مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش...
صفایی بود دیشب،با خیالت خلوت ما راولیمن باز پنهانی،تو را هم آرزو کردم ... شهریار
زندگی مجذورِ آينه است،زندگی گل به توان ابديت،زندگی ضربِ زمين درضربان دل ها، زندگی هندسه ساده و يكسان نفس هاستسهراب سپهری زندگیخواب خوشکودک احساس من استزِندِگی بُغ...
صبح امروز خدایا چه مبارک بدمیدکه همی از نفسش بوی عبیر آید و عود...سعدی جان #ولادت_پیامبر_بزرگ_اسلام_فرخنده_باد
چه نیازیست به اعجاز، نگاهت کافیستتا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
با آن همه دلدادهدلش بسته ی ما شداِی مَن بِه فَدایِ دِلِ دِیوانِه پَسَندَش...سیمین بهبهانی
هزار جهد بكردم كه يار من باشى…مرادبخش دلِ بی قرار من باشى.چراغ ديده ی شب زنده دار من گردىانيس خاطر اميدوار من باشى.چو خسروانِ ملاحت به بندگان نازندتو در ميانه، ...
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری چه چراغ چشم دارد د...
ياران ، همه با يار ومنِ خسته ، طلبكار!هركس به سرِ آبي وسعدی ، به سرابي...سعدی
بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد که بد مرد را خصم خود میکنی وگر نیکمردست بد میکنی تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که ...
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبحبوی زلف تو همان مونسِجان است که بودحافظ
خوش به حال انارها و انجیرهادلتنگ که می شوندمی ترکند...اخوان ثالث
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت مینیاید چهره زیبای تو چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشوم بس که حیران میبماند وهم در سیمای ...
پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت کش ببادامی بسازد
ما در این عالمکه خود کنج ملالی بیش نیستعالمی داریم در کنج ملال خویشتنشهریار
در طالع من نیستکه نزدیک تو باشم...میگویمت از دوردعا گر برسانند...سعدی جان
یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟ آنوقت که کس نباشد الا من و تو
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم فریدون مشیری
تو عزیزتر از چشم در سَریسعدی بارها روی از پریشانی به دیوار آورمور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیستسعدی دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن ...حافظ گر چه منزل بس خطرناک اس...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده