درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو

برچسب‌ها: ,
نوشته شده در شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 7:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : | بازدید

  • این همه آشفته حالی،
    این همه نازک خیالی
    ای بدوش افکنده گیسو،
    از تو دارم ، از تو دارم
    این غرور عشق و مستی،
    خنده برغوغای هستی
    ای سیه چشم سیه مو،
    از تو دارم ، از تو دارم
    این تو بودی کز ازل خواندی به من، درس وفا را
    این تو بودی، آشنا کردی به عشق، این مبتلا را
    من که این حاشا نکردم،
    ازغمت پروا نکردم
    دین من، دنیای من،

    نوشته شده در چهارشنبه 28 شهريور 1397 ساعت 16:02 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار معینی کرمانشاهی | 6 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
    مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
    سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
    هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
    وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
    همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
    سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
    جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
    مریم دل نشود حامل انوار مسیح
    تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
    حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
    از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
    غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
    از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
    این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
    پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
    هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
    آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
    تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
    تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد
         دیوان شمس غزل شماره  796

    برچسب‌ها: دیوان شمس,سخن عشق
    نوشته شده در چهارشنبه 14 شهريور 1397 ساعت 18:07 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 10 بازدید
  • []


  •     من عاشق چشمت شدم

    وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
    وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

     وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می کشید
    وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می چشید

     من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی
    چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

     یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
    آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

     وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
    آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

     من بودم و چشمان تو، نه آتشی وُ نه گِلی
    چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

     من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
    چیزی در آنسوی یقین، شاید کمی هم کیش‌تر

     آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
    دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود.


    افشین یداللهی

    نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 20:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار افشین یداللهی | 22 بازدید
  • []


  •  محفل آرا
    چه محفل آرایی چه شیرین سخنی
    نمی‌کنم باور که مهمان منی
    نمی کنم باور که با خنده‌ی خود
    سکوت سنگین را چنین می‌شکنی
    قدم نهادی در خانه‌ی من
    شد از تو روشن کاشانه‌ی من
    سبو بیفکن ، پیاله بشکن
    که باده مستی ندهد
    خوشا به حالی که خود مجالی
    به مِی پرستی ندهد
    تو نور چشمان منی بر دو چشمم قدمت
    مرو از این خانه مرو تا نمیرم ز غمت
    به کنارم تو بمان به شام تارم تو بمان
    تو بمان تا غم عاشق برسد
    همه سودای تو دارم تو بمان ..
         .

    نوشته شده در يکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 8:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 31 بازدید
  • []


  • گفتم نگرم روی تو گفتا، به قیامت
    گفتم روم از کوی تو گفتا، به سلامت

    گفتم چه خوش از کار جهان گفت، غم عشق
    گفتم چه بود حاصل آن؟ گفت ندامت..

    هاتف اصفهانی

    برچسب‌ها: هاتف اصفهانی
    نوشته شده در سه شنبه 26 تير 1397 ساعت 14:38 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار هاتف اصفهانی | 54 بازدید
  • []


  • باوفاتر گشت یارم اندکی
    خوش برآمد دی نگارم اندکی
    دی بخندید آن بهار نیکوان
    گشت خندان روزگارم اندکی
    خوش برآمد آن گل صدبرگ من
    سبزتر شد سبزه زارم اندکی
    صبحدم آن صبح من زد یک نفس
    زان نفس من برقرارم اندکی

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:22 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 54 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
    تدبیر به تقدیر خداوند نماند
    بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
    حیله بکند لیک خدایی نتواند
    گامی دو چنان آید کو راست نهادست
    وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
    استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
    کاین مملکتت از ملک الموت رهاند

    نوشته شده در سه شنبه 12 تير 1397 ساعت 18:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 55 بازدید
  • [ادامه مطلب] []



  • چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست
    حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست

    وحشی

    🌐 امروز، روز جهانی شبکه های اجتماعی‌ست. به این دلیل زیباست که کنار همیم. 🌐

    نوشته شده در شنبه 9 تير 1397 ساعت 9:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار وحشی بافقی | 61 بازدید
  • []

  • مستان سلامت میکنند از <a href='/tag%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86+%D8%B4%D9%85%D8%B3.php'>دیوان شمس</a> مولانا

       مستان سلامت میکنند

    رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397 ساعت 18:58 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 93 بازدید
  • []


  • دل را چنان به مهر تو بستم،
    كه بعد از اين
    ديگر هوای دلبر ديگر نمی‌كنم.

    فروغ فرخزاد 

    برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
    نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت 16:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 68 بازدید
  • []

  • ای جلوه برق آشیان سوز تو را
    ای روشنی شمع شب افروز تو را
    ز آن روز که دیدمت شبی خوابم نیست
    ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

    نوشته شده در شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 21:57 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 70 بازدید
  • []

  • گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو

    گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

    گر هست بگو نیست بگو راست بگو

    مولانا

    نوشته شده در شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 21:43 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 161 بازدید
  • []


  • بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
    وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

    هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند
    هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

    از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
    تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

    ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم
    بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

    امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
    تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

    روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
    چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

    من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
    گر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

    هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
    گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

    گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
    گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

    چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
    گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

    چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
    پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

    گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
    دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

    چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
    گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

    خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای
    گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

    نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
    جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

    ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
    من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
                دیوان شمس  غزل شماره 1375

    نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد 1397 ساعت 15:39 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 78 بازدید
  • []


  • دانی که چها چها چها میخواهم؟
    وصل تو من بی سر و پا می‌خواهم

    فریاد و فغان و ناله‌ام دانی چیست؟
    یعنی که تُرا تُرا تُرا می‌خواهم...

    ابوسعید ابوالخیر

    نوشته شده در شنبه 19 خرداد 1397 ساعت 12:20 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار ابو سعید ابوالخیر | 79 بازدید
  • []


  • رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
    ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می‌کنند
    وی راحت و آرام دل مستان سلامت می‌کنند
    ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می‌کنند
    یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می‌کنند
    ای آرزوی آرزو مستان سلامت می‌کنند
    آن پرده را بردار زو مستان سلامت می‌کنند
         دیوان شمس غزل شماره 534

    نوشته شده در جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 12:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 91 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 66 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    سفر به ترکیه | فرش کاشان | آژانس هواپیمایی | منزل مبله شیراز | دستگاه فلزیاب | کفسابی | فلزیاب دست ساز | هتل و اقامت | دیاگ | میز کانتر | گیت کنترل تردد | نوبت دهی پزشکان شیراز | هاست ارزان | پاپ آپ نمایشگاهی | فلزیاب | دکتر نوروزیان | فلزیاب | منزل مبله شیراز | لباس هندی | سفر به تایلند| ثبت شرکت | فلزیاب | راهنمای سفر | سفر به گرجستان | منزل مبله شیراز | فلزیاب | سفر به روسیه | منزل مبله | محمد دبیری
    X
    تبليغات