درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی...

برچسب‌ها: فریدون مشیری
نوشته شده در جمعه 18 مهر 1393 ساعت 23:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 195 بازدید
  • []


  • ای تو روشنگر ايام مه آلوده عمر!

    بی تماشای تو روز و شب من تارترين

     فریدون مشیری

    برچسب‌ها: فریدون مشیری
    نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت 10:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 75 بازدید
  • []

  • « دوستت دارم » را
    من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
    این گل سرخ من است.

    دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
    که بری خانه دشمن
    که فشانی بر دوست،
    راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

    در دل مردم عالم – به خدا
    نور خواهد پاشید
    روح خواهد بخشید.

    تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
    این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
    نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
    « دوستم داری » را از من بسیار بپرس
    دوستت دارم را با من بسیار بگو

    فریدون مشیری

    نوشته شده در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 ساعت 23:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 207 بازدید
  • []

  • يکي را دوست دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند
    نگاهش ميکنم شايد
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست مي دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند
    به برگ گل نوشتم من
    تو را دوست مي دارم
    ولي افسوس او گل را
    به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
    به مهتاب گفتم اي مهتاب
    سر راهت به کوي او
    سلام من رسان و گو
    تو را من دوست مي دارم
    ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
    يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
    صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
    بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
    ولي افسوس و صد افسوس
    زابر تيره برقي جست
    که قاصد را ميان ره بسوزانيد
    کنون وامانده از هر جا
    دگر با خود کنم نجوا
    يکي را دوست مي دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند

    فريدون مشيري

    برچسب‌ها: دوست,فریدون مشیری
    نوشته شده در يکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 0:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 163 بازدید
  • []

  •  

    ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
    ميسوزم و ميسازم ، پروانه چنين بايد

    مي كوبم و مي رقصم ، مي نالم و ميخوانم
    در بزم جهان شور ، مستانه چنين بايد

    من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
    در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد

    خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
    در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد

    يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
    بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد

    موي تو و تسبيح شيخم ، به در از ره بُرد
    يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد

    بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
    خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد .

    نوشته شده در يکشنبه 27 دی 1394 ساعت 22:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 191 بازدید
  • []

  • شوکت و فر سکندر داشتن،
    تا ابد در اوج قدرت زیستن،
    ملک هستی را مسخر داشتن،
    برتو ارزانی که ما را خوش تر است
    لذت یک لحظه "مادر" داشتن !


    برچسب‌ها: فریدون مشیری
    نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردين 1395 ساعت 17:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 176 بازدید
  • []

  • بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
    آهنگ اشتياق دلي درد مند را

    شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
    آزار اين رميده ي سر در كمند را

    بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
    اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست

    بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
    عمريست در هواي تو از آشيان جداست

    دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
    خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

    شايد كه جاودانه بماني كنار من
    اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

    تو آسمان آبي آرامو روشني
    من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

    يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
    با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

    بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
    بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب

    بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
    خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

    نوشته شده در سه شنبه 8 تير 1395 ساعت 18:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 154 بازدید
  • []

  •  

    من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
    چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
    مدام پیش نگاهی،
    مدام پیش نگاه!


    نوشته شده در سه شنبه 15 تير 1395 ساعت 13:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 217 بازدید
  • []


  • من نیز، چو خورشید
    دلم زنده به عشق است...
    راه دل خود را نتوانم
    که نپویم

    هر صبح
    در آیینه ‌ی جادوییِ خورشید
    چون می ‌نگرم
    او همه من، من همه اویم!

     

    نوشته شده در يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 18:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 16 بازدید
  • []

  • سحر با من درآمیزد که برخیز

    نسیمم گل به سر ریزد که برخیز

    زرافشان دختر زیبای خورشید

    سرودی خوش برانگیزد که برخیز

    سبو ،چشمک زنان،از گوشه اطاق

    به دامانم درآویزد که برخیز

    زمان گوید که : هان ، گر بر نخیزی

    غریو مرگ برخیزد که برخیز

    سه دفتر،فریدون مشیری

    نوشته شده در سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت 11:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 84 بازدید
  • []

  • سیه چشمی به کار عشق استاد

    به من درس محبت یاد می داد

    مرا از یاد برد آخر ولی من

    بجز او عالمی را بردم از یاد

    نوشته شده در شنبه 27 شهريور 1395 ساعت 9:29 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 103 بازدید
  • []

  •  

    بدین افسونگری، وحشی نگاهی،

    مزن بر چهره رنگ بیگناهی .

    شرابی تو،شراب زندگی بخش

    شبی می نوشمت خواهی نخواهی .

    نوشته شده در دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت 8:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 90 بازدید
  • []


  • از دلم

     تا لب ایوان شما

    راهی نیست؛

    نیمه جانی ست در این فاصله،

    قربان شما...

    فریدون مشیری



    با مدعی بگوی
    که ما خود شکسته‌ایم
    محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

    سعدی

    رقیب گفت؛
    برین در چه می‌کنی شب و روز؟

    چه می‌کنم؟
    دل گم کرده باز می‌جویم!

    سعدی



    تو مپندار کز این در، به ملامت بروم

    دلم این جاست،
    بده
    تا به سلامت بروم

    سعدی


    من در این جای
    همین صورت بی‌جانم و بس
    دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست..

    سعدی

    خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند؟!
    حالِ اُفتاده نداند که نیفتد باری

    سعدی




    کس بی‌تو خوش نباشد
                     رو قصه‌ی دگر کن
    مولانا

    این جهان
    با تو خوش است

    مولانا

    ای بی‌نشان بی‌من مرو..

    مولانا


    بگذار سر به سينه‌ی من تا بگويمت
    اندوه چيست،
    عشق كدامست،
    غم كجاست..

    فریدون مشیری


    بگذار تا ببوسمت
    ای نوشخند صبح

    بگذار تا بنوشمت
    ای چشمه شراب ...

    فریدون مشیری

    بیمار خنده های تواَم
    بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی
    گرمتر بتاب

    فریدون مشیری

    من از حکایت عشق تو بس کنم؟! هیهات...!!!
    سعدی

    نوشته شده در سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت 10:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 134 بازدید
  • []

  • چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟

    بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

    بپرس از این دل دیوانه من

    که ای بیچاره عاشق ، ماندنت چیست ؟

    نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت 11:52 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 132 بازدید
  • []

  •  

    نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست
    من، تورا به خلوتِ خداییِ خیال خود
    "بهترینِ بهترینِ من" خطاب میکنم
    بهترینِ بهترینِ من.

    فریدون مشیری

    نوشته شده در يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 11:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 80 بازدید
  • []


  • راه خواهم افتاد
    باز از ریشه به برگ
    باز از بود به هست
    باز از خاموشی تا فریاد

    نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت 12:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 61 بازدید
  • []


  • سیه چشمی به کار عشق استاد
    مرا درس محبت یاد می داد،
    مرا از یاد برد آخر ولی من،
    بِجز او عالمی را بُردم از یاد...!


    فریدون مشیری و شعر دوستی

    دل من دير زمانی است كه می پندارد :

    « دوستی » نيز گلی است ؛

    مثل نيلوفر و ناز ،

    ساقه ترد ظريفی دارد .

    بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

    جان اين ساقه نازك را

                           - دانسته-

                              بيازارد !

    در زمينی كه ضمير من و توست ،

    از نخستين ديدار ،

    هر سخن ، هر رفتار ،

    دانه هايی است كه می افشانيم .

    برگ و باری است كه می رويانيم

    آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

     گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

    زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

    آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

    كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

    بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

     زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

    تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

     در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

    عطر جان‌پرور عشق

    گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

    دانه ها را بايد از نو كاشت .

    آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

    خرج می بايد كرد .

    رنج می بايد برد .

    دوست می بايد داشت !

     با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

    با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

    دست يكديگر را

    بفشاريم به مهر

    جام دل هامان را

                    مالامال از ياری ، غمخواری

    بسپاريم به هم

     بسراييم به آواز بلند :

    - شادی روی تو  !

                          ای ديده به ديدار تو شاد

    باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

    تازه ،

            عطر افشان

                       گلباران باد .

    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 9:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 81 بازدید
  • []


  • اگر در کهکشانی دور
    دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند
    بی شک دل من در تمام لحظات عمر
    به یادش می تپد پرشور


    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 12:31 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 78 بازدید
  • []


  • نفسم را پر پرواز از توست
    به دماوندِ تو سوگند که گر بگشایند
    بندم از بند؛
    ببینند که آواز از توست!
    همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
    همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
    خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
    تا تو آزاد بمانی
    به زمین ریخته باد!


    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 18:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 85 بازدید
  • []


  •  همه می پرسند:
    - چیست در زمزمه مبهم آب ؟
    - چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟
    - چیست در بازی آن ابر سپید ¸
    روی این آبی آرام بلند
    که تو را می برد این گونه  به ژرفای خیال

      "چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
    چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
    چیست در خــنده جام ؟
    که تو چندین ساعت
    مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "


     نه به ابر   نه به آب    نه به برگ٬
    نه به این آبی آرام بلند ٬

    نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
    من به این جمله نمی اندیشم !

    به تو می اندیشم !


    ای سراپا همه خوبی
    تک وتنها به تو می اندیشم
    همه وقت
    همه جــا
    من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

    تو بدان این را
    تنــها تو بدان
    تو بیـــــــــا
    تو بمان با من   تنها تو بمان !

    جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !
    من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !

    تو بمان با من ٬ تنها تو بمان  !
    در دل ساغر هستی تو بجوش !


    من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
    آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 22:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 62 بازدید
  • []


  • این منم تنها و حیران،
    نیمه شب ؛
    کرده ام همراز خود
    مهتاب را…

    گویم امشب
    بینم آن گل را به خواب؟
    من مگر در خواب بینم
    خواب را...

    نوشته شده در يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 22:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 75 بازدید
  • []

  •  

    ای بینوا، که فقر تو، تنها گناه توست !

    در گوشه ای بمیر! که این راه،راه توست

    این گونه گداخته ،جز داغ ننگ نیست

    وین رخت پاره،دشمن حال تباه توست

    در کوچه های یخ زده ،بیمار و در بدر

    جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست

    باور مکن که در دل شان میکند اثر

    این قصه های تلخ که در اشک و آه توست

    اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار

    تا بنگری که چشم همه عذر خواه توست

    در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا

    این شعله های خشم که در هر نگاه توست

    نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 11:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 77 بازدید
  • []

  •  

    این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
    نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو...
    "دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس
    "دوستت دارم " را با من بسیار بگو...

    فریدون مشیری

    نوشته شده در شنبه 22 آبان 1395 ساعت 18:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 58 بازدید
  • []


  • غم دنيا نخواهد يافت پايان
    خوشا در بر رخ شادی ‌گشايان
    خوشا دل‌های خوش،
     جانهای خرسند
    خوشا نيروی هستی زای لبخند

    فریدون مشیری

    نوشته شده در جمعه 5 آذر 1395 ساعت 14:16 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 77 بازدید
  • []



  • خوب ِ خوب ِ نازنین ِ من!
    نام ِ تو مرا همیشه مست می کند؛
    بهتر از شراب...
    بهتر از تمام ِ شعرهای ناب!

    فریدون مشیری

    نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 19:13 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 77 بازدید
  • []


  • عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

    اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
     
     فریدون مشیری

    نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت 18:12 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 83 بازدید
  • []

  • بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

    نوشته شده در شنبه 4 دی 1395 ساعت 8:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 100 بازدید
  • []


  • مشت می کوبم بر در
    پنجه می سایم بر پنجره ها
    من دچار خفقانم، خفقان!

    ‏من به تنگ آمده ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم ...

    فریدون مشیری

    نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت 17:15 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 78 بازدید
  • []

  • زندگی شیرین است

    زندگی باید کرد

    برچسب‌ها: فریدون مشیری
    نوشته شده در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 ساعت 10:05 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 76 بازدید
  • []

  • 🍃🌹🍂🌻🍃🌹🍂🌻🍃🌹🍂🌻
    ‍ چشم در راه کسی هستم
    کوله بارش بر دوش ،
    آفتابش در دست
    خنده بر لب ، گل به دامن ، پیروز
    کوله بارش سرشار از عشق ، امید

    آفتابش نوروز
    باسلامش ، شادی
    در کلامش ، لبخند

    از نفس هایش گُل می بارد
    با قدم هایش گُل می کارد

    مهربان ، زیبا ، دوست
    روح هستی با اوست !

    قصه ساده است ، معما مشمار ،
    چشم در راه بهارم آری ،
    چشم در راهِ بهار ….

    فریدون مشیری
    🍃🌹🍂🌻🍃🌹🍂🌻🍃🌹🍂🌻

    نوشته شده در يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 19:52 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 76 بازدید
  • []


  • آه
    باز این دل سرگشته من
    یاد ‌آن قصه شیرین افتاد
    بیستون بود و تمنای دو دوست
    آزمون بود و تماشای دو عشق
    در زمانی که چو کبک
    خنده می زد شیرین
    تیشه می زد فرهاد
    نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
    نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
    کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
    عشق در جان کسی ریختن است
    کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
    خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
    خواه با کوه در آویختن است
    رمز شیرینی این قصه کجاست
    که نه تنها شیرین
    بی نهایت زیباست
    آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
     جان چراغان کنی از عشق کسی
    به امیدش ببری رنج بسی
    تب و تابی بودت هر نفسی
    به وصالی برسی یا نرسی
    سینه  بی‌عشق مباد

    فریدون مشیری

    برچسب‌ها: فریدون مشیری
    نوشته شده در يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 14:12 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 36 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات