
پشت دریا شهری ست
که درآن
وسعت خورشید
به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران؛
وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریاها شهری ست
قایقی باید ساخت...
سهراب سپهری
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
سهراب سپهری

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد...
آدم اینجا تنهاست
بیا زندگی را بدزدیم
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
صدا کن مرا
مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند
تو دلت سبز...
لبت سرخ...
چراغت روشن...
من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
زندگي درك همين اكنون است
سهراب سپهری