چو گهواره ای بی قرار و شکیبم
که زنجیری جنبشی جاودانم
چو خواهم که یک لحظه آرام گیرم
دهد دست سر رشته داری تکانم
فرو بسته گیتی به پایم رسن ها
رسن ها که تابیده دست فریبش
علاجی ندارم بجز آنکه سازم
گهی با فرازش، گهی با نشیبش
جهان را مخوان پیر، پیر پریشان
که این طفل یکدانه پیری ندارد
بهل، تا برقصاندت هر چه خواهد
که کودک ز بازیچه سیری ندارد
مرا روزگار درازیست دستی
فرو می کشاند به غاری
بهر سو نظر می کنم نیست پیدا
نه جای درنگی، نه راه فراری
من اکنون چو خورشید بی سرنوشتی
درین ظلمت جاودانی روانم
خوش آندم که این شوخِ بازیچه فرسا
ببرد رگ و بشکند استخوانم
نوذر پرنگ