صبح امروز کسی گفت به من ...
صبح امروز کسی گفت به منتو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ:تو چقدر حساسی... تن من گر تنهاست،دل من با دلهاست،دوستانی دارمبهتر از برگ درختکه دعایم گویند و دعاشان گویم،یادشان د...
مگر در نهر تنهایی چه می شویند ...
صدای آب می آیدمگر در نهر تنهایی چه می شویندلباس لحظه ها پاک است... سهراب سپهری
چه دنیای عجیبی است ...
چه دنیای عجیبی است،من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند.نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کر...
نمانده چرا، در زمانه ما، رنگ مهر و وفا...
نمانده چرا، در زمانه ما، رنگ مهر و وفا، عشق و صدق و صفائی؟ كشد به كجا، كار اهل صفا، ای رقم زن ما، تابه كی ناروائی؟كجا بگریزم كه غم نشناسد نشاط مرا؟چه چاره كنم تا زمانه ...
رسمعاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن
رسمعاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتنیا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتنناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیاریار دارا بودن و دل با سکندر داشتنقاآنی
اگر راست است كه هر كسی ...
اگر راست است كه هر كسی يك ستاره روی آسمان دارد،ستارهی من بايد دور، تاريك و بیمعنی باشد...شايد من اصلاً ستاره نداشتهام...!صادق هدایت
جان سپردن به عشق آسانَست!
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوقخوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تومولانا جان سپردن به عشق آسانَست!وز پیِ عشقِ توست آسانـتر... مولانا
گفتم عشق را شبی : راست بگو! تو کیستی ؟
گفتم عشق را شبی : راست بگو! تو کیستی ؟گفت : حیاتِ باقـیم! عـمرِ خـوشِ مکرّرم مولانا
در دل نيافت راه كه آنجا مكان توست
هر شاهدىكه در نظر آمد به دلبرىدر دل نيافت راهكه آنجا مكان توستسعدی
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
مثلِ عکس رخ مهتاب که افتاده در آب،در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاستفاضل نظری
ز دستِ جورِ تو گفتم: ز شهر خواهم رفت
ز دستِ جورِ تو گفتم:ز شهر خواهم رفتبه خنده گفت که:حافظ،بروکه پایِ تو بست؟حافظ
پسندی که شهری بسوزد به نار وگرچه سرایت بود بر کنار؟
شبی دودِ خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت.یکی شکر گفت اندران خاک و دودکه دکان ما را گزندی نبود!.جهاندیده ای گفتش ای بوالهوستو را خود غم خویشتن بود و بس؟!.پ...
در مزمت دوستان ریائی
رفیقی اندرین منزل ندیدمحقیقی دوستی یکدل ندیدمازین مشتی رفیقان ریائیبریدن بهترست از آشنائیهمه یار تو از بهر تراشندپی لقمه هوا دار تو باشندز تو جویند در دولت معونتگر...
شعری بسیار زیبا از سعادت نامه ناصر خسرو
در دوستی و دشمنی و وفا چو خواهی کرد با کس دشمنی ساز میفکن دوستی با او زآغاز فکندن دوستی با کس سلیم است وفا بردن بسر کاری عظیم است مرنجان کس مخواهش عذر از آن پس ...
زنهار از این امید درازت که در دل است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است
صبح دولت مي دمد ...
باز شد چشم جهان اي بخت خواب آلودهانصبح دولت مي دمد برخيز زين خواب گرانبالش زير سرت کان مانده از اصحاب کهفمالشي ده چشم غفلت را و سر بردار از آنمحتشم کاشانی
از خیالِ تو به هر سو که ...
ازخیالِ توبه هر سوکه نظر میکردمپیشچشممدر و دیوارمُصور می شد...سعدی
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شومنیست نشان زندگیتا نرسد نشان تومولوی
دانی که خبر ز عشق دارد؟
دوست دارم که کست دوست ندارد جز منحیف باشد که تو در خاطر اغیار آییسعدیدانی که خبر ز عشق دارد؟آن کز همه عالمش خبر نیستسعدی جان

