برایِ زیستن
برایِ زیستن "دو قلب" لازم استقلبی که دوست بداردقلبی که دوستاش بدارند...احمد شاملو
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
برایِ زیستن "دو قلب" لازم استقلبی که دوست بداردقلبی که دوستاش بدارند...احمد شاملو
پشت دریا شهری ستکه درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان استشاعران؛وارث آب و خرد و روشنی اندپشت دریاها شهری ست قایقی باید ساخت...سهراب سپهری زندگی خالی ن...
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوستهنوز وقت نیامد که بازپیوندی؟!سعدی
کسی گفت پروانه را که ای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا تو را کس نگوید نکو میکنی که جان در سر کار او میکنی نگه کن که پ...
الهی!این بنده چه داند که چه می باید جُست؟داننده تویی هر آنچه دانی، آن دهخواجه عبدالله انصاری
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی ...سعدیدیگران چون بروند از نظر، از دل بروندتو چنان در دلِ من رفته که جان در بدنیسعدیشبِ عاشقانِ بی دِلچه شبی دِراز باشدسعدی تو گوی...
عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیات است عشق در دل و جانش پذیر #مولانا روز بزرگداشت حضرت مولانا
هشتم مهر ماه، سالروز بزرگداشت "#مولانا جلال الدین محمد بلخی" گرامی باد.آنکه بیباده کندجان مرا مست کجاست؟و آنکه بیرون کند ازجان و دلم دست کجاست؟مولانا
چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟ بدین نامهربانی راندنت چیست ؟ بپرس از این دل دیوانه من که ای بیچاره عاشق ، ماندنت چیست ؟
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم هر آنکسم که نصیحت همی کند به صب...
از دلم تا لب ایوان شماراهی نیست؛نیمه جانی ست در این فاصله،قربان شما...فریدون مشیریبا مدعی بگوی که ما خود شکستهایممحتاج نیست پنجه که با ما درافکنیسعدی رقیب گفت؛بر...
آن به که چون منی نرسد در وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند بیند جمال دوست سعدی
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مروسعدی جواب نامهام از بسز جانان دیر می آید جوان گر می رود قاصدز کویش پیر میآید!معلوم شبستری
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را#حافظ ????هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشدنه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا رااگر آن ...
یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از...
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده بودم ،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه درآمدم دلتنگ یکی را دیدم ک...
بدین افسونگری، وحشی نگاهی، مزن بر چهره رنگ بیگناهی . شرابی تو،شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی .
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی ست چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست اگر خیال تماشاست در سرت بشت...
*ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی،دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی ( سعدی) *ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی،جهان و هر چه دراو هست صورتند و تو جانی(سعدی) *عجب در آن ...