دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمند...
دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمندشهری اندر هوَست سوخته در آتش عشقخلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمندخون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسنقتل ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمندشهری اندر هوَست سوخته در آتش عشقخلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمندخون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسنقتل ...
گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شوور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شومستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزینزنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شوگر عاشقی زو غم مخ...
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزمای در دلم نشسته از تو کجا گریزمای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینموی گردنم ببسته از تو کجا گریزمای شش جهت ز نورت چون آینهست شش رووی رو...
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداختسعدی
شهر به شهرشهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتمخانه به خانه در به در جستمت و نیافتمآه که تار و پود آن رفت به باد عاشقیجامه تقویی که من در همه عمر بافتمبر دل من زبس که جا ...
به مبارکی و شادی بِسِتان ز عشق جامیکه ندا کند شَرابش که کجاست تلخکامی؟چه بُوَد حیات بیاو؟ هوسی و چارمیخیچه بُوَد به پیشِ او جان؟ دَغَلی، کمینغلامیقَدحی دو چون بخ...
شمس من و خدای منپیر من و مراد من درد من و دوای منپیر من و مراد من درد من و دوای منفاش بگویم این سخن شمس من و خدای منشمس من و خدای منشمس من و خدای منشمس من و خدای مناز تو به...
اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرومانَدبگردانَد مرا آنکس که گردون را بگردانَداگر این لشکرِ ما را ز چشمِ بَد شکست اُفتَدبه امرِ شاه لشکرها از آن بالا فروآیداگر با...
کشتی چو به دریای روان میگذردمیپندارد که نیستان میگذردما میگذریم ز این جهان در همه حالمیپندارم کاین جهان میگذرد مولوی-دیوان شمس
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیستچون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیستهر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن ز پایتا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیستچون رسی آنجا نه ...
من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از بادهٔ جام و می مینای توامتو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منیمن به تصدیق نظر محو تماشای تواممیتوان یافتن از بی سر و سامانی منکه سراسی...
کعبۀ جانها تویی، گِردِ تو آرَم طَوافجغد نِیَم، بر خراب هیچ ندارم طوافپیشه ندارم جُزین، کار ندارم جُزینچون فلکم، روز و شب پیشه و کارم طوافبهتر ازین یار کیست؟ خوشت...
دل را ز من بپوشی، یعنی که من ندانمخط را کُنی مسلسل، یعنی که من نخوانمبر تختۀ خیالت آن را نه من نِبِشتم؟چون سرِّ دل ندانم کاندر میانِ جانم؟از آفتاب بیشَم، ذرّاتِ روح پ...
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ماآمد به فغان ز دست ما ساغر مااز بسکه همی خوریم می بر سر میما در سر می شدیم و می در سر مااز حال ندیده تیره ایامان رااز دور ندیده دوزخ آشامان راد...
آشفته حالیاین همه آشفته حالی، این همه نازک خیالیای بدوش افکنده گیسو، از تو دارم ، از تو دارماین غرور عشق و مستی، خنده برغوغای هستیای سیه چشم سیه مو، ...
شبی مجنون به لیلی گفت : کای محبوب بی همتاترا عاشق شود پیدا ، ولی مجنون نخواهد شد---الا ای آهوی وحشی کجاییمرا با توست چندین آشناییدو تنها و دو سرگردان دو بیکسدد و دامت کم...
ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتیآخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتیبر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شودمعدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتییا مستحق مرحمت یابد...
من اگر پرغم اگر شادانمعاشق دولت آن سلطانمتا که خاک قدمش تاج من استاگرم تاج دهی نستانمتا لب قند خوشش پندم دادقند روید بن هر دندانمگلم ار چند که خارم در پاستیوسفم گر چه ...
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بسگر چه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کسچونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترشناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبسگر نکنی موافقت درد دلی بگیردتهمنفس...
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالاز مقربان حضرت بشدم غریب و تنهابه میان حبس ناگه قمری مرا قرین شدکه فکند در دماغم هوسش هزار سوداهمه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نیچه رو...
خوشا دردی، که درمانش تو باشیخوشا دردی، که درمانش تو باشیخوشا راهی، که پایانش تو باشیخوشا چشمی، که رخسار تو بیندخوشا ملکی، که سلطانش تو باشیخوشا آن دل، که دلدارش تو گ...
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیستجهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیستسزای آنک زید بیرخ تو زین بترستسزای بنده مده گر چه او سزای تو نیستنثار خاک تو خواهم به هر دمی د...
امشب منم مهمان تودست من و دامان تویا قفل در وا میکنییا قفل در وا میکنییا قفل در وا میکنی!منسوب به مولانا
تقویت سئوی سایت با بکلینک قوی
مشاهده