یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی
دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آنکه سیر بینند