شبی دودِ خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت.یکی شکر گفت اندران خاک و دودکه دکان ما را گزندی نبود!.جهاندیده ای گفتش ای بوالهوستو را خود غم خویشتن بود و بس؟!.پسندی که شهری بسوزد به ناروگرچه سرایت بود بر کنار؟سعدی