که فردا روز دیگریست ...
میان خورشیدهای همیشهزیبایی تو لنگریستنگاهت،شکست ستمگریستو چشمانتبا من گفتندکه فرداروز دیگریست
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
میان خورشیدهای همیشهزیبایی تو لنگریستنگاهت،شکست ستمگریستو چشمانتبا من گفتندکه فرداروز دیگریست
دلها از غصه سياسآخه پس خونهی خورشيد كجاست ؟ قفله ؟ وازش میكنيمقهره ؟ نازش میكنيممیكشيم منت شومیخريم همت شو..
قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی...من دردِ مشترکم مرا فریاد کن.
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشتنام کوچکی تا به جانش می خواندی،تا به مهر آوازش می دادی،همچو مرگکه نام کوچک زندگی ست...