جانِ من
جانِ منجان من میرقصد از شادی، مگر یار آمدهست میجهد چشمم همانا وقت دیدار آمدهست جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمدهست میرود...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
جانِ منجان من میرقصد از شادی، مگر یار آمدهست میجهد چشمم همانا وقت دیدار آمدهست جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمدهست میرود...
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندمگه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندمز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانمقدر از بام درافتد چو در خانه ببندممگر استاره چرخم که ز برجی سو...
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بیدلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که ...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده