گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو...
گفتم: ای عشق!من از چیز دگر میترسمگفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
گفتم: ای عشق!من از چیز دگر میترسمگفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو...
عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبقشان روی اوست خامشند و نعرهٔ تکرارشان میرود تا عرش و تخت یارشان درسشان آشوب و چرخ و زلزله نه زیاداتس...
صبر پرید از دلم...عقل گریختاز سرم...تا به کجا کشد مرامستی ِبی امانِ تو...مولانا
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایااز آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیمنه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایایقین گشت که آن شاه در این عرس ...