خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی داردچه جای من که از سردی و خاموشی زمستانَم...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی داردچه جای من که از سردی و خاموشی زمستانَم...
پیام دادم وگفتم بیاخوشم میدارجواب دادی و گفتیکهمنخوشمبیتو سعدی ای صبحِ شبنشینان، جانم به طاقت آمداز بس که دیر ماندی چون شام روزه دارانسعدی
سه درد آمد به جانم ، هر سه یکبار !غریبیّ و اسیریّ و غم یار غریبیّ و اسیری چاره داردغم یار و غم یار و غم یار ...
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است، توییو آن که یک بوسه از آن لب نربوده است، منم...!
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسودهایم ...سعدی گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسدبگو خوابش نمیگیردبه شب از دست عیارانسعدی حالِ دِل با تو نگویَم که نَداری غَمِ د...
گر چه به شعله میکشی قلب مـــرا به عشوه اتبـــر دو جهان نمی دهم یک ســــر تار موی تـــو حسین منزوی ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باشکه به غیر با تو بو...
حالِ دِل با تو نگویَم که نَداری غَمِ دِل!با کَسی حال توان گُفتکه حالی دارَدسعدی چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید...سعدی
راه خواهم افتاد باز از ریشه به برگ باز از بود به هست باز از خاموشی تا فریاد
دلها از غصه سياسآخه پس خونهی خورشيد كجاست ؟ قفله ؟ وازش میكنيمقهره ؟ نازش میكنيممیكشيم منت شومیخريم همت شو..
این دهکده بیهوده زیباست،آسیاب هابیهوده می چرخندشعر دست مرا گرفتهبه دور دست ها می بردبیچاره پدربیچاره مادربیچاره #لیلامن دیگر باز نمی گردم ...
اندرون با تو چنان انس گرفتست مراکه ملالم از همه خلق جهان میآید..سعدی دل زنده میشودبه امید وفای یارجان رقص میکندبه سماع کلام دوستسعدی
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفتهی خود هیچ نیامد یادت؟سعدی گویند به دوریبکن از یار صبوریدر مِهر تفاوت ن...
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهستهبرآمد از پسِ کوه آفتاب آهسته آهسته.فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستمکه خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته.ز بس در پرده ی افسا...
گر شاخه ها دارد تریور سرو دارد سروری ور گل کند صد دلبریای جان !تو چیزِ دیگری ...مولونا
قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی...من دردِ مشترکم مرا فریاد کن.
من به ايوان چراغانی دانش رفتمرفتم از پله مذهب بالا،تا ته كوچه شک ،تا هوای خنك استغنا،تا شب خيس محبت رفتم.من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشتنام کوچکی تا به جانش می خواندی،تا به مهر آوازش می دادی،همچو مرگکه نام کوچک زندگی ست...
چه در دلِ منچه در سرِ تومن از تو رسیدم به باورِ توتو بودی و منبه گریه نشستم برابرِ توبه خاطر توبه گریه نشستمبگو چه کنم …عبدالجبار کاکایی