» جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست

جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست

سزای آنک زید بیرخ تو زین بترست

سزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست

نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان

که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست

مبارکست هوای تو بر همه مرغان

چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست

میان موج حوادث هر آنک استادست

به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست

بقا ندارد عالم وگر بقا دارد

فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست

چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست

چه خوش لقا بود آن کس که بیلقای تو نیست

ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود

دلی که سوخته آتش بلای تو نیست

دلی که نیست نشد روی در مکان دارد

ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست

کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را

کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست

نظیر آنک نظامی به نظم میگوید

جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

مولوی-دیوان شمس- غزل 481

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  روانشناس ایرانی در لندن   |   آموزش آشپزی سبزینه   |   ساخت وبلاگ تبلیغاتی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


با شروین وبمستر با کمترین هزینه صاحب وبسایت شو با شروین وبمستر با کمترین هزینه صاحب وبسایت شو مشاهده