» گر نور خود نبودی، ذرّات کی نمودی؟

گر نور خود نبودی، ذرّات کی نمودی؟


دل را ز من بپوشی، یعنی که من ندانم

خط را کُنی مسلسل، یعنی که من نخوانم


بر تختۀ خیالت آن را نه من نِبِشتم؟

چون سرِّ دل ندانم کاندر میانِ جانم؟


از آفتاب بیشَم، ذرّاتِ روح پیشم

رقصان و ذکرگویان سویِ گُهرفشانم


گر نور خود نبودی، ذرّات کی نمودی؟

ای ذرّه، چون گریزی از جذبۀ عیانم؟


پروانه‌وار عالَم پَرّان به گِردِ شمعم

فَرّیش می‌فرستم، پَرّیش می‌ستانم


در خلوت‌است عشقی زین شرحِ شَرحه‌شَرحه

گر شرحِ عشق خواهی، پیشِ وِیَت نشانم


ور زان که در گمانی، نقشِ گمان ز من دان

زان نقش مُنکران را در قَعر می‌کشانم


ور زان‌که در یقینی، دامِ یقین ز من بین

زان دام مُقبلان را از کُفر می‌رَهانم


ور درد و رنج داری، در من نظر کن از وی

کان تیرِ رنج نَجْهَد اِلّا که از کَمانم


ور رنج گشت راحت، در من نگر همان دَم

می‌بین که آن نشانه‌ست از لطف بی‌نشانم


هرجا که این جمال‌است، داد و ستد حلال‌است

وان‌جا که ذوالجَلال‌است من دَم‌ زدن نتانم


مولوی- دیوان شمس -غزل شماره ۱۶۹۹

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  ساخت وبلاگ  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


طراحی فروشگاه اینترنتی زیر قیمت تهران 09129613289 طراحی فروشگاه اینترنتی زیر قیمت تهران 09129613289 مشاهده