چون گره بگشایی از مو ...
چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبحها پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شامهاصائب تبریزی
زنبور درشت بی مروت راگوی باری چو عسل نمیدهی نیش مزن
زنبور درشت بی مروت راگویباری چو عسل نمیدهی نیش مزنگلستان سعدی عالمانِ بیعمل، به هوشید؟!
چون تو با مایی، نباشد هیچ غم ...
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم
سعدی شیرازی ...
هَمه عُمر بَر نَدارَم، سَر اَز اِین خُمار مَستیکِه هَنوز مَن نَبودَم، که تُو دَر دِلم نِشََستیتُو نَه مِثل آفتابی، کِه حُضور و غِیبَت اُفتددِگرَان رَوَند و آیَند و،...
آخر تو به اصل اصل خویش آ...
تا چند تو پس روی به پیش آدر کفر مرو به سوی کیش آدر نیش تو نوش بین به نیش آآخر تو به اصل اصل خویش آهر چند به صورت از زمینیپس رشته گوهر یقینیبر مخزن نور حق امینیآخر تو به ا...
که یزدان پرستم نه خسروپرست ...
که خون ریختن نیست آیین مانه بد کردن اندر خور دین مابخوانی مرا بر تو باشد شکستکه یزدان پرستم نه خسروپرستفردوسی
در گذرگاه زمان ...
در گذرگاه زمانخیمه شب بازی دهربا همه تلخی و شیرینی خود می گذردعشق ها می میرندرنگ ها رنگ دگر می گیرند...و فقط خاطره هاستکه چه شیرین و چه تلخدست ناخورده به جا می مانند!مه...
مرا کز عشق به ناید شعاری ...
مراکز عشق به ناید شعاری مبادا تا زیم جز عشق کاری فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بیخاک عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحب دلان ر...
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را ...
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
سعدی شیرازی ...
ای یار کجایی که در آغوش نهای و امشب بر ما نشسته چون دوش نهای ای سر روان و راحت نفس و روان هر چند که غایبی فراموش نهای
حکایت زاهد تبریزی ...
عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فگند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مر...
سعدی / در تواضع
شنیدم که لقمان سیهفام بود نه تنپرور و نازک اندام بود یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سال...
مستی عشق نیست در سر تو ...
ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری ...
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی ...
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم ...
فریب جهان قصهٔ روشن است ...
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بیدل افتادهام وز این هر دو بیحاصل افتادهام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام ...
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست ...
هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب مولوی ای جان خبرت هست که جانان تو کیست ...
نهادم آینهها در مقابل رخ دوست ...
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آینهها در مقابل رخ دوست صبا ز حال دل ...
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ ...
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود دامی به راهی مینهم مرغی به دام...
از ما وفا و خدمت ، وز یار بی وفایی...
قهر است کار و آتش ،گریه ست پیشهی شمعاز ما وفا و خدمت ،وز یار بی وفایی مولانا
در بخشایش و عفو یزدان
ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد زنده و فرسوده ما حلقه زن خانه به دوش توایم چون در تو حلقه به گوش توایم از پی تست اینهمه امید و بیم هم تو ببخشای...

