درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

http://tab.blogsazan.com/

-----------------------------


نظرسنجی

شاعر مورد علاقه شما کدام است ؟

خبرنامه

آمار

آنلاین : 1
بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 821
بازدید هفته گذشته : 2268
بازدید ماه گذشته : 9889
بازدید سال گذشته : 264119
کل بازدید : 1924501


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو


نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت 22:55 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 140 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


    برچسب‌ها: مولوی ، دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 21:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 517 بازدید
  • []

  • امشب ای دلدار مهمان توییم
    شب چه باشد روز و شب آن توییم
    هر کجا باشیم و هر جا که رویم
    حاضران کاسه و خوان توییم
    نقش‌های صنعت دست توییم
    پروریده نعمت و نان توییم
    چون کبوترزاده برج توییم
    در سفر طواف ایوان توییم
    حیث ما کنتم فولوا شطره
    با زجاجه دل پری خوان توییم
    هر زمان نقشی کنی در مغز ما
    ما صحیفه خط و عنوان توییم
    همچو موسی کم خوریم از دایه شیر
    زانک مست شیر و پستان توییم
    ایمنیم از دزد و مکر راه زن
    زانک چون زر در حرمدان توییم
    زان چنین مست است و دلخوش جان ما
    که سبکسار و گران جان توییم
    گوی زرین فلک رقصان ماست
    چون نباشد چون که چوگان توییم
    خواه چوگان ساز ما را خواه گوی
    دولت این بس که به میدان توییم
    خواه ما را مار کن خواهی عصا
    معجز موسی و برهان توییم
    گر عصا سازیم بیفشانیم برگ
    وقت خشم و جنگ ثعبان توییم
    عشق ما را پشت داری می کند
    زانک خندان روی بستان توییم
    سایه ساز ماست نور سایه سوز
    زانک همچون مه به میزان توییم
    هم تو بگشا این دهان را هم تو بند
    بند آن توست و انبان توییم
          دیوان شمس غزل شماره  1673

     

     

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 262 بازدید
  • []


  • آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
               دیوان شمس  غزل شماره  412

    برچسب‌ها: مست,باده,دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت 18:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 198 بازدید
  • []


  • آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
    و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی
    دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
    گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی
    گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
    دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
    دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
    جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
    با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
    خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی
    گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
    قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی
    سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
    ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی
    رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او
    چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی
    همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
    حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
    کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
    جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
    گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
    نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
    ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
    چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
    ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
    قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
    بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
    شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
    بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
    گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی
         دیوان شمس  غزل شماره  2465

    نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت 19:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 170 بازدید
  • []

  •  

    اندر دل من درون و بیرون همه او است

    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد

    بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست

    نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 12:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 371 بازدید
  • []

  • ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
    افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

    گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
    مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

    ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
    زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

    ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
    ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

    این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد
    سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

    دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله
    امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

    ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
    خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

    هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
    خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

    عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
    هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

    یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود
    یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

    ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او
    ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

    ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای
    گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما
       دیوان  شمس  غزل شماره  14

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 15:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 504 بازدید
  • []

  • خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

    ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

    ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

    این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

    ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

    ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

    شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

    من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

    خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

    تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

    دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

    ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

    نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 19:04 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 365 بازدید
  • []


  • عجب سروی
    عجب ماهی
    عجب یاقوت و مرجانی
    عجب جسمی
    عجب عقلی
    عجب عشقی
    عجب جانی
    عجب لطف بهاری تو!
    عجب میر شکاری تو!
    دران غمزه چه داری تو؟
    به زیر لب چه می‌خوانی؟

    مولانا

    نوشته شده در چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت 14:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 317 بازدید
  • []

  • دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد

    چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد

    چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را

    چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد

    به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت

    اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد

    به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته

    نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد

    تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی

    نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد

    بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق

    که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد

    نوشته شده در جمعه 3 شهريور 1396 ساعت 14:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 334 بازدید
  • []

  • ما ز بالاییم و بالا می رویم
    ما ز دریاییم و دریا می رویم

    ما از آن جا و از این جا نیستیم
    ما ز بی جاییم و بی جا می رویم

    لااله اندر پی الالله است
    همچو لا ما هم به الا می رویم

    قل تعالوا آیتیست از جذب حق
    ما به جذبه حق تعالی می رویم

    کشتی نوحیم در طوفان روح
    لاجرم بی دست و بی پا می رویم

    همچو موج از خود برآوردیم سر
    باز هم در خود تماشا می رویم

    راه حق تنگ است چون سم الخیاط
    ما مثال رشته یکتا می رویم

    هین ز همراهان و منزل یاد کن
    پس بدانک هر دمی ما می رویم

    خوانده ای انا الیه راجعون
    تا بدانی که کجاها می رویم

    اختر ما نیست در دور قمر
    لاجرم فوق ثریا می رویم

    همت عالی است در سرهای ما
    از علی تا رب اعلا می رویم

    رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
    گر نه کوری بین که بینا می رویم

    ای سخن خاموش کن با ما میا
    بین که ما از رشک بی ما می رویم

    ای که هستی ما ره را مبند
    ما به کوه قاف و عنقا می رویم
       دیوان شمس   غزل شماره   1674

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 20:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 413 بازدید
  • []

  • عاشقی بر من پریشانت کنم
    کم عمارت کن که ویرانت کنم

    گر دو صد خانه کنی زنبوروار
    چون مگس بی خان و بی مانت کنم

    تو بر آنک خلق را حیران کنی
    من بر آنک مست و حیرانت کنم

    گر که قافی تو را چون آسیا
    آرم اندر چرخ و گردانت کنم

    ور تو افلاطون و لقمانی به علم
    من به یک دیدار نادانت کنم

    تو به دست من چو مرغی مرده ای
    من صیادم دام مرغانت کنم

    بر سر گنجی چو ماری خفته ای
    من چو مار خسته پیچانت کنم

    خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
    در دلالت عین برهانت کنم

    خواه گو لاحول خواهی خود مگو
    چون شهت لاحول شیطانت کنم

    چند می باشی اسیر این و آن
    گر برون آیی از این آنت کنم

    ای صدف چون آمدی در بحر ما
    چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم

    بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
    گر چو اسماعیل قربانت کنم

    چون خلیلی هیچ از آتش مترس
    من ز آتش صد گلستانت کنم

    دامن ما گیر اگر تردامنی
    تا چو مه از نور دامانت کنم

    من همایم سایه کردم بر سرت
    تا که افریدون و سلطانت کنم

    هین قرائت کم کن و خاموش باش
    تا بخوانم عین قرآنت کنم
        دیوان شمس  غزل  شماره  1665

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 15:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 374 بازدید
  • []


  • تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
    تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

    نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
    چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

    ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
    نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

    ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
    چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

    چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
    چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

    چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
    چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

    چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
    خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

    ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
    چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

    جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
    چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

    به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
    همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

    ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
    دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

    منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
    منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

    غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
    هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

    بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
    بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
        دیوان شمس  غزل  شماره  162

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 14:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 406 بازدید
  • []

  • عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
    بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر

    عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
    راه از این جمله گرانی ها نهانست ای پسر

    چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی
    این یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر

    مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر
    عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر

    سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او
    هین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر

    سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد
    بر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر

    گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار
    عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر

    هر طرف که کاروانی نازنازان می رود
    عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر

    سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین
    عشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر

    عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس
    عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر

    ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست
    در حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر

    عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست
    عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر

    هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد
    خسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر

    این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت
    کاین جهان بی وفا از تو جهانست ای پسر

    بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها
    پرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر

    هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف
    کاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر
       دیوان شمس  غزل شماره  1097

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1394 ساعت 12:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 640 بازدید
  • []

  •  

    آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
    آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

    ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
    جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

    ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
    شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

    گر عسس خرد تو را منع کند از این روش
    حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
    ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن

    ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای
    اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن

    خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه
    بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

    خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
    مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

    چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن

    هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

    شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر
    آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن

    حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن
    جرعه خون خصم را نام می مغانه کن

    کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا
    ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن

    شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
    بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

    کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
    مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

    ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
    گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن

    هست زبان برون در حلقه در چه می شوی
    در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن
        دیواه  شمس  غزل شماره   1821

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 13:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 568 بازدید
  • []

  •  

     

    آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
    دیوان شمس  غزل شماره  412

    نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 14:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 441 بازدید
  • []

  •  


    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
            دیوان شمس غزل شماره 2219

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 224 بازدید
  • []

  •  

    اگر تو عاشقی غم را رها کن

    عروسی بین و ماتم را رها کن

    تو دریا باش و کشتی را برانداز

    تو عالم باش و عالم را رها کن

    چو آدم توبه کن وارو به جنت

    چه و زندان آدم را رها کن

    برآ بر چرخ چون عیسی مریم

    خر عیسی مریم را رها کن

    وگر در عشق یوسف کف بریدی

    همو را گیر و مرهم را رها کن

    وگر بیدار کردت زلف درهم

    خیال و خواب درهم را رها کن

    نفخت فیه من روحی رسیده‌ست

    غم بیش و غم کم را رها کن

    مسلم کن دل از هستی مسلم

    امید نامسلم را رها کن

    بگیر ای شیرزاده خوی شیران

    سگان نامعلم را رها کن

    حریصان را جگرخون بین و گرگین

    گر و ناسور محکم را رها کن

    بر آن آرد تو را حرص چو آزر

    که ابراهیم ادهم را رها کن

    خمش زان نوع کوته کن سخن را

    که الله گو اعلم را رها کن

    چو طالع گشت شمس الدین تبریز

    جهان تنگ مظلم را رها کن

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 335 بازدید
  • []

  •  

    عاشق همه سال مست و رسوا بادا

    دیوانه و شوریده و شیدا بادا

    با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم

    چون مست شویم هرچه بادا بادا


    نوشته شده در يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 12:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 380 بازدید
  • []

  •  

    هستم به وصال دوست دلشاد امشب

    وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

    با یار بچرخم و دل میگوید

    یارب که کلید صبح گم باد امشب

    مولوی

     

    ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

    وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست

    ای تن که بهر حیله رهی میجوئی

    او میکشدت ببین که جویان تو کیست

    مولوی

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 371 بازدید
  • []


  • تا چند تو پس روی به پیش آ
    در کفر مرو به سوی کیش آ
    در نیش تو نوش بین به نیش آ
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند به صورت از زمینی
    پس رشته گوهر یقینی
    بر مخزن نور حق امینی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    خود را چو به بیخودی ببستی
    می‌دانک تو از خودی برستی
    وز بند هزار دام جستی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    از پشت خلیفه‌ای بزادی
    چشمی به جهان دون گشادی
    آوه که بدین قدر تو شادی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند طلسم این جهانی
    در باطن خویشتن تو کانی
    بگشای دو دیده نهانی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ

    نوشته شده در سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت 17:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 341 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • با یار به گلزار شدم رهگذری

    بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

    دلدار به من گفت که شرمت بادا

    رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

    نوشته شده در يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 411 بازدید
  • []

  • من بیخود و تو بیخود (من مست و تو دیوانه) ما را کی برد خانه

    من چند تو را (صد بار تو را) گفتم کم خور دو سه پیمانه

    در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

    جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

    هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

    و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

    تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

    ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

    ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

    از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

    در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

    چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

    وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

     

    نوشته شده در سه شنبه 27 تير 1396 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 511 بازدید
  • []

  • مولوی

    ای همدم روزگار چونی بی من؟
    ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
    من با رخ چون خزان زردم بی تو
    تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
    جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
    تو هستی من شدی از آنی همه من
    من نیست شدم در تو از آنم همه تو
    عشقت به دلم بر آمد و شاد برفت باز آمد و رخت خویش بنهاد و برفت
    گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
    ای در دل من میل و تمنا همه تو
    وندر سر من مایه ی سودا همه تو
    هر چند به روزگار در می نگرم امروز همه تویی و فردا همه تو
                  ...

    برچسب‌ها: دیوان شمس,مولوی
    نوشته شده در جمعه 5 آبان 1396 ساعت 19:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 479 بازدید
  • []

  • دیوان شمس

    خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
    به خواب دوش که را دیده‌ام نمی‌دانم
    ز خوشدلی و طرب در جهان نمی‌گنجم
    ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
    درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
    کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
    همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
    کشد کنون کف شادی به خویش دامانم

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 19:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 234 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
    ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
    آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
    آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
    آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
    گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
    گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس,عشق
    نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396 ساعت 20:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 257 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
    چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد
    چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را
    چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد
    به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت
    اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد

    نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1396 ساعت 21:47 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 283 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
    برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
    عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
    کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
    عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
    کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
    صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی
    کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد
    زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش
    تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
    عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما
    بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
    زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد
    زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
    برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
    رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
    غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی
    یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
    من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم
    جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
    بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
    رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد
         دیوان شمس عزل شماره 632

    نوشته شده در شنبه 4 فروردين 1397 ساعت 17:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 273 بازدید
  • []


  • رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 12:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 240 بازدید
  • []


  • بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
    وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

    هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند
    هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

    از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
    تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

    ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم
    بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

    امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
    تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

    روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
    چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

    من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
    گر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

    هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
    گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

    گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
    گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

    چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
    گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

    چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
    پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

    گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
    دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

    چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
    گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

    خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای
    گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

    نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
    جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

    ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
    من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
                دیوان شمس  غزل شماره 1375

    نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد 1397 ساعت 15:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 217 بازدید
  • []

  • مستان سلامت میکنند از <a href='/tag%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86+%D8%B4%D9%85%D8%B3.php'>دیوان شمس</a> مولانا

       مستان سلامت میکنند

    رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397 ساعت 18:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 506 بازدید
  • []


  • تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
    تدبیر به تقدیر خداوند نماند
    بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
    حیله بکند لیک خدایی نتواند
    گامی دو چنان آید کو راست نهادست
    وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
    استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
    کاین مملکتت از ملک الموت رهاند

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 393 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • باوفاتر گشت یارم اندکی
    خوش برآمد دی نگارم اندکی
    دی بخندید آن بهار نیکوان
    گشت خندان روزگارم اندکی
    خوش برآمد آن گل صدبرگ من
    سبزتر شد سبزه زارم اندکی
    صبحدم آن صبح من زد یک نفس
    زان نفس من برقرارم اندکی

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 418 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
    مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
    سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
    هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
    وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
    همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
    سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
    جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
    مریم دل نشود حامل انوار مسیح
    تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
    حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
    از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
    غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
    از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
    این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
    پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
    هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
    آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
    تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
    تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد
         دیوان شمس غزل شماره  796

    برچسب‌ها: دیوان شمس,سخن عشق
    نوشته شده در چهارشنبه 14 شهريور 1397 ساعت 18:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 222 بازدید
  • []

  • چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
    گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
    ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
    قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
    مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
    به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
    به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
    نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
    نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
    ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
    نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
    نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
    نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
    نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
    نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
    نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
    بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
    که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
    به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
    چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
    هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
    که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
    بده آن باده جانی ز خرابات معانی
    که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
    بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
    که نمییابد میدان بگو حرف سمندم
    دیوان شمس غزل شماره 1608

    نوشته شده در چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت 11:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 160 بازدید
  • []

  • من اگر مستم اگر هشیارم
    بنده چشم خوش آن یارم
    بی‌خیال رخ آن جان و جهان
    از خود و جان و جهان بیزارم
    بنده صورت آنم که از او
    روز و شب در گل و در گلزارم
    این چنین آینه‌ای می بینم

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس,عشق
    نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1398 ساعت 12:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 145 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
    همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
    حرام دارم با مردمان سخن گفتن
    و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
    هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
    رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم
    اگر به دست من آید چو خضر آب حیات
    ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
    ز خارخار غم تو چو خارچین گردم
    ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
    ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم
    چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
    چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام
    به مسجد فلک هفتمین نماز کنم
    همه سعادت بینم چو سوی نحس روم
    همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم
    مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود
    چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
    چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل
    چو ذره‌ها همه را مست و عشقباز کنم
    پریر عشق مرا گفت من همه نازم
    همه نیاز شو آن لحظه‌ای که ناز کنم
    چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی
    من از برای تو خود را همه نیاز کنم
    خموش باش زمانی بساز با خمشی
    که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم


       دیوان شمس غزل شماره  1724

    نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت 11:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 36 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    نماینده میکروتیک | منزل مبله شیراز | تشریفات عروسی | خرید سرور مجازی | طراحی بنر | تور چابهار | آموزش تعمیرات | کتراک | اجاره آپارتمان مبله در تهران | قطعات پکیج ایران رادیاتور | اجاره سوئیت در شیراز | تخفیف300ماده نانو | فرش کاشان | آموزش زبان انگلیسی | دکتر نوروزیان | پاپ آپ نمایشگاهی | دانلود رایگان فیلم | محمد صفرزاده | آموزش تعمیرات برد | چاپ کارت شناسایی | خرید لباس هندی | محمد دبیری
    X
    تبليغات