درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

امکانات


عضویت در گروه تلگرامی شعر و ادب پریشان

http://tab.blogsazan.com/

-----------------------------


 

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

 

خواننده: علی اکبر گلپایگانی ( گلپا )

شعر: جهانبخش پازوکی

 

 

برچسب‌ها: فریاد عاشق
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 454 بازدید
  • []

  • تا کنون از خود پرسیده اید که مهمترین عنصر در هر رابطه ای چه چیز میباشد؟ پاسخ بسیاری از افراد به این پرسش عشق است. بله عشق یک موهبت است و بدون آن هیچ رابطه ای پایدار نخواهد ماند. اما عشق نیز به تنهایی و بدون پشتوانه “احترام” ناتوان و متزلزل خواهد بود. احترام متضمن و بیمه گر عشق است.

    شاید لازم باشد برای درک بهتر این مسئله رابطه (مانند ازدواج) را به یک بنا تشبیه کنیم. در این منزل باشکوه پی و شالوده خانه را عشق، ستونهای آن را دو فرد و مصالح ساختمانی اتصال دهنده آن را احترام تشکیل میدهند.

    برچسب‌ها: روابط عاشقانه
    نوشته شده در شنبه 18 آذر 1391 ساعت 16:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده مطالب جالب | 518 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • اگر عالم همه پرخار باشد
    دل عاشق همه گلزار باشد
     
    وگر بی‌کار گردد چرخ گردون
    جهان عاشقان بر کار باشد

    همه غمگین شوند و جان عاشق
    لطیف و خرم و عیار باشد

    به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست
    که او را صد هزار انوار باشد

    وگر تنهاست عاشق نیست تنها
    که با معشوق پنهان یار باشد

    شراب عاشقان از سینه جوشد
    حریف عشق در اسرار باشد

    به صد وعده نباشد عشق خرسند
    که مکر دلبران بسیار باشد

    وگر بیمار بینی عاشقی را
    نه شاهد بر سر بیمار باشد

    سوار عشق شو وز ره میندیش
    که اسب عشق بس رهوار باشد

    به یک حمله تو را منزل رساند
    اگر چه راه ناهموار باشد

    علف خواری نداند جان عاشق
    که جان عاشقان خمار باشد

    ز شمس الدین تبریزی بیابی
    دلی کو مست و بس هشیار باشد


    نوشته شده در دوشنبه 7 تير 1395 ساعت 13:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 246 بازدید
  • []

  • نیست جـــز نقش تو در خاطر من یار دگر

                                     
    من نه آنــــــم که روم در پـی دلــدار دگر

    قـــــدر بشنـــــاس نگـــارا دل پر مهر مرا

     که نیـــــابی دل ســــــودازده ای بار دگر

    یا بخـــر یا بشکن این دل غمدیده که من

     نسپـــــارم دل ویــــــرانه به مـــعمار دگر

    یا که در شهر شما رسم وفاداری نیست

        
    یا بجـــــــز من به جهان نیست وفادار دگر

    عشــــــوه یکسو بنه و یکنفس از ما مگریز

    بجـــــز این هم اگــــــر آموخته ای کار دگر

    همچو صوفی به قیامت هم اگر شد ممکن

    می کنـــــم بـــا رخ زیبـــــای تو دیدار دگر

    برچسب‌ها: اشعار عاشقانه
    نوشته شده در شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 11:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 308 بازدید
  • []


  • الهی باشی و بسیار باشی
    به شرط آنکه با ما یار باشی

    نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 11:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 244 بازدید
  • []


  • صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت:

    ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

    گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت


    نوشته شده در يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت 19:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 289 بازدید
  • []

  • ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

    فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

    جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

    همچو گل چند به روی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت گلستان باشی

    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

    شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

    غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

    همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

    یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

    تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

    تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

    من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

    موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

    دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

    جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

    این ستمها دگری با من بیمار نکرد

    هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

    گر ز آزردن من هست غرض مردن من

    مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

    جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

    روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

    رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

    تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

    از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

    خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

    از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

    چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

    عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

    نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    ترک زرین کمر موی میان بسیار است

    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

    نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

    دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

    قصد آزردن یاران موافق نکند

    مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

    به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

    از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

    داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

    خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

    از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

    از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

    از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

     
    نوشته شده در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 19:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار وحشی بافقی | 410 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • من به غير تو نخواهم ، چه بداني چه نداني
    از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

    دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي
    ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

    من که بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي
    جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

    ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني
    بوسه اي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

    مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي
    ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

    دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري
    بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

    جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي
    شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني

    نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393 ساعت 17:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 359 بازدید
  • []

  • چون درد عاشقي به جهان هيچ درد نيست
    تا درد عاشقي نچشد مرد ، مرد نيست

    آغاز عشق يک نظرش با حلاوتست
    انجام عشق جز غم و جز آه ، سرد نيست

    عشق آتشي ست در دل و آبي ست در دو چشم
    با هر که عشق جفت ست زين هر دو فرد نيست

    شهديست با شرنگ و نشاطي‌ست با تعب
    داروي دردناکست آنرا که درد نيست

    آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
    بنماي عاشقي که رخ از عشق زرد نيست

    نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 22:47 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سنایی غزنوی | 364 بازدید
  • []

  • آنکه از دردِ دلِ خود به فغانست منم
    وآنکه از زندگي خويش بجانست منم

    آنکه هر روز دل از مهر بتان ميگيرد
    چون شود روز دگر باز همانست منم

    آنکه در حسن کنون شهره ي شهرست تويي
    وآنکه در عشق تو رسواي جهانست منم

    آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز
    وين زمان معتکف دير مغانست منم

    در غمت گرچه به يکبار پريشان شده دل
    آنکه صدبار پريشان تر از آنست منم

    عاشقانت همه نامي و نشاني دارند
    آنکه در عشق تو بي نام و نشانست منم

    عاقبت همچو هلالي شدم افسانه ي دهر
    آنکه هرجا سخنش ورد زبانست منم

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر 1393 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار هلالي جغتایی | 384 بازدید
  • []

  • عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

    در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

    لبریز می غمها، شد ساغر جان من

    خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟

    یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

    ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

    من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم

    راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

    عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

    ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟

    تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

    مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟

    دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده

    اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

    ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل

    تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

     

     

    نوشته شده در سه شنبه 18 آذر 1393 ساعت 23:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 354 بازدید
  • []

  •            اگر تو عاشقی غم را رها کن
              عروسی بین و ماتم را رها کن

    عاشقی، اگر تو هوشیارانه با خدا یکی هستی، پس غم را رها کن .
    برای اینکه از یکی شدن شما با خدا تشعشع شادی بوجود می آید . تشعشع آرامش بوجود می آید . خدا که غم را نمی شناسد . غم مال ذهن است . خدا که استرس نمی شناسد . ذات شما که استرس نمی شناسد .
    عروسی بین، در فضای یکتایی این لحظه فقط شادی هست، آرامش هست .
    ماتم را رها کن، ماتم توی ذهن است . چی می شود،چی نمی شود، چرا اینطوری شد، چرا آنموقع فلانی این حرف را زده، چرا به من ظلم کرده .
    ماتم گذشته است . هر کس با گذشته هم هویت است آن ماتم دارد . این آدم به ثمر نرسیده است .
    توجه کنید به ثمر نرسیدگی ما از این نیست که ما زندگی نداشته‌ایم . به ثمر نرسیدگی ما این است که شما در این لحظه، اتفاقات افتاده، همیشه در این لحظه بودید . همیشه از جنس این لحظه بودید .
    این لحظه همیشه عروسیه، همیشه یکی بودن با خداست . همیشه شادیه، همیشه آرامشه .

    پرویز شهبازی


    نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت 14:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده مطالب عارفانه | 148 بازدید
  • []

  •  

    عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه

    بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه

    عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباش

    سر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه

    دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکی

    تهمت درد از برای شکوه بر هر مو منه

    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 17:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عرفی شیرازی | 282 بازدید
  • []


  • دارم از زلف سیاهش گله
    چندان که مپرس ...

    حافظ

    گفتم خوشا هوايى کز باد صبح خيزد
     
    گفتا خنک نسيمى کز کوى دلبر آيد...   

    حافظ

    نوشته شده در جمعه 23 مهر 1395 ساعت 11:29 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 228 بازدید
  • []



  • حالِ دِل با تو نگویَم که نَداری غَمِ دِل!
    با کَسی حال توان گُفت
    که حالی دارَد

    سعدی


    چون تو دارم
    همه دارم
    دگرم هیچ
    نباید...

    سعدی


    نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت 23:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 175 بازدید
  • []


  • ای جان
    به چه زنده ای
    که جانانت نیست

    نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 205 بازدید
  • []


  • پیام دادم و
    گفتم بیا
    خوشم می‌دار
    جواب دادی و گفتی
    که
    من
    خوشم
    بی
    تو



    سعدی


    ای صبحِ شب‌نشینان،
                   جانم به طاقت آمد
    از بس که دیر ماندی
                   چون شام روزه داران

    سعدی


    نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:57 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 138 بازدید
  • []


  • سلام من
            برسان ای صبا
                          به یار و بگو

    که سعدی
           از سر عهد تو
                    برنخاست هنوز!

    سعدی جان



    سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

    در میان این و آن فرصت شمار امروز را

    سعدی

     

    نوشته شده در جمعه 30 مهر 1395 ساعت 13:28 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 189 بازدید
  • []


  • باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست

    که تو خوش تر ز گل و تازه ‌تر از نسرینی

    حافظ

    نوشته شده در جمعه 30 مهر 1395 ساعت 13:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 191 بازدید
  • []


  • جانم بسوختی و
    به دل دوست دارمت ...




    نوشته شده در يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت 0:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 178 بازدید
  • []


  • آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

    صبر و آرام تواند به من مسکین داد؟!


    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 9:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 174 بازدید
  • []


  • بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

    بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

    روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری

    مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

    توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

    نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

    به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

    ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

    کسی نماند که بر درد من نبخشاید

    کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

    هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

    از این طرف که منم همچنان صفایی هست

    به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

    هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

    به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

    و گر به کام رسد همچنان رجایی هست

    به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

    که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست

    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 21:29 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 202 بازدید
  • []

  •  

     

    نبایستی هم اول مهر بستن
    چو در دل داشتی پیمان شکستن

    به ناز وصل پروردن یکی را
    خطا کردی به تیغ هجر خستن

    دگربار از پری رویان جماش
    نمی باید وفای عهد جستن

    اگر کنجی به دست آرم دگربار
    منم زین نوبت و تنها نشستن

    ولیکن صبر تنهایی محالست
    که نتوان در به روی دوست بستن

    همی گویم بگریم در غمت زار
    دگر گویم بخندی بر گرستن

    گر آزادم کنی ور بنده خوانی
    مرا زین قید ممکن نیست جستن

    گرم دشمن شوی ور دوست گیری
    نخواهم دستت از دامن گسستن

    قیاس آنست سعدی کز کمندش
    به جان دادن توانی بازرستن

    سعدی/غزلیات

    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 21:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 224 بازدید
  • []


  • شوق است در ندیدن
    و جور است در نظر

    هم جور به،
            که طاقتِ
                     شوقت
                        نیاوریم

    سعدی 


    نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت 20:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 191 بازدید
  • []


  • مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
    قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

    حافظ

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 12:43 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 125 بازدید
  • []

  • ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبود

    اسیر عشق چه تاب شب دراز آرد

    نوشته شده در جمعه 7 آبان 1395 ساعت 13:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 489 بازدید
  • []


  • ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
    ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

    ویرانه دل ماست که با هر نگه دوست
    صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت


    نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 12:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 286 بازدید
  • []

  • اگر تو عاشقی معشوق دور است

    وگر تو زاهدی مطلوب حور است

    ره عاشق خراب اندر خراب است

    ره زاهد غرور اندر غرور است

    دل زاهد همیشه در خیال است

    دل عاشق همیشه در حضور است

    نصیب زاهدان اظهار راه است

    نصیب عاشقان دایم حضور است

    جهانی کان جهان عاشقان است

    جهانی ماورای نار و نور است

    درون عاشقان صحرای عشق است

    که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است

     

    نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 19:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عطار | 224 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • یاد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشین لبان

    بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود...

    حافظ

    نوشته شده در يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 23:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 203 بازدید
  • []


  • صبا! ای پیک مشتاقان! قدم آهسته نِه سویش
    که رنگم می‌پرد گر می‌تپد گرد از سرِ کویش
    .
    نفس تا می‌کشم در ناله ی زنجیر می‌غلتد
    گرفتارم، نمی‌دانم چه مضمون است گیسویش!
    .
    تو هم ای دیده محوِ شوق باش و بیخودی ها کن
    که عالم خانه ی آیینه است از حیرتِ رویش
    .
    دو روزی پیش از این با یار در یک پیرهن بودم
    کنون از هر گُلی باید کشیدن مِنّتِ بویش
    .
    به وصل از ناتوانی رنج هجران می‌کشم بیدل
    ندارم آنقدر جرات که چشمی وا کنم سویش...
    .
    بیدل دهلوی

    نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1395 ساعت 18:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار بیدل دهلوی | 304 بازدید
  • []


  • حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
    آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

    حافظ

    نوشته شده در سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت 17:35 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 162 بازدید
  • []


  • ز دستِ
           جور تو
                     گفتم
                         ز شهر
                              خواهم
                                     رفت...

    به خنده گفت که
                       حافظ برو!
                             که پای تو بست؟!


    نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 21:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 176 بازدید
  • []

  •  

    عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم

    دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم

    بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

    دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم

    اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

    حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم

    تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی

    گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم

    هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

    نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم

     

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 265 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  •  

    سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

    که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

    نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

    نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

     

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 237 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  •  

    ای که دایم به خویش مغروری

    گر تو را عشق نیست معذوری

    گرد دیوانگان عشق مگرد

    که به عقل عقیله مشهوری

    مستی عشق نیست در سر تو

    رو که تو مست آب انگوری

    روی زرد است و آه دردآلود

    عاشقان را دوای رنجوری

    بگذر از نام و ننگ خود حافظ

    ساغر می‌طلب که مخموری

    نوشته شده در يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 23:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 253 بازدید
  • []

  •  

    مراکز عشق به ناید شعاری

    مبادا تا زیم جز عشق کاری

    فلک جز عشق محرابی ندارد

    جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

    غلام عشق شو کاندیشه این است

    همه صاحب دلان را پیشه این است

    جهان عشقست و دیگر زرق سازی

    همه بازیست الا عشقبازی

    اگر بی‌عشق بودی جان عالم

    که بودی زنده در دوران عالم

    کسی کز عشق خالی شد فسردست

    کرش صد جان بود بی‌عشق مردست

    نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 16:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار نظامی | 259 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • جانا
    چه گویم
    شرح فراقت
    چشمی
    و صد نم،
    جانی و صد آه

    حافظ

    نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 15:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 248 بازدید
  • []

  • با یار به گلزار شدم رهگذری

    بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

    دلدار به من گفت که شرمت بادا

    رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

    نوشته شده در يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 326 بازدید
  • []


  • به جهان خرم ازآنم که جهان خرم ازوست
    عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

    نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردين 1396 ساعت 9:57 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 987 بازدید
  • []


  • ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
    بر در دل روز و شب منتظر یار باش
    دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
    رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
    دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان
    در طلب روی او روی به دیوار باش
    ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
    پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
    نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
    لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش
    در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
    تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
    گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
    دم مزن و در فنا همدم عطار باش
      دیوان عطار  غزل شماره  418

    برچسب‌ها: عاشقی,عطار
    نوشته شده در يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 11:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عطار | 176 بازدید
  • []


  • هر صبح پلک‌هایت
    فصل جدیدی از زندگی را ورق میزند
    سطر اول همیشه این است
    "خدا همیشه با ماست"


    برچسب‌ها: اشعار عاشقانه
    نوشته شده در يکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 11:06 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 183 بازدید
  • []


  •     من عاشق چشمت شدم

    وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
    وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

     وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می کشید
    وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می چشید

     من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی
    چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

     یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
    آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

     وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
    آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

     من بودم و چشمان تو، نه آتشی وُ نه گِلی
    چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

     من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
    چیزی در آنسوی یقین، شاید کمی هم کیش‌تر

     آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
    دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود.


    افشین یداللهی

    نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 20:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار افشین یداللهی | 80 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    میکروتیک | فرش کاشان | آژانس هواپیمايی | طراحی بنر | کتراک | اجاره منزل مبله | آموزش بازاریابی | میز کانتر | گیت کنترل تردد | اجاره سوئيت در شيراز | نوبت دهی پزشکان شیراز | پاپ آپ نمایشگاهی | دکتر نوروزیان | ثبت برند | منزل مبله شیراز | ثبت شرکت | منزل مبله | محمد دبیری
    X
    تبليغات