انداختن کینه ...
«انداختن کینه»گر به هر زخمی تو پُرکینه شویپس کجا بی صیقلْ، آیینه شوی؟(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۰)اگر به هر دردسری، به هر حرفی که مردم میزنند و این مغ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
«انداختن کینه»گر به هر زخمی تو پُرکینه شویپس کجا بی صیقلْ، آیینه شوی؟(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۰)اگر به هر دردسری، به هر حرفی که مردم میزنند و این مغ...
امروز دیدم یار را آن رونق هر كار راخورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دلاز تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیاگفتم كه بنما نردبان تا بر روم بر آسمانگفتا سر تو نردبان سر ر...
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نمانددلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نمانددل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشوییدهله تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماندنه که هر چه در ج...
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهاماین بار من یک بارگی از عافیت ببریدهامدل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهامعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهامای مر...
مثل آئینه مشو محو جمال دگراناز دل و دیده فرو شوی خیال دگرانآتش از نالهٔ مرغان حرم گیر و بسوزآشیانی که نهادی به نهال دگران در جهان بال و پر خویش گشودن آموزکه پریدن نت...
از حادثهٔ جهان زاینده مترسوز هرچه رسد چو نیست پاینده مترساین یکدم عمر را غنیمت میداناز رفته میندیش وز آینده مترسمولویحادثههای دنیا، همچون زایندگی طبیعت، پیوسته د...
گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شوور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شومستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزینزنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شوگر عاشقی زو غم مخ...
شاد باش و فارغ و ایمن که منآن کنم با تو که باران با چمنمن غم تو میخَورم، تو غم مخَوربر تو من مشفقترم از صد پدرهان و هان این راز را با کس مگوگرچه از تو شه کند بس جستو...
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشمگر خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشمزان لب اگر کامم دهی، یا آنکه دشنامم دهیبا این خوشم با آن خوشم ،با هر چه خوش داری خوشمخوا...
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بسزین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بسمن و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باداز گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بسقصرِ فردوس به پاداشِ عمل میب...
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدشای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنالمرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشرندِ عالمسوز را با مص...
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتادحُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاداین همه عکسِ می و نقشِ نگار...
آری آری زندگی زيباستزندگی ، آتشگهی ديرنده پابرجاستگر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداستور نه خاموش است و خاموشی گناه ماستسیاوش کسراییخوشنویسی: نوید سیفی
زندگی ترجمه ی روشن خاک است در آیینه ی عشقزندگی سهم تو از این دنیاستزندگی پنجره ای باز به دنیای وجودتا که این پنجره باز است جهانی با ماستآسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ...
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نمانددلتان به چرخ پرد چو بدن گران نمانددل و جان به آب حکمت ز غبارها بشوییدهله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماندنه که هر چه در جهانست نه ...
ای بسا کارا که اول صعب گشتبعد از آن بگشاده شد سختی گذشتبعد نومیدی بسی اومیدهاستاز پس ظلمت بسی خورشیدهاستمولوی
سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه، که کاشانه بسوختتنم از واسطهٔ دوری دلبر بگداختجانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم، دل ...
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم !؟«فریدون مشیری»تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی، كه من از موج هر تبسم توبسان قایق، س...
ز هر کسی چه شکایت کنم چو میدانمکه جرم من ز من است و بلای خویش منمبه هیچ روی مرا نیست رستگاری رویکه هست دشمن من در میان پیرهنمحساب بر نتوانم گرفت بر خود از آنکبه هر حسا...
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزمای در دلم نشسته از تو کجا گریزمای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینموی گردنم ببسته از تو کجا گریزمای شش جهت ز نورت چون آینهست شش رووی رو...
با همهی بی سر و سامانیام باز به دنبال پریشانیامطاقت فرسودگیام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنیامآمدهام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظهی طوفانیامدلخوش گرمای کس...
شبی که آواز نی تو شنیدمچو آهوی تشنه پی تو دویدمدوان دوان تا لب چشمه رسیدمنشانه ای از نی و نغمه ندیدمتو ای پری کجاییکه رخ نمینماییاز آن بهشت پنهاندری نمیگشاییمن هم...
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن: که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به ...
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخونزند موجی بر آن...