همه روز ویران کنی کار ما را
جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی به درد کسان صابری اندرو تو به بدنامی خویش همداستانی به هر کار کردم ترا آزمایش سراسر فریبی، ...
در هجر ...
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
یک زمان از پای ننشینم به جست و جوی تو
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا در غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا وای بر من کز غمت می میرم و جان می دهم واگهی نیست از دل افگار بیمارم ترا ای به ت...
چو تو خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد و خیرهسری را بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را همی تا کند پیشه، عادت همی کن جهان ...
به خون دل بسازم از غم دوست
ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت دلا از چشم خونخوارش حذر کن که بیرحمند ترکان وقت غارت به خون دل بسازم از غم دوست ...
من و وصال تو آن فکر و آرزو
ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد چو روز وصل توام در خیال میگذرد جهان برابر چشمم سیاه میگردد چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد اگر هلاک خودم آرزوست منع ...
مشت خاک و اینهمه سامان ناز
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی گر همه مژکان گشود آغوش دانستم تویی حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی ...
در صفت وصال »عبید زاکانی » عشاقنامه
چنین زیبا نگاری دلستانی به رعنائی و خوبی داستانی چنان بر عاشق خود مهربان بود که گوئی عاشق جان و جهان بود نبودی با منش جز مهربانی ندیدیم جز از او شی...
عبید زاکانی » عشاقنامه » مناجات
چه کم گردد خدایا از خدائیت چه نقصان آید اندر پادشائیت که گر بیچارهای کامی بیابد دلافگاری دلارامی بیابد خداوندا اگر چه دورم از یار از او ببر...
در وصف معشوق
بتی فرخ رخی فرخنده رائی به شهرستان خوبی پادشاهی میان نازنینان نازنینی ز شیرینیش شیرین خوشه چینی رخش گلبرگ خوبی ساز کرده قدش بر سرو رعنا ناز کرد...
خیالانگیز
خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود ع...
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم ...
خواهم که ترا در بر بنشانم و ...
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که تر...

