
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پسِ کوه آفتاب آهسته آهسته
.
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
.
ز بس در پرده ی افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته…
.
سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دلِ بی عشق، می گردد خراب آهسته آهسته
.
به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری ها
که از دل می برد یاد شباب آهسته آهسته
.
دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او #صائب
شکست این کشتی از موجِ سراب آهسته آهسته!
.