درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


برچسب‌ها: مولوی ، دیوان شمس
نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 21:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 329 بازدید
  • []

  •  

    اندر دل من درون و بیرون همه او است

    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد

    بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست

    نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 12:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 40 بازدید
  • []

  • ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
    افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

    گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
    مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

    ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
    زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

    ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
    ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

    این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد
    سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

    دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله
    امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

    ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
    خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

    هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
    خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

    عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
    هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

    یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود
    یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

    ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او
    ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

    ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای
    گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما
       دیوان  شمس  غزل شماره  14

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 15:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 234 بازدید
  • []

  • خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

    ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

    ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

    این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

    ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

    ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

    شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

    من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

    خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

    تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

    دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

    ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

    نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 19:04 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 138 بازدید
  • []

  • ما ز بالاییم و بالا می رویم
    ما ز دریاییم و دریا می رویم

    ما از آن جا و از این جا نیستیم
    ما ز بی جاییم و بی جا می رویم

    لااله اندر پی الالله است
    همچو لا ما هم به الا می رویم

    قل تعالوا آیتیست از جذب حق
    ما به جذبه حق تعالی می رویم

    کشتی نوحیم در طوفان روح
    لاجرم بی دست و بی پا می رویم

    همچو موج از خود برآوردیم سر
    باز هم در خود تماشا می رویم

    راه حق تنگ است چون سم الخیاط
    ما مثال رشته یکتا می رویم

    هین ز همراهان و منزل یاد کن
    پس بدانک هر دمی ما می رویم

    خوانده ای انا الیه راجعون
    تا بدانی که کجاها می رویم

    اختر ما نیست در دور قمر
    لاجرم فوق ثریا می رویم

    همت عالی است در سرهای ما
    از علی تا رب اعلا می رویم

    رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
    گر نه کوری بین که بینا می رویم

    ای سخن خاموش کن با ما میا
    بین که ما از رشک بی ما می رویم

    ای که هستی ما ره را مبند
    ما به کوه قاف و عنقا می رویم
       دیوان شمس   غزل شماره   1674

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 20:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 214 بازدید
  • []

  • عاشقی بر من پریشانت کنم
    کم عمارت کن که ویرانت کنم

    گر دو صد خانه کنی زنبوروار
    چون مگس بی خان و بی مانت کنم

    تو بر آنک خلق را حیران کنی
    من بر آنک مست و حیرانت کنم

    گر که قافی تو را چون آسیا
    آرم اندر چرخ و گردانت کنم

    ور تو افلاطون و لقمانی به علم
    من به یک دیدار نادانت کنم

    تو به دست من چو مرغی مرده ای
    من صیادم دام مرغانت کنم

    بر سر گنجی چو ماری خفته ای
    من چو مار خسته پیچانت کنم

    خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
    در دلالت عین برهانت کنم

    خواه گو لاحول خواهی خود مگو
    چون شهت لاحول شیطانت کنم

    چند می باشی اسیر این و آن
    گر برون آیی از این آنت کنم

    ای صدف چون آمدی در بحر ما
    چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم

    بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
    گر چو اسماعیل قربانت کنم

    چون خلیلی هیچ از آتش مترس
    من ز آتش صد گلستانت کنم

    دامن ما گیر اگر تردامنی
    تا چو مه از نور دامانت کنم

    من همایم سایه کردم بر سرت
    تا که افریدون و سلطانت کنم

    هین قرائت کم کن و خاموش باش
    تا بخوانم عین قرآنت کنم
        دیوان شمس  غزل  شماره  1665

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 15:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 178 بازدید
  • []


  • تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
    تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

    نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
    چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

    ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
    نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

    ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
    چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

    چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
    چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

    چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
    چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

    چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
    خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

    ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
    چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

    جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
    چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

    به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
    همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

    ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
    دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

    منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
    منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

    غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
    هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

    بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
    بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
        دیوان شمس  غزل  شماره  162

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 14:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 199 بازدید
  • []

  • عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
    بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر

    عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
    راه از این جمله گرانی ها نهانست ای پسر

    چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی
    این یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر

    مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر
    عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر

    سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او
    هین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر

    سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد
    بر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر

    گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار
    عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر

    هر طرف که کاروانی نازنازان می رود
    عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر

    سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین
    عشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر

    عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس
    عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر

    ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست
    در حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر

    عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست
    عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر

    هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد
    خسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر

    این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت
    کاین جهان بی وفا از تو جهانست ای پسر

    بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها
    پرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر

    هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف
    کاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر
       دیوان شمس  غزل شماره  1097

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1394 ساعت 12:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 341 بازدید
  • []

  •  

    آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
    آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

    ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
    جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

    ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
    شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

    گر عسس خرد تو را منع کند از این روش
    حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
    ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن

    ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای
    اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن

    خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه
    بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

    خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
    مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

    چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن

    هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

    شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر
    آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن

    حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن
    جرعه خون خصم را نام می مغانه کن

    کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا
    ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن

    شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
    بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

    کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
    مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

    ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
    گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن

    هست زبان برون در حلقه در چه می شوی
    در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن
        دیواه  شمس  غزل شماره   1821

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 13:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 223 بازدید
  • []

  •  

     

    آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
    دیوان شمس  غزل شماره  412

    نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 14:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 200 بازدید
  • []

  •  


    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
            دیوان شمس غزل شماره 2219

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 63 بازدید
  • []

  •  

    اگر تو عاشقی غم را رها کن

    عروسی بین و ماتم را رها کن

    تو دریا باش و کشتی را برانداز

    تو عالم باش و عالم را رها کن

    چو آدم توبه کن وارو به جنت

    چه و زندان آدم را رها کن

    برآ بر چرخ چون عیسی مریم

    خر عیسی مریم را رها کن

    وگر در عشق یوسف کف بریدی

    همو را گیر و مرهم را رها کن

    وگر بیدار کردت زلف درهم

    خیال و خواب درهم را رها کن

    نفخت فیه من روحی رسیده‌ست

    غم بیش و غم کم را رها کن

    مسلم کن دل از هستی مسلم

    امید نامسلم را رها کن

    بگیر ای شیرزاده خوی شیران

    سگان نامعلم را رها کن

    حریصان را جگرخون بین و گرگین

    گر و ناسور محکم را رها کن

    بر آن آرد تو را حرص چو آزر

    که ابراهیم ادهم را رها کن

    خمش زان نوع کوته کن سخن را

    که الله گو اعلم را رها کن

    چو طالع گشت شمس الدین تبریز

    جهان تنگ مظلم را رها کن

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 64 بازدید
  • []

  •  

    عاشق همه سال مست و رسوا بادا

    دیوانه و شوریده و شیدا بادا

    با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم

    چون مست شویم هرچه بادا بادا


    نوشته شده در يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 12:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 157 بازدید
  • []

  •  

    هستم به وصال دوست دلشاد امشب

    وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

    با یار بچرخم و دل میگوید

    یارب که کلید صبح گم باد امشب

    مولوی

     

    ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

    وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست

    ای تن که بهر حیله رهی میجوئی

    او میکشدت ببین که جویان تو کیست

    مولوی

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 129 بازدید
  • []


  • تا چند تو پس روی به پیش آ
    در کفر مرو به سوی کیش آ
    در نیش تو نوش بین به نیش آ
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند به صورت از زمینی
    پس رشته گوهر یقینی
    بر مخزن نور حق امینی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    خود را چو به بیخودی ببستی
    می‌دانک تو از خودی برستی
    وز بند هزار دام جستی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    از پشت خلیفه‌ای بزادی
    چشمی به جهان دون گشادی
    آوه که بدین قدر تو شادی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند طلسم این جهانی
    در باطن خویشتن تو کانی
    بگشای دو دیده نهانی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ

    نوشته شده در سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت 17:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 129 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • با یار به گلزار شدم رهگذری

    بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

    دلدار به من گفت که شرمت بادا

    رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

    نوشته شده در يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 153 بازدید
  • []

  • من بیخود و تو بیخود (من مست و تو دیوانه) ما را کی برد خانه

    من چند تو را (صد بار تو را) گفتم کم خور دو سه پیمانه

    در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

    جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

    هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

    و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

    تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

    ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

    ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

    از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

    در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

    چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

    وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

     

    نوشته شده در سه شنبه 27 تير 1396 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 27 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات