سهراب سپهری...
صبح ها وقتی خورشيد در می آيد متولد بشويمهيجان ها را پرواز دهيمروی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنيمآسمان را بنشانيم ميان دو هجای هستیريه را از ابديت پر و خالی ...
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دلتا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را ...شهریار
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن: که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟عراقی
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد...
مگر نسیم سحر بوی زلف یار من استکه راحت دل رنجور بیقرار من استبه خواب درنرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار من استاگر معاینه بینم که قصد جان داردبه ...
یارب تو مرا به نفس طناز مده
یارب تو مرا به نفس طناز مدهبا هر چه بجز توست مرا ساز مدهمن در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویشمن آن توام مرا به من باز مدهمولانا
گر امید وصل باشد ...
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست،گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست ...سعدی
رشک میبردند شهری بر من و احوال من
رشک میبردند شهری بر من و احوال منکرد ضایع کار من این بخت بی اقبال منطایری بودم من و غوغای بال افشانییچشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال منوحشی بافقی
پرسید که: چونی ز غم و درد جدایی؟
پرسید که: چونی ز غم و درد جدایی؟گفتم:نه چنانم که توان گفت که چونم!سعدی
بی تو مهتاب ...
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !
گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار ...
اگر به تحفه جانان هزار جان آریمحقر است نشاید که بر زبان آریحدیث جان برِ جانان همین مثل باشدکه زر به کان بری و گل به بوستان آریهنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشتکه سایها...
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم خار و خس وجود به سیلاب داده ایم آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایمدر جستجوی اهل دلی عمر ما گذشتجان در هو...
وصل تو کجا و من مهجور کجا؟
وصل تو کجا ومن مهجور کجا؟دردانه کجا،حوصله مور کجا...!؟ابوسعید ابوالخیر
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
دامن مکش به ناز که هجران کشیده امنازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام!.شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصرپاداش ذلتی که به زندان کشیده ام.از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دارکز این دو ...
اگر تو فارغى از حال دوستان يارا...
اگر تو فارغى از حال دوستان يارافراغت از تو ميسر نمی شود ما را…تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويشبيان كند كه چه بوده ست ناشكيبا راكه گفت در رخ زيبا نظر خطا باشد؟خطا ب...
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...
من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر بر تن من زفان شود هر مویییک شکر تو از هزار نتوانم کردابوسعید ابوالخیر
شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلداییست
نظر به رویِ تو هر بامداد، نوروزیستشبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلداییستسعدی
من اناری میکنم دانه، و به دل میگویم...
من اناری میکنم دانه،و به دل میگویمخوب بود این مردمدانه های دلشان پیدا بود... سهراب سپهری
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش...
باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم ...
صفایی بود دیشب،با خیالت خلوت ما راولیمن باز پنهانی،تو را هم آرزو کردم ... شهریار
زندگی هندسه ساده و يكسان نفس هاست
زندگی مجذورِ آينه است،زندگی گل به توان ابديت،زندگی ضربِ زمين درضربان دل ها، زندگی هندسه ساده و يكسان نفس هاستسهراب سپهری زندگیخواب خوشکودک احساس من استزِندِگی بُغ...

