چون تو با مایی، نباشد هیچ غم ...
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم
ديگرانت "عشق" مي خوانند و من "سلطانِ عشق" ...اي تو بالاتر ز وهمِ اين و آنبي من مرو!...
سفر کردم به هر شهری دویدمچو شهر عشق من شهری ندیدمندانستم ز اول قدر آن شهرز نادانی بسی غربت کشیدممولانا
هر که او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونک گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوقست و عاشق پردهای زن...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده