا نشست

    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده ای زد بر لب درگاه او
     پُر ز لیلا شد دل پر آه او

    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بر صلیب عشق دارم کرده ای

    جام لیلا را به دستم داده ای
     وندر این بازی شکستم داده ای

    نیشتر عشقش به جانم می زنی
     دردم از لیلاست آنم می زنی

    خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
     من که مجنونم تو مجنونم نکن

    مرد این بازیچه دیگر نیستم
    این تو و لیلای تو... من نیستم

    گفت ای دیوانه لیلایت منم
    در رگ پنهان و پیدایت منم

    سالها با جور لیلا ساختی
    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم
    صد قمار عشق یکجا باختم

    کردمت آواره صحرا نشد
    گفتم عا قل می شوی اما نشد

    سوختم در حسرت یک یا ربت
    غیر لیلا بر نیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با منی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سر می زنی
     در حریم خانه ام در می زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بی قرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

    مرتضی عبداللهی


     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 439 بازدید
  • []

  •  

    من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
    نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
    من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
    مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

    پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
    من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
    بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
    من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
    سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
    پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

    من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
    نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
    پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
    پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

     

    خواننده: علی اکبر گلپایگانی ( گلپا )

    شعر: جهانبخش پازوکی

     

     

    برچسب‌ها: فریاد عاشق
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 426 بازدید
  • []

  •  

    وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار شکست شوق پرواز نداشت، وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار می دادن عشق آواز نداشت، دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت، شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور،اما لحظه ای رسید،لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوار شکست نقش آسمون صاف میون چشاش نشست مرغ خسته پرکشید و افق روشن دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت
     



     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده مطالب عارفانه | 453 بازدید
  • []

  • برچسب‌ها: ,
    نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت 18:03 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید


  • سفارش تبليغات
    سفر به ترکیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هتل و اقامت | منزل مبله شیراز | دیاگ | فلزیاب تصویری | میز کانتر | گیت کنترل تردد | سئو سایت | پاپ آپ نمایشگاهی | فلزیاب | آگهی استخدام | طلایاب | دستگاه فلزیاب | منزل مبله شیراز | لباس هندی | سفر به تایلند| فلزیاب | ثبت شرکت | منزل مبله شیراز | راهنمای سفر | سفر به گرجستان | ساخت وبلاگ رایگان | دکتر نوروزیان | دکوراسیون داخلی اصفهان | سفر به روسیه | محمد دبیری
    X
    تبليغات