درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

آدمی فربه شود از راه گوش// جانور فربه شود ازحلق و نوش» 

مثنوی 

«آدمی مخفی است در زیر زبان// این زبان پرده‌است بر درگاه جان» 

مثنوی 

«آزمودم مرگ من در زندگی است// چون رهم زین زندگی، پایندگی است» 

مثنوی 

«آفت ادراک آن حال است و قال// خون به خون شستن محال است و محال» 

مثنوی 

برچسب‌ها: اشعار مولانا
نوشته شده در يکشنبه 12 آذر 1391 ساعت 18:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 274 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • اگر عالم همه پرخار باشد
    دل عاشق همه گلزار باشد
     
    وگر بی‌کار گردد چرخ گردون
    جهان عاشقان بر کار باشد

    همه غمگین شوند و جان عاشق
    لطیف و خرم و عیار باشد

    به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست
    که او را صد هزار انوار باشد

    وگر تنهاست عاشق نیست تنها
    که با معشوق پنهان یار باشد

    شراب عاشقان از سینه جوشد
    حریف عشق در اسرار باشد

    به صد وعده نباشد عشق خرسند
    که مکر دلبران بسیار باشد

    وگر بیمار بینی عاشقی را
    نه شاهد بر سر بیمار باشد

    سوار عشق شو وز ره میندیش
    که اسب عشق بس رهوار باشد

    به یک حمله تو را منزل رساند
    اگر چه راه ناهموار باشد

    علف خواری نداند جان عاشق
    که جان عاشقان خمار باشد

    ز شمس الدین تبریزی بیابی
    دلی کو مست و بس هشیار باشد


    نوشته شده در دوشنبه 7 تير 1395 ساعت 13:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 127 بازدید
  • []

  • سفر کردم به هر شهری دویدم
    چو شهر عشق من شهری ندیدم

    ندانستم ز اول قدر آن شهر
    ز نادانی بسی غربت کشیدم

    مولانا 
    نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت 17:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 123 بازدید
  • []

  • عاشقان را شد مدرس حسن دوست

    دفتر و درس و سبقشان روی اوست

    خامشند و نعرهٔ تکرارشان

    می‌رود تا عرش و تخت یارشان

    درسشان آشوب و چرخ و زلزله

    نه زیاداتست و باب سلسله

    سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار

    مسلهٔ دورست لیکن دور یار

    نوشته شده در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت 21:47 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 134 بازدید
  • []

  • عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

    در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

    لبریز می غمها، شد ساغر جان من

    خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟

    یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

    ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

    من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم

    راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

    عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

    ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟

    تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

    مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟

    دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده

    اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

    ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل

    تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

     

     

    نوشته شده در سه شنبه 18 آذر 1393 ساعت 23:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 224 بازدید
  • []

  •  سحرم،
    روی چو ماهت

    شبِ من،
    زلف سیاهت ...


    برچسب‌ها: مولانا
    نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت 15:53 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 202 بازدید
  • []


  • صبر پرید
    از دلم...

    عقل گریخت
    از سرم...

    تا به کجا کشد مرا
    مستی ِبی امانِ تو...

    مولانا

    نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت 19:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 78 بازدید
  • []


  • آمد رمضان و عید با ماست
    قفل آمد و آن کلید با ماست

    بربست دهان و دیده بگشاد
    وان نور که دیده دید با ماست

    آمد رمضان به خدمت دل
    وان کش که دل آفرید با ماست

    در روزه اگر پدید شد رنج
    گنج دل ناپدید با ماست

    کردیم ز روزه جان و دل پاک
    هر چند تن پلید با ماست

    روزه به زبان حال گوید
    کم شو که همه مرید با ماست

    چون هست صلاح دین در این جمع
    منصور و ابایزید با ماست


    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,مولانا
    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 18:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 162 بازدید
  • []


  • این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
    تا خـورنده‌ی لــقمـه های راز شـــد

    لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
    ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب

    گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
    پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی

    طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
    بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن

    چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
    امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام

    چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
    یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر

    #حضرت_مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,مولانا,رمضان
    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 18:15 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 158 بازدید
  • []


  • ای نور هر دو دیده
     بی‌تو چگونه بینم؟


    برچسب‌ها: مولانا,اشعار مولوی
    نوشته شده در دوشنبه 14 تير 1395 ساعت 1:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 199 بازدید
  • []

  • هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم

    تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم

    بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را

    افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم

    نوشته شده در سه شنبه 9 شهريور 1395 ساعت 9:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 196 بازدید
  • []

  • زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
    چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا

    از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
    نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

    یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست
    که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

    به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
    چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

    تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی
    ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا

    نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو
    که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا

    نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد
    دم ناییست که بیننده و داناست خدایا

    که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان
    چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا

    ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی
    چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا

    از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت
    که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا

    ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار
    به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا

    چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
    که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

    بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک
    مگر هر در دریای تو گویاست خدایا

    خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی
    نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا

    ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده
    سراسیمه و آشفته سوداست خدایا

    نوشته شده در يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت 9:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 71 بازدید
  • []

  • عید هر کس
    آن مهی باشد
    که او قربان اوست ...

    (مولانا)

    نوشته شده در دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت 8:52 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 92 بازدید
  • []


  • از دلم

     تا لب ایوان شما

    راهی نیست؛

    نیمه جانی ست در این فاصله،

    قربان شما...

    فریدون مشیری



    با مدعی بگوی
    که ما خود شکسته‌ایم
    محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

    سعدی

    رقیب گفت؛
    برین در چه می‌کنی شب و روز؟

    چه می‌کنم؟
    دل گم کرده باز می‌جویم!

    سعدی



    تو مپندار کز این در، به ملامت بروم

    دلم این جاست،
    بده
    تا به سلامت بروم

    سعدی


    من در این جای
    همین صورت بی‌جانم و بس
    دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست..

    سعدی

    خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند؟!
    حالِ اُفتاده نداند که نیفتد باری

    سعدی




    کس بی‌تو خوش نباشد
                     رو قصه‌ی دگر کن
    مولانا

    این جهان
    با تو خوش است

    مولانا

    ای بی‌نشان بی‌من مرو..

    مولانا


    بگذار سر به سينه‌ی من تا بگويمت
    اندوه چيست،
    عشق كدامست،
    غم كجاست..

    فریدون مشیری


    بگذار تا ببوسمت
    ای نوشخند صبح

    بگذار تا بنوشمت
    ای چشمه شراب ...

    فریدون مشیری

    بیمار خنده های تواَم
    بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی
    گرمتر بتاب

    فریدون مشیری

    من از حکایت عشق تو بس کنم؟! هیهات...!!!
    سعدی

    نوشته شده در سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت 10:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 135 بازدید
  • []

  •  


    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
            دیوان شمس غزل شماره 2219

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 63 بازدید
  • []

  •  

    اگر تو عاشقی غم را رها کن

    عروسی بین و ماتم را رها کن

    تو دریا باش و کشتی را برانداز

    تو عالم باش و عالم را رها کن

    چو آدم توبه کن وارو به جنت

    چه و زندان آدم را رها کن

    برآ بر چرخ چون عیسی مریم

    خر عیسی مریم را رها کن

    وگر در عشق یوسف کف بریدی

    همو را گیر و مرهم را رها کن

    وگر بیدار کردت زلف درهم

    خیال و خواب درهم را رها کن

    نفخت فیه من روحی رسیده‌ست

    غم بیش و غم کم را رها کن

    مسلم کن دل از هستی مسلم

    امید نامسلم را رها کن

    بگیر ای شیرزاده خوی شیران

    سگان نامعلم را رها کن

    حریصان را جگرخون بین و گرگین

    گر و ناسور محکم را رها کن

    بر آن آرد تو را حرص چو آزر

    که ابراهیم ادهم را رها کن

    خمش زان نوع کوته کن سخن را

    که الله گو اعلم را رها کن

    چو طالع گشت شمس الدین تبریز

    جهان تنگ مظلم را رها کن

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 64 بازدید
  • []


  • گر شاخه ها دارد تری
    ور سرو دارد سروری

    ور گل کند صد دلبری
    ای جان !
    تو چیزِ دیگری ...


    مولونا

    نوشته شده در جمعه 23 مهر 1395 ساعت 18:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 94 بازدید
  • []


  • ای دلِ پاره‌پاره‌ام،
    دیدنِ اوست چاره‌ام!
    اوست پناه و پُشتِ من؛
    تکیه بر این جهان مکن

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 1 آبان 1395 ساعت 13:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 97 بازدید
  • []


  • ديگرانت "عشق" مي خوانند و
    من "سلطانِ عشق" ...
    اي تو بالاتر ز وهمِ اين و آن
    بي من مرو!...

    نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت 18:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 120 بازدید
  • []

  • با یار به گلزار شدم رهگذری

    بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

    دلدار به من گفت که شرمت بادا

    رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

    نوشته شده در يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 153 بازدید
  • []


  • جان و جهان! دوش کجا بوده‌ی؟
    نی غلطم، در دل ما بوده‌ای!
    .
    دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
    ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
    .
    آه که من دوش چه سان بوده‌ام!
    آه که تو دوش که را بوده‌ای؟
    .
    رشک برم کاش قبا بودمی
    چون تو در آغوش قبا بوده‌ای…
    .
    زهره ندارم که بگویم تورا
    بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟!
    .
    یار سبک روح! به وقت گریز
    تیزتر از باد صبا بوده‌ای
    .
    بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد
    باش که تو بنده بلا بوده‌ای
    .
    رنگ رخ خوب تو آخر گواست
    در حرم لطف خدا بوده‌ای
    .
    رنگْ تو داری، که ز رنگ جهان
    پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای
    .
    آینه‌ ای، رنگ تو عکس کسی ست
    تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای…
    .
    مولانا

    نوشته شده در يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 15:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 56 بازدید
  • []


  • گفتم: ای عشق!
    من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو...


    نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 23:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 35 بازدید
  • []


  • گفتم ز کجایی تو؟
    تسخر زد و گفت ای جان!
    نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
    نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
    نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
    گفتم که رفیقی کن با من! که منم خویشت...
    گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
    من بی‌دل و دستارم
    در خانه خمارم..
    یک سینه سخن دارم!
    هین شرح دهم یا نه؟


    نوشته شده در يکشنبه 25 تير 1396 ساعت 22:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 21 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات