فریاد سعدی از دل نامهربان دوست ...
فریاد مردمان همه از دست دشمنست فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
فریاد مردمان همه از دست دشمنست فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
خوب ِ خوب ِ نازنین ِ من!نام ِ تو مرا همیشه مست می کند؛بهتر از شراب...بهتر از تمام ِ شعرهای ناب!فریدون مشیری
با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بیخبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر گل نگری
چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبحها پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شامهاصائب تبریزی
زنبور درشت بی مروت راگویباری چو عسل نمیدهی نیش مزنگلستان سعدی عالمانِ بیعمل، به هوشید؟!
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم
هَمه عُمر بَر نَدارَم، سَر اَز اِین خُمار مَستیکِه هَنوز مَن نَبودَم، که تُو دَر دِلم نِشََستیتُو نَه مِثل آفتابی، کِه حُضور و غِیبَت اُفتددِگرَان رَوَند و آیَند و،...
تا چند تو پس روی به پیش آدر کفر مرو به سوی کیش آدر نیش تو نوش بین به نیش آآخر تو به اصل اصل خویش آهر چند به صورت از زمینیپس رشته گوهر یقینیبر مخزن نور حق امینیآخر تو به ا...
که خون ریختن نیست آیین مانه بد کردن اندر خور دین مابخوانی مرا بر تو باشد شکستکه یزدان پرستم نه خسروپرستفردوسی
در گذرگاه زمانخیمه شب بازی دهربا همه تلخی و شیرینی خود می گذردعشق ها می میرندرنگ ها رنگ دگر می گیرند...و فقط خاطره هاستکه چه شیرین و چه تلخدست ناخورده به جا می مانند!مه...
مراکز عشق به ناید شعاری مبادا تا زیم جز عشق کاری فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بیخاک عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحب دلان ر...
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
ای یار کجایی که در آغوش نهای و امشب بر ما نشسته چون دوش نهای ای سر روان و راحت نفس و روان هر چند که غایبی فراموش نهای
عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فگند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مر...
شنیدم که لقمان سیهفام بود نه تنپرور و نازک اندام بود یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سال...
ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری ...
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم ...
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بیدل افتادهام وز این هر دو بیحاصل افتادهام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام ...
هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب مولوی ای جان خبرت هست که جانان تو کیست ...
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آینهها در مقابل رخ دوست صبا ز حال دل ...
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود دامی به راهی مینهم مرغی به دام...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده