بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی ...
هر شاهدىكه در نظر آمد به دلبرىدر دل نيافت راهكه آنجا مكان توستسعدی
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است
ازخیالِ توبه هر سوکه نظر میکردمپیشچشممدر و دیوارمُصور می شد...سعدی
دوست دارم که کست دوست ندارد جز منحیف باشد که تو در خاطر اغیار آییسعدیدانی که خبر ز عشق دارد؟آن کز همه عالمش خبر نیستسعدی جان
به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذارجواب داد فلانی!ازآن ماست هنوز...!سعدی هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی ...سعدی
غيرَت نگذارد كه بگويم كه مرا كشت!تا خلقندانندكه معشوقهچه نام استسعدی سَعدیاَز جورِ فِراقَتهَمه رُوز اِین میگفتعَهد بِشکَستی و مَن بَر سَرِ پِیمان بُودَم
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشهای برانگیزندتو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرسکز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند...سعدی جانسخت به ذوق می دهد باد ...
صبح امروز خدایا چه مبارک بدمیدکه همی از نفسش بوی عبیر آید و عودگر کسی شکرگزاری کند این نعمت رانتواند که همه عمر برآید ز سجودسعدی
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست گرم تو در نگشای...
تو که یک روز پراکنده نبودَست دِلتصورت حال پراکنده دلان کی دانی؟سعدی
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بیدلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که ...
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست، که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست...
درِ آفاق گشاده ست و لیکن بسته ستاز سرِ زلفِ تو در پایِ دلِ ما زنجیر سعدی جان
«کُشتنِ شمع چه حاجت بود از بیمِ رقیبانپرتو رویِ تو گوید که تو در خانهی مایی» سعدی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی،یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی...سعدی هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استسعدی یادِ تو مصلحتِ خ...
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر آمد و از پای در فتاد مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد رامین چو اختیار ...