درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها
@blogsazan

دسته بندي ها

جستجو

خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

مولوی > مثنوی معنوی >

دفتر ششم هم از مثنوی


برچسب‌ها: مولوی،مثنوی
نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت 17:15 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | 365 بازدید
  • []

  • من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


    برچسب‌ها: مولوی ، دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 21:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 329 بازدید
  • []

  • آمد شهر صیام، سنجق سلطان رسید

    دست‏ بدار از طعام مایده جان رسید

    جان ز قطعیت ‏برست، دست طبیعت ‏ببست

    قلب ضلالت ‏شکست لشکر ایمان رسید

    لشکر «والعادیات‏»  دست ‏به یغما نهاد

    ز آتش «و الموریات‏» نفس به افغان رسید

    البقره راست ‏بود موسی عمران نمود

    مرده از و زنده شد چونک به قربان رسید

    روزه چون قربان ماست زندگی جان ماست

    تن همه قربان کنیم جان چون به مهمان رسید

    صبر چو ابریست ‏خوش، حکمت ‏بارد ازو

    زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید

    نفس چون محتاج شد روح به معراج شد

    چون در زندان شکست جان بر جانان رسید

    پرده ظلمت درید، دل به فلک بر پرید

    چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید

    زود از این چاه تن دست‏ بزن در رسن

    بر سر چاه آب گو: یوسف کنعان رسید

    عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول

    دست‏بشو کز فلک، مایده و خوان رسید

    دست و دهان را بشو، نه بخور و نی بگو

    آن سخن و لقمه جو، کان به خموشان رسید

    شعر درباره ماه رمضان

     

    می‏بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام

    گر تو خواهی تا عجب گردی، عجایب دان صیام

    گر تو را سودای معراجست ‏بر چرخ حیات

    دانک اسب تازی تو هست در میدان صیام

    هیچ طاعت در حبان آن روشنی ندهد تو را

    چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام

    چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستور

    خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام

    چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود

    پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام

    چیست آن اندر جهان مهلکتر و خونریزتر

    بر دل و بر جان و جا خون خواره شیطان صیام

    خدمت‏خاص نهانی تیز نفع و زود سود

    چیست پیش حضرت درگاه این سلطان؟ صیام

    ماهی بیچاره را آب آنچنان تازه نکرد

    آنچ کرد اندر دل و جانهای مشتاقان صیام

    در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل

    هست ‏بهتر از حیوة صد هزاران جان صیام

    گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن

    لیک و الله هست از آنها اعظم الارکان صیام

    لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را

    چون شب قدر مبارک هست‏خود پنهان صیام

    سنگ بی قیمت که صد خروار ازو کس ننگرد

    لعل گرداند چو خورشید درون کان صیام

    شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی

    چیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام

    بس شکم خاری کند آنکو شکم خواری کند

    نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام

    خاتم ملک سلیمانست‏یا تاجی که بخت

    می‏نهد بر تارک سرمای مختاران صیام

    خنده صایم به است از حال مفطر در سجود

    زانک می‏بنشاندت بر خوان الرحمن صیام

    در خورش آن بام تون، از تو به آلایش بود

    همچون حمامت ‏بشوید از همه خذلان صیام

    شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل

    نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام

    هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پر نور علم

    تن چون حیوانست مگذار از پی حیوان صیام

    شهوت تن را تو همچون نیشکر در هم شکن

    تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام

    قطره تو، سوی بحر کی توانی آمدن؟!

    سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام

    پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم

    زانک هست آرامگاه مرد سر گردان صیام

    خویشتن را بر زمین زن درگه غوغای نفس

    دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام

    گرچه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت

    لزر بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام

    ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می‏زهد

    هست آن ظلمت‏به نزد عقل هشیاران صیام

    گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویشتن

    هست ‏سر نور پاک جمله قرآن صیام

    بر سر خوانهای روحانی که پاکان شسته‏اند

    مر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام

    روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان

    روز عید وصل شد را ساخته قربان صیام

    در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد

    چون حرامت و نشاید پیش غنا کان صیام

    زود باشد کز گریبان بقا سر بر زند

    هر که در سر افکند ماننده دامان صیام

    نوشته شده در دوشنبه 24 تير 1392 ساعت 11:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 371 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • هله نومید نباشی که تو را یار براند   گرت امروز براند نه که فردات بخواند
    در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا   ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
    و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها   ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
    نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد   نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
    چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر   تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
    به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او   نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
    همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد   بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
    دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش   به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
    هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را   بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
    نوشته شده در يکشنبه 3 شهريور 1392 ساعت 23:19 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 303 بازدید
  • []

  • آنچه معشوق است صورت نیست آن

    خواه عشق این جهان، خواه آن جهان

    آنچه بر صورت, توعاشق گشته‌ای

    چون برون شد جان چرایش هشته ای

    مولانا به ما می‌آموزد که عاشق شادترین موجود هستی است . او هرگز از هیچ چیز دلگیر نمی‌شود .او بهزیبایی دریافته است که آدمی معشوق خداوند است و عشق ، نخست از آن سر بوده است و سپسما آن درس را آموختیم . این موضوع را از لحن خاص مولانا که خدا را رفیق خود می‌داندهویدا است . در جایی می‌فرماید :
    آمده‌ام که تا به خود گوش کشانکشانمت /بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
    آمده‌ام بهار خوش ،پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت ، خوش خوش و مِی فشانمت

    نوشته شده در سه شنبه 2 مهر 1392 ساعت 14:30 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 271 بازدید
  • []

  • طواف کعبه دل کن اگر دلی داری   دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری
    طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود   که تا به واسطه آن دلی به دست آری
    هزار بار پیاده طواف کعبه کنی   قبول حق نشود گر دلی بیازاری
    بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور   که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
    هزار بدره زرگر بری به حضرت حق   حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
    که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار   دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
    ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد   دل خراب که آن را کهی بنشماری
    مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود   که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
    دل خراب چو منظرگه اله بود   زهی سعادت جانی که کرد معماری
    عمارت دل بیچاره دو صدپاره   ز حج و عمره به آید به حضرت باری
    کنوز گنج الهی دل خراب بود   که در خرابه بود دفن گنج بسیاری
    کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار   که برگشاید در تو طریق اسراری
    گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت   شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری
    چو همعنان تو گردد عنایت دل‌ها   شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
    روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات   دمت بود چو مسیحا دوای بیماری
    برای یک دل موجود گشت هر دو جهان   شنو تو نکته لولاک از لب قاری
    وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی   ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
    خموش وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد   اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری
    نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر 1392 ساعت 11:33 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 288 بازدید
  • []

  • هر که او از هم‌زبانی شد جدا

    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

    چونک گل رفت و گلستان درگذشت

    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

    چون نباشد عشق را پروای او

    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

    من چگونه هوش دارم پیش و پس

    چون نباشد نور یارم پیش و پس

    نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت 17:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 111 بازدید
  • []

  • سفر کردم به هر شهری دویدم
    چو شهر عشق من شهری ندیدم

    ندانستم ز اول قدر آن شهر
    ز نادانی بسی غربت کشیدم

    مولانا 
    نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت 17:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 123 بازدید
  • []

  •  

    اندر دل من درون و بیرون همه او است

    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد

    بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست

    نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 12:44 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 40 بازدید
  • []

  • یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم
                              زیرا کـــــه تویـــی کارم زیرا کــــــــه تویی بارم
    از قنــــــد تو می نوشم با پنــد تو می کوشم
                              من صیــــد جگـــــرخسته تو شیر جـــگرخوارم
    جـــــان من و جان تو گویی که یکی بوده‌ست
                              سوگنـــــد بدین یک جـــــــان کز غیر تو بیزارم
    از باغ جــــــمال تو یک بنــــــــــد گیــــاهم من
                              وز خلـــــــعـــــت وصــــــل تو یک پـاره کلهوارم
    بر گرد تو این عــــــــالم خار سر دیـــــوار است
                             بر بوی گل وصلت خــــاری است که می خارم
    چون خـــار چنین باشد گلـــــزار تو چون باشد 
                             ای خـــــــورده و ای برده اســـــــــرار تو اسرارم
    خورشید بود مـــه را بر چـــــرخ حریف ای جان
                             دانــــم که بنگـــــــذاری در مجــــــــلس اغیارم
    رفتــــــم بر درویشـــی گفتـــــــــا که خدا یارت
                             گویی به دعای او شد چون تو شهــــــی یارم
    دیدم همه عــــــــــالم را نقش در گرمـــــــــابه
                             ای برده تو دستارم هــــم سوی تو دست آرم
    هـــــــر جنس سوی جنسش زنجیر همی‌درد
                             من جنس کیــــــم کاین جـــــا در دام گرفتارم
    گــــــرد دل من جانا دزدیده همـــــــی‌گـــــردی
                             دانم کـــــــــه چه می جویی ای دلبر عیّــــارم 
    در زیر قبــــا جـــــــــانا شمعی پنــــــهان داری
                             خواهی که زنی آتش در خــــــــــرمن و انبارم
    ای گلشن و گلــــــزارم وی صحّـــــــــت بیمارم
                             ای یوسف دیــــــدارم وی رونـــــــق بـــــــازارم
    تو گرد دلم گــــــــــردان من گــــــرد درت گردان
                            در دست تو در گــــــردش سرگشته چو پرگارم
    در شادی روی تو گـــــر قصّــــــه غــــــــم گویم
                             گر غـــــــــم بخورد خـــــــونم والله که سزاوارم
    بر ضرب دف حـــــــکمت این خلق همی‌رقصند
                              بی‌پرده تو رقصــــــــــــــــــد یـــک پرده نپندارم
    آواز دفت پنهان وین رقص جهـــــــــــــــــان پیدا 
                             پنهان بود این خارش هر جای که می خـــارم
    خامش کنم از غیــــــــــــــــــرت زیرا ز نبات تو 
                             ابر شکــــــرافشانم جز قنــــــــــــــــد نمی‌بارم
    در آبم و در خــــــــــاکم در آتــــــــش و در بادم
                              این چـــــــــــــــــار بگرد من اما نه از این چارم
    گه ترکم و گه هنـــــــدو گه رومی و گــه زنگی
                              از نقش تو است ای جـــــــــان اقرارم و انکارم

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393 ساعت 16:17 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 212 بازدید
  • []

  • بیا کــز غیر تو بیــــزار گشتــــم  

     

    وگر خفتـــــــه بدم بیـــدار گشتم

    بیا ای جـــــان که تا روز قیــامت  

     

    مقیـــــم خــــــانه خمّـــار گشتم

    ز پر و بال خــود گل را فشـــــاند  

     

    به کوه قاف خود طیّـــــــار گشتم

    ترش دیدم جهانی را من از ترس  

     

    در آن دوشاب چــــون آچار گشتم

    عقیده این چنین سازید شیـرین  

     

    که من زین خمره شکّربار گشتم

    یکی چنـــــدی بریدم من از اغیار  

     

    کنون با خــــویشتن اغیار گشتم

    ز حال دیگران عبـــــرت گرفتــــم  

     

    کنون من عبـــــرة الابصار گشتم

    بیـا ای طالــــــب اسرار عـــــالم  

     

    به من بنگر که من اسرار گشتم

    بدان بسیـــار پیچید این سر من  

     

    که گـــــرد جبّه و دستار گشتم

    از آن محبـوس بودم همچو نقطه  

     

    که گـرد نقطه چون پرگار گشتم

         

    مولوی

    نوشته شده در پنجشنبه 23 مرداد 1393 ساعت 10:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 207 بازدید
  • []


  • مشرق و مغرب ار روم
     ور سوی آسمان شوم

    نیست نشان زندگی
    تا نرسد نشان تو

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 11:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 103 بازدید
  • []


  • یارب تو مرا به نفس طناز مده
    با هر چه بجز توست مرا ساز مده

    من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
    من آن توام مرا به من باز مده

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 18:27 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 77 بازدید
  • []

  • نه مرادم نه مریدم

    نه پیامم نه کلامم

    نه سلامم نه علیکم

    نه سپیدم نه سیاهم

    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی

    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

    نه سمائم نه زمینم

    نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

    نه سرابم

    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

    نه گرفتار و اسیرم

    نه حقیرم

    نه فرستادۀ پیرم
    نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

    نه جهنم نه بهشتم

    چُنین است سرشتم

    این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

    گر به این نقطه رسیدی

    به تو سر بسته و در پرده بگویــم

    تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

    آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

    خودِ تو جان جهانی

    گر نهانـی و عیانـی
    تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

    تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

    تو خود اسرار نهانی

    تو خود باغ بهشتی

    تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

    به تو سوگند

    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

    نه که جُزئی

    نه که چون آب در اندام سَبوئی

    تو خود اویی بخود آی

    تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

    بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

    و گلِ وصل بـچیـنی....

    نوشته شده در دوشنبه 21 مهر 1393 ساعت 23:11 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 207 بازدید
  • []


  • تو هر صُبحی
    جهان را نور بخشی،

    که جانِ
    جان خورشید سمایی...

    مولانا

    (وبلاگ اشعار tab)

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت 11:29 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 83 بازدید
  • []

  • عاشقان را شد مدرس حسن دوست

    دفتر و درس و سبقشان روی اوست

    خامشند و نعرهٔ تکرارشان

    می‌رود تا عرش و تخت یارشان

    درسشان آشوب و چرخ و زلزله

    نه زیاداتست و باب سلسله

    سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار

    مسلهٔ دورست لیکن دور یار

    نوشته شده در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت 21:47 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 134 بازدید
  • []

  • ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
    افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

    گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
    مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

    ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
    زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

    ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
    ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

    این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد
    سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

    دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله
    امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

    ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
    خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

    هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی
    خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

    عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان
    هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

    یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود
    یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

    ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او
    ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

    ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای
    گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما
       دیوان  شمس  غزل شماره  14

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 15:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 234 بازدید
  • []

  • خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

    ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

    ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

    این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

    ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

    ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

    شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

    من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

    خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

    تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

    دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

    ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

    نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 19:04 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 138 بازدید
  • []

  • ما ز بالاییم و بالا می رویم
    ما ز دریاییم و دریا می رویم

    ما از آن جا و از این جا نیستیم
    ما ز بی جاییم و بی جا می رویم

    لااله اندر پی الالله است
    همچو لا ما هم به الا می رویم

    قل تعالوا آیتیست از جذب حق
    ما به جذبه حق تعالی می رویم

    کشتی نوحیم در طوفان روح
    لاجرم بی دست و بی پا می رویم

    همچو موج از خود برآوردیم سر
    باز هم در خود تماشا می رویم

    راه حق تنگ است چون سم الخیاط
    ما مثال رشته یکتا می رویم

    هین ز همراهان و منزل یاد کن
    پس بدانک هر دمی ما می رویم

    خوانده ای انا الیه راجعون
    تا بدانی که کجاها می رویم

    اختر ما نیست در دور قمر
    لاجرم فوق ثریا می رویم

    همت عالی است در سرهای ما
    از علی تا رب اعلا می رویم

    رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
    گر نه کوری بین که بینا می رویم

    ای سخن خاموش کن با ما میا
    بین که ما از رشک بی ما می رویم

    ای که هستی ما ره را مبند
    ما به کوه قاف و عنقا می رویم
       دیوان شمس   غزل شماره   1674

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 20:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 214 بازدید
  • []

  • عاشقی بر من پریشانت کنم
    کم عمارت کن که ویرانت کنم

    گر دو صد خانه کنی زنبوروار
    چون مگس بی خان و بی مانت کنم

    تو بر آنک خلق را حیران کنی
    من بر آنک مست و حیرانت کنم

    گر که قافی تو را چون آسیا
    آرم اندر چرخ و گردانت کنم

    ور تو افلاطون و لقمانی به علم
    من به یک دیدار نادانت کنم

    تو به دست من چو مرغی مرده ای
    من صیادم دام مرغانت کنم

    بر سر گنجی چو ماری خفته ای
    من چو مار خسته پیچانت کنم

    خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
    در دلالت عین برهانت کنم

    خواه گو لاحول خواهی خود مگو
    چون شهت لاحول شیطانت کنم

    چند می باشی اسیر این و آن
    گر برون آیی از این آنت کنم

    ای صدف چون آمدی در بحر ما
    چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم

    بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
    گر چو اسماعیل قربانت کنم

    چون خلیلی هیچ از آتش مترس
    من ز آتش صد گلستانت کنم

    دامن ما گیر اگر تردامنی
    تا چو مه از نور دامانت کنم

    من همایم سایه کردم بر سرت
    تا که افریدون و سلطانت کنم

    هین قرائت کم کن و خاموش باش
    تا بخوانم عین قرآنت کنم
        دیوان شمس  غزل  شماره  1665

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 15:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 178 بازدید
  • []


  • تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
    تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

    نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
    چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

    ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
    نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

    ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
    چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

    چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
    چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

    چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
    چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

    چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
    خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

    ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
    چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

    جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
    چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

    به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
    همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

    ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
    دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

    منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
    منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

    غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
    هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

    بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
    بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
        دیوان شمس  غزل  شماره  162

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 14:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 199 بازدید
  • []

  • عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
    بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر

    عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
    راه از این جمله گرانی ها نهانست ای پسر

    چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی
    این یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر

    مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر
    عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر

    سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او
    هین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر

    سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد
    بر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر

    گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار
    عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر

    هر طرف که کاروانی نازنازان می رود
    عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر

    سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین
    عشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر

    عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس
    عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر

    ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست
    در حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر

    عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست
    عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر

    هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد
    خسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر

    این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت
    کاین جهان بی وفا از تو جهانست ای پسر

    بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها
    پرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر

    هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف
    کاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر
       دیوان شمس  غزل شماره  1097

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1394 ساعت 12:09 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 341 بازدید
  • []

  •  

    آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
    آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

    ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
    جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

    ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
    شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

    گر عسس خرد تو را منع کند از این روش
    حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
    ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن

    ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای
    اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن

    خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه
    بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

    خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
    مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

    چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن

    هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

    شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر
    آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن

    حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن
    جرعه خون خصم را نام می مغانه کن

    کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا
    ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن

    شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو
    بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

    کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
    مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

    ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
    گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن

    هست زبان برون در حلقه در چه می شوی
    در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن
        دیواه  شمس  غزل شماره   1821

    برچسب‌ها: مولوی, دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 13:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 223 بازدید
  • []

  •  

     

    آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
    دیوان شمس  غزل شماره  412

    نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 14:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 200 بازدید
  • []


  • در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

    ما را سر تازیانه‌ای بس باشد


    #مولانا 🌿

    برچسب‌ها: مولوی
    نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 16:06 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 178 بازدید
  • []


  • در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
    جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
    غزل_مولانا

    نوشته شده در يکشنبه 29 فروردين 1395 ساعت 19:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 179 بازدید
  • []


  • آمد رمضان و عید با ماست
    قفل آمد و آن کلید با ماست

    بربست دهان و دیده بگشاد
    وان نور که دیده دید با ماست

    آمد رمضان به خدمت دل
    وان کش که دل آفرید با ماست

    در روزه اگر پدید شد رنج
    گنج دل ناپدید با ماست

    کردیم ز روزه جان و دل پاک
    هر چند تن پلید با ماست

    روزه به زبان حال گوید
    کم شو که همه مرید با ماست

    چون هست صلاح دین در این جمع
    منصور و ابایزید با ماست


    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,مولانا
    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 18:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 162 بازدید
  • []


  • این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
    تا خـورنده‌ی لــقمـه های راز شـــد

    لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
    ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب

    گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
    پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی

    طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
    بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن

    چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
    امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام

    چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
    یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر

    #حضرت_مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,مولانا,رمضان
    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 18:15 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 158 بازدید
  • []


  • ای نور هر دو دیده
     بی‌تو چگونه بینم؟


    برچسب‌ها: مولانا,اشعار مولوی
    نوشته شده در دوشنبه 14 تير 1395 ساعت 1:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 199 بازدید
  • []


  • هشتم مهر ماه، سالروز بزرگداشت "#مولانا جلال الدین محمد بلخی" گرامی باد.


    آنکه بی‌باده کند
    جان مرا مست کجاست؟

    و آنکه بیرون کند از
    جان و دلم دست کجاست؟

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت 18:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 135 بازدید
  • []


  • عمر که بی‌عشق رفت
      هیچ حسابش مگیر
    آب حیات است عشق
     در دل و جانش پذیر

    #مولانا 
    روز بزرگداشت حضرت مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت 18:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 115 بازدید
  • []

  • برخاستن از جان و جهان  مشکل نیست  مشکل  ز سر کوی تو برخاستن است

    برخاستن از جان و جهان

    مشکل نیست

    مشکل

    ز سر کوی تو برخاستن است

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 16:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 87 بازدید
  • []


  • خفته بودستید تا اکنون شما   که کنون جامه دریدیت از عزا
    پس عزا بر خود کنید ای خفتگان   زانک بد مرگیست این خواب گران
    روح سلطانی ز زندانی بجست   جامه چه درانیم و چون خاییم دست
    چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند   وقت شادی شد چو بشکستند بند
    سوی شادروان دولت تاختند   کنده و زنجیر را انداختند
    روز ملکست و گش و شاهنشهی   گر تو یک ذره ازیشان آگهی
    ور نه‌ای آگه برو بر خود گری   زانک در انکار نقل و حشری
    بر دل و دین خرابت نوحه کن   که نمی‌بیند جز این خاک کهن

     

    نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت 22:15 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 77 بازدید
  • []

  •  


    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
            دیوان شمس غزل شماره 2219

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:26 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 63 بازدید
  • []

  •  

    اگر تو عاشقی غم را رها کن

    عروسی بین و ماتم را رها کن

    تو دریا باش و کشتی را برانداز

    تو عالم باش و عالم را رها کن

    چو آدم توبه کن وارو به جنت

    چه و زندان آدم را رها کن

    برآ بر چرخ چون عیسی مریم

    خر عیسی مریم را رها کن

    وگر در عشق یوسف کف بریدی

    همو را گیر و مرهم را رها کن

    وگر بیدار کردت زلف درهم

    خیال و خواب درهم را رها کن

    نفخت فیه من روحی رسیده‌ست

    غم بیش و غم کم را رها کن

    مسلم کن دل از هستی مسلم

    امید نامسلم را رها کن

    بگیر ای شیرزاده خوی شیران

    سگان نامعلم را رها کن

    حریصان را جگرخون بین و گرگین

    گر و ناسور محکم را رها کن

    بر آن آرد تو را حرص چو آزر

    که ابراهیم ادهم را رها کن

    خمش زان نوع کوته کن سخن را

    که الله گو اعلم را رها کن

    چو طالع گشت شمس الدین تبریز

    جهان تنگ مظلم را رها کن

    نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت 11:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 64 بازدید
  • []


  • گر شاخه ها دارد تری
    ور سرو دارد سروری

    ور گل کند صد دلبری
    ای جان !
    تو چیزِ دیگری ...


    مولونا

    نوشته شده در جمعه 23 مهر 1395 ساعت 18:01 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 94 بازدید
  • []


  • ای دلِ پاره‌پاره‌ام،
    دیدنِ اوست چاره‌ام!
    اوست پناه و پُشتِ من؛
    تکیه بر این جهان مکن

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 1 آبان 1395 ساعت 13:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 97 بازدید
  • []


  • شب من نشان مویت
    سحرم نشان رویت

    قمر از فلک درافتد
    چو نقاب برگشایی

    صنما هوای ما کن
    طلب رضای ما کن

    که ز بحر و کان شنیدم
    که تو معدن عطایی...

    حضرت مولانا


    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 21:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 76 بازدید
  • []


  • سرو خرامان منی ای رونق بستان من
    چون می روی بی‌من مرو...

    مولانا

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 12:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 74 بازدید
  • []

  • آن‌چه می‌گویم به قدر فهم توست
    مُـردم انـدر حـسـرتِ فهم درست

    صـورت زیبا نمــی آید به کار
    حرفی از معنی اگر داری بیار

    پا تهی گشتن به‌ است از کفش تنگ
    رنج قربت به که اندر خانه جنگ

    ظالم آن قومی که چشمان دوختند
    وز سخنها عالمی را سوختند

    موی بشکافی به‌عیب دیگران
    چو به‌عیب خود رسی کوری از آن

    هرکسی گرعـیـب خـود دیدی به پـیش
    کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش

    تیـغ دادن در کفِ زنگّیّ مست
    به که آید علم نادان را به دست

    خضر کشتی را برای آن شکست
    کـه تـوانـد کـشـتی ازفجّار رست

    ایـن سـخـن در سـینه دخلِ مغزهاست
    در خموشی مغز جان را صد نماست

    ایـن دهـان بر بند تا بینی عیان
    چشم­بند آن جهان حلق و دهان

    چـندگاهی بی لـب و بی‌گوش شو
    وانگهی چون لب حریفِ نوش شو

    ای برادر تو همین اندیشه ای
    مـابـقی تو استخوان و ریشه‌ای

    نیمِ عمرت در پریشانی رود
    نـیـمِ دیـگر در پشیمانی شود

    تا که احمق باقی است اندر جهان
    مرد مفلس کی شود محتاج نان

    حضرت مولانا

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 21:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 98 بازدید
  • []


  • ديگرانت "عشق" مي خوانند و
    من "سلطانِ عشق" ...
    اي تو بالاتر ز وهمِ اين و آن
    بي من مرو!...

    نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت 18:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 120 بازدید
  • []


  • کو بام
    غیر بام تو
    کو نام
    غیر نام تو

    کو جام
    غیر جام تو
    ای ساقی شیرین ادا ...

    مولانا


    برچسب‌ها: مولوی,ساقی
    نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 20:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 120 بازدید
  • []

  •  

    عاشق همه سال مست و رسوا بادا

    دیوانه و شوریده و شیدا بادا

    با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم

    چون مست شویم هرچه بادا بادا


    نوشته شده در يکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 12:41 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 157 بازدید
  • []


  • گاه سوی وفا روی،
    گاه سوی جفا روی،

    آنِ منی کجا روی؟
    بی‌تو به سر نمی‌شود

    مولانا


    گر تو پنداری
    به حسن تو نگاری هست، نیست
    ور تو پنداری
    مرا بی‌تو قراری هست، نیست

    مولانا

    نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر 1395 ساعت 20:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 125 بازدید
  • []

  •  

    قهر است کار و آتش ،
    گریه ست پیشه‌ی شمع

    از ما وفا و خدمت ،
    وز یار بی وفایی

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 21:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 165 بازدید
  • []

  •  

    هستم به وصال دوست دلشاد امشب

    وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

    با یار بچرخم و دل میگوید

    یارب که کلید صبح گم باد امشب

    مولوی

     

    ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

    وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست

    ای تن که بهر حیله رهی میجوئی

    او میکشدت ببین که جویان تو کیست

    مولوی

    نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 129 بازدید
  • []


  • تا چند تو پس روی به پیش آ
    در کفر مرو به سوی کیش آ
    در نیش تو نوش بین به نیش آ
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند به صورت از زمینی
    پس رشته گوهر یقینی
    بر مخزن نور حق امینی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    خود را چو به بیخودی ببستی
    می‌دانک تو از خودی برستی
    وز بند هزار دام جستی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    از پشت خلیفه‌ای بزادی
    چشمی به جهان دون گشادی
    آوه که بدین قدر تو شادی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند طلسم این جهانی
    در باطن خویشتن تو کانی
    بگشای دو دیده نهانی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ

    نوشته شده در سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت 17:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 129 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • گر هزاران دام باشد در قدم

    چون تو با مایی نباشد هیچ غم

    چون عنایاتت بود با ما مقیم

    کی بود بیمی از آن دزد لئیم

    نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 14:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عارفانه | 125 بازدید
  • []

  • با یار به گلزار شدم رهگذری

    بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

    دلدار به من گفت که شرمت بادا

    رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

    نوشته شده در يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 11:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 153 بازدید
  • []


  • من از عالم،
    تو را تنها گزینم…
    روا داری که من غمگین نشینم؟!

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت 21:43 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 153 بازدید
  • []


  • ماییم و موج سودا
    شب تا به روز تنها

    خواهی بیا ببخشا
    خواهی برو جفا کن

    مولانا


    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 14:31 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 80 بازدید
  • []


  • گفتم عشق را شبی : راست بگو! تو کیستی ؟
    گفت : حیاتِ باقـیم! عـمرِ خـوشِ مکرّرم

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت 19:53 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 103 بازدید
  • []


  • من و تو بی‌من و تو
    جمع شویم از سر ذوق

    خوش و فارغ ز خرافات
    پریشان من و تو

    مولانا


    جان سپردن به عشق
    آسانَست!
    وز پیِ عشقِ توست
    آسانـتر...

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولویl
    نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 19:00 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 74 بازدید
  • []


  • آن که بی باده كند جانِ مرا مست، كجاست؟
    و آن که بيرون كند از جان و دلم دست، كجاست؟
    .
    و آن که سوگند خورم؛ جز به سر او نخورم
    و آن که سوگند من و توبه‌ ام اِشكست كجاست؟
    .
    و آن که جان‌ ها به سحر نعره زنانند از او
    و آن که ما را غمش از جاى ببرده‌ ست، كجاست؟
    .
    جانِ جان‌ است وگر جاى ندارد، چه عجب؟
    اين كه جا می طلبد در تن ما هست كجاست؟
    .
    غمزه ی چشم بهانه‌ ست وَ زان سو هوسی ست
    و آن که او در پس غمزه‌ست دل خست كجاست
    .
    پرده ی روشن دل بست و خيالات نمود
    و آن که در پرده چنين پرده ی دل بست، كجاست؟
    .
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آن كه او مست شد، از چون و چرا رست، كجاست؟
    .
    مولانا 💠

    نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 21:32 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 79 بازدید
  • []


  • جان و جهان! دوش کجا بوده‌ی؟
    نی غلطم، در دل ما بوده‌ای!
    .
    دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
    ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
    .
    آه که من دوش چه سان بوده‌ام!
    آه که تو دوش که را بوده‌ای؟
    .
    رشک برم کاش قبا بودمی
    چون تو در آغوش قبا بوده‌ای…
    .
    زهره ندارم که بگویم تورا
    بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟!
    .
    یار سبک روح! به وقت گریز
    تیزتر از باد صبا بوده‌ای
    .
    بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد
    باش که تو بنده بلا بوده‌ای
    .
    رنگ رخ خوب تو آخر گواست
    در حرم لطف خدا بوده‌ای
    .
    رنگْ تو داری، که ز رنگ جهان
    پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای
    .
    آینه‌ ای، رنگ تو عکس کسی ست
    تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای…
    .
    مولانا

    نوشته شده در يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 15:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 56 بازدید
  • []

  • آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

    ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

    آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

    آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

    آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

    گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

    گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

    نوشته شده در يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت 20:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 65 بازدید
  • []


  • گفتم: ای عشق!
    من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو...


    نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 23:10 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 35 بازدید
  • []



  • در رَه دِل
    چه لطيف است سَفر،
    هيچ مگو...!

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در جمعه 2 تير 1396 ساعت 18:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 30 بازدید
  • []

  •               
    به پيشِ خلق، نامش "عشق" و
    پيشِ من "بلای جان"
    بلا و محنتي شيرين
    كه جز با وِی نياسایی!

    مولانا

    برچسب‌ها: مولوی,اشعار مولوی
    نوشته شده در جمعه 9 تير 1396 ساعت 20:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 30 بازدید
  • []


  • گفتم ز کجایی تو؟
    تسخر زد و گفت ای جان!
    نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
    نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
    نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
    گفتم که رفیقی کن با من! که منم خویشت...
    گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
    من بی‌دل و دستارم
    در خانه خمارم..
    یک سینه سخن دارم!
    هین شرح دهم یا نه؟


    نوشته شده در يکشنبه 25 تير 1396 ساعت 22:42 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 21 بازدید
  • []

  • من بیخود و تو بیخود (من مست و تو دیوانه) ما را کی برد خانه

    من چند تو را (صد بار تو را) گفتم کم خور دو سه پیمانه

    در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

    جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

    هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

    و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

    تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

    ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

    ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

    از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

    در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

    چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

    وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

     

    نوشته شده در سه شنبه 27 تير 1396 ساعت 11:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 27 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | تور روسیه | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | محلول رویش مو | هاست لینوکس ارزان | اقامت استرالیا | تور کيش | آژانس هواپیمایی | سیگنال خرید بورس | تور استانبول | شهر سفر | بانک اخبار | ترسیم نقشه بتنی | کانال تلگرام | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | چوب مسواک چیست ؟ | جت گروتينگ | اشعار
    X
    تبليغات