من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرماز دست او جان میبرم، تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من، از دست او جان میبرمتا سر برآورد از...
اشعار حافظ,اشعار سعدی,اشعار نظامی,اشعار مولوی,شعر غزل,غزلیات
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرماز دست او جان میبرم، تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من، از دست او جان میبرمتا سر برآورد از...
وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی ...
«کُشتنِ شمع چه حاجت بود از بیمِ رقیبانپرتو رویِ تو گوید که تو در خانهی مایی» سعدی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی،یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی...سعدی هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استسعدی یادِ تو مصلحتِ خ...
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست بر خوردن از درخت امید وصال دوست بختم نخفته بود که از خواب بامداد برخاستم به طالع فرخنده فال دوست از دل برون شو ای غم دنی...
یار گرفتهام بسیچون تو ندیدهام کسی ***عیبت آنستکه هر روز به طبعی دگری***یار آن حریف نیست که از در درآیدمعشق آن حدیث نیست که از دل برون شود...سعدی
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر آمد و از پای در فتاد مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد رامین چو اختیار ...
کسی گفت پروانه را که ای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا تو را کس نگوید نکو میکنی که جان در سر کار او میکنی نگه کن که پ...
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم هر آنکسم که نصیحت همی کند به صب...
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مروسعدی جواب نامهام از بسز جانان دیر می آید جوان گر می رود قاصدز کویش پیر میآید!معلوم شبستری
*ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی،دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی ( سعدی) *ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی،جهان و هر چه دراو هست صورتند و تو جانی(سعدی) *عجب در آن ...
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد فرمان عق...
تو مپندار کز این در، به ملامت برومدلم این جاست، بدهتا به سلامت برومسعدی
از چهره ی، برافروخته، گل را، مشکن! افروخته، رخ مرو، تو دیگر، به چمن! گل را، تو دگر، مکن خجل، ای مه من! مشکن، به چمن، ای مه من، قدر سخن!
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشقغلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی...تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوتتو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی...دلی دو دست نگیرد دو مهر دل نپ...