رشک میبردند شهری بر من و احوال من
رشک میبردند شهری بر من و احوال منکرد ضایع کار من این بخت بی اقبال منطایری بودم من و غوغای بال افشانییچشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال منوحشی بافقی
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
رشک میبردند شهری بر من و احوال منکرد ضایع کار من این بخت بی اقبال منطایری بودم من و غوغای بال افشانییچشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال منوحشی بافقی
تا مقصد عشاق، رهی دور و دراز استیک منزل از آن بادیه ی عشق مجاز استدر عشق اگر بادیه ای چند کنی طیبینی که در این ره چه نشیب و چه فراز استعشق است که سر در قدم ناز نهادهحُسن ...
ترک ما کردی، برو همصحبت اغیار باشیار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش ….مستِ حُسنی، با رقیبان میلِ مِی خوردن مکنبد حریفانند آنها، گفتمت، هُشیار باش.آنکه ما را ه...
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده