سعدی چه کنی شکایت از دوست
فریاد من از فراق یار است وافغان من از غم نگار است بی روی چو ماه آن نگارین رخسارهٔ من به خون نگار است خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
فریاد من از فراق یار است وافغان من از غم نگار است بی روی چو ماه آن نگارین رخسارهٔ من به خون نگار است خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است ...
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه برخد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سرنهی بر قدم که بینی جهان ب...
در دامِ "تو" محبوسم...در دستِ "تو" مغلوبم...وز ذوقِ "تو" مدهوشم...در وصفِ "تو" حیرانم...سعدی
غيرَت نگذارد كه بگويم كه مرا كشت!تا خلقندانندكه معشوقهچه نام استسعدی سَعدیاَز جورِ فِراقَتهَمه رُوز اِین میگفتعَهد بِشکَستی و مَن بَر سَرِ پِیمان بُودَم
ديگرانت "عشق" مي خوانند و من "سلطانِ عشق" ...اي تو بالاتر ز وهمِ اين و آنبي من مرو!...
میان خورشیدهای همیشهزیبایی تو لنگریستنگاهت،شکست ستمگریستو چشمانتبا من گفتندکه فرداروز دیگریست
شعر دانی چیست مرواريدی از دریای عقلشاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفتشعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لبباز در دلها نشیند هر کجا گوشی شنفتای &
بعد از طلب تو در سرم نیستغیر از تو به خاطر اندرم نیستره میندهی که پیشت آیموز پیش تو ره که بگذرم نیستمن مرغ زبون دام اُنسمهرچند که میکشی، پرم نیستگر چون تو پری در...
چه كسى كه هيچ كس را به تو بر نظر نباشدكه نه در تو بازماند، مگرش بصر نباشد؟نه طريق دوستان است و نه شرط مهربانىكه ز دوستى بميريم و تو را خبر نباشد...مكن! ار چه ميتوانى ك...
آرزو میكندم با تو دمی در بُستانيا به هر گوشه كه باشد،كه تو خود بُستانیسعدی_جان دوست دارم که کست دوست ندارد جز منحیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی سعدی
تو را چه غم که شب ما دراز می گذرد؟که روزگار تو در خواب ناز می گذردصائب تبريزی
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشتوان چه در خواب نشد چشم من و پروین است سعدی دلم دل از هوسِ یار بر نمیگیرد ...سعدی
به کمال عجز گفتم: که به لب رسید جانم !به غرور و ناز گفتی: تو مگر هنوز هستی...!؟فروغی بسطامی
سفر کردم به هر شهری دویدمچو شهر عشق من شهری ندیدمندانستم ز اول قدر آن شهرز نادانی بسی غربت کشیدممولانا
هر که او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونک گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوقست و عاشق پردهای زن...
اگر به کوی تو باشد مَرا مجال وصولرسد به دولت وصل تو کارِ من به اصول... حافظ
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشهای برانگیزندتو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرسکز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند...سعدی جانسخت به ذوق می دهد باد ...
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار دراز است دست فلک بر بدی همه نیکویی کن اگر بخردی چو نیکی کنی، نیکی آید برت بدی را بدی باشد اندر خورت فردوس...
تلاش بوسه نداریم چون هوسناکاننگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است...صائب تبریزی
این منم تنها و حیران، نیمه شب ؛کرده ام همراز خودمهتاب را…گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟من مگر در خواب بینم خواب را...