مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است
که راحت دل رنجور بیقرار من است
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار من است
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار من ست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار من است
نه اختیار من است این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار من است…
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو! که هر که نه یار من است، بار من است
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار من است
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار من است…(؟)
و گر مراد تو این است: بی مرادی من،
تفاوتی نکند چون مراد یار من است
سعدی