دریاب که ...
دریاب که از روح جداخواهی رفتدر پرده اسرار فنا خواهے رفتمے نوش ندانی ز ڪجا آمدهایخوش باش ندانے به ڪجا خواهے رفت
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
دریاب که از روح جداخواهی رفتدر پرده اسرار فنا خواهے رفتمے نوش ندانی ز ڪجا آمدهایخوش باش ندانے به ڪجا خواهے رفت
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بیدلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که ...
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدفِ روزگار نیست می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که د...
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین دادصبر و آرام تواند به من مسکین داد؟!
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست، که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست...
کسی دردِ سخن تا دل نگردد خونْ چه میداند؟ رموزِ معنی از من پُرس افلاطون چه میداند؟
نفسم را پر پرواز از توست به دماوندِ تو سوگند که گر بگشایند بندم از بند؛ ببینند که آواز از توست! همه اجزایم با مهر تو آمیخته است همه ذراتم با جان تو آمیخته باد خون پاکم ک...
اگر در کهکشانی دوردلی یک لحظه در صد سال یاد من کندبی شک دل من در تمام لحظات عمربه یادش می تپد پرشور
سیه چشمی به کار عشق استادمرا درس محبت یاد می داد،مرا از یاد برد آخر ولی من،بِجز او عالمی را بُردم از یاد...!فریدون مشیری و شعر دوستیدل من دير زمانی است كه می پندارد :« ...
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت:ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفتگل بخندید که از راست نرنجیم ولیهیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
درِ آفاق گشاده ست و لیکن بسته ستاز سرِ زلفِ تو در پایِ دلِ ما زنجیر سعدی جان
کاش میﺷﺪﯾﮏ صبحﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ:ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِﭘـُر ﺁﻣﺪﻩ ﺍمﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ،ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ...
ای دلِ پارهپارهام،دیدنِ اوست چارهام!اوست پناه و پُشتِ من؛ تکیه بر این جهان مکنمولانا
«کُشتنِ شمع چه حاجت بود از بیمِ رقیبانپرتو رویِ تو گوید که تو در خانهی مایی» سعدی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی،یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی...سعدی هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استسعدی یادِ تو مصلحتِ خ...
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاستکه تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینیحافظ
سلام من برسان ای صبا به یار و بگوکه سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز!سعدی جان سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار ...