اگر تو فارغى از حال دوستان يارا
فراغت از تو ميسر نمی شود ما را…
تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش
بيان كند كه چه بوده ست ناشكيبا را
كه گفت در رخ زيبا نظر خطا باشد؟
خطا بود كه نبينند روى زيبا را…
به دوستى كه اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را!
گرفتم آتش پنهان خبر نمی دارى
نگاه می نكنى آب چشم پيدا را؟
نگفتمت كه به يغما رود دلت سعدى؟
چو دل به عشق دهى دلبران يغما را
هنوز با همه دردم اميد درمان است
كه آخرى بود آخر شبان يلدا را…
سعدی