چه كسى كه هيچ كس را به تو بر نظر نباشد
كه نه در تو بازماند، مگرش بصر نباشد؟
نه طريق دوستان است و نه شرط مهربانى
كه ز دوستى بميريم و تو را خبر نباشد...
مكن! ار چه ميتوانى كه ز خدمتم برانى
نزنند سائلى را كه درى دگر نباشد!
به رهت نشسته بودم كه نظر كنى به حالم
نكنى كه چشم مستت ز خمار برنباشد!
همه شب در اين حديثم كه خنك تنى كه دارد
مژهاى به خواب و بختى كه به خواب درنباشد…
نه من آن گناه دارم كه بترسم از عقوبت
نظرى كه سر نبازى ز سر نظر نباشد!!
قمرى كه دوست دارى همه روز دل بر آن نه
كه شبيت خون بريزد كه در او قمر نباشد
چه وجود نقش ديوار و چه آدمى كه با او
سخنى ز عشق گويند و در او اثر نباشد!
شب و روز رفت بايد قدم روندگان را
چو به مأمنى رسيدى دگرت سفر نباشد
عجب است پيش بعضى كه تر است شعر سعدى
ورق درخت طوبىٰ ست، چگونه تر نباشد؟؟
سعدى:diamond_shape_with_a_dot_inside:i