ز عشقت ...
زعشقت آنچنان مستم که دیگر خود نمی دانمدر این مستی بوَم حیران و با این حال خاموشم نه دوریت بوَد ممکن نه آغوش پر از مهرتز بوی زلف مشکینت ولی همواره مدهوشم رُخت بگشای ای ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
زعشقت آنچنان مستم که دیگر خود نمی دانمدر این مستی بوَم حیران و با این حال خاموشم نه دوریت بوَد ممکن نه آغوش پر از مهرتز بوی زلف مشکینت ولی همواره مدهوشم رُخت بگشای ای ...