بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی ...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی ...
«کُشتنِ شمع چه حاجت بود از بیمِ رقیبانپرتو رویِ تو گوید که تو در خانهی مایی» سعدی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی،یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی...سعدی هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استسعدی یادِ تو مصلحتِ خ...
بی تو سر گردانتراز نسیم سحرماز نسیم سحر سرگردانبی سرو سامانبی تو اشکمدردمآهمآشیان برده ز یادمرغ درمانده به شب گمراهمبی تو خاکستر سردمخاموش
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست بر خوردن از درخت امید وصال دوست بختم نخفته بود که از خواب بامداد برخاستم به طالع فرخنده فال دوست از دل برون شو ای غم دنی...
یار گرفتهام بسیچون تو ندیدهام کسی ***عیبت آنستکه هر روز به طبعی دگری***یار آن حریف نیست که از در درآیدمعشق آن حدیث نیست که از دل برون شود...سعدی
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر آمد و از پای در فتاد مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد رامین چو اختیار ...
کسی گفت پروانه را که ای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا تو را کس نگوید نکو میکنی که جان در سر کار او میکنی نگه کن که پ...
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم هر آنکسم که نصیحت همی کند به صب...
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مروسعدی جواب نامهام از بسز جانان دیر می آید جوان گر می رود قاصدز کویش پیر میآید!معلوم شبستری
*ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی،دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی ( سعدی) *ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی،جهان و هر چه دراو هست صورتند و تو جانی(سعدی) *عجب در آن ...
خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. گرچه می گویند: "می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران. " قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساط...
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایااز آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیمنه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایایقین گشت که آن شاه در این عرس ...
تو مپندار کز این در، به ملامت برومدلم این جاست، بدهتا به سلامت برومسعدی