حکایت ( گلستان سعدی )
یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از...
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده بودم ،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه درآمدم دلتنگ یکی را دیدم ک...