درباره

گزیده اشعار / اشعار عارفانه / اشعار عاشقانه


(( وبلاگ اشعار ))
پنجره ای به سوی برگزیده ها

دسته بندي ها

جستجو


اگر عالم همه پرخار باشد
دل عاشق همه گلزار باشد
 
وگر بی‌کار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست
که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند
اگر چه راه ناهموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق
که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تبریزی بیابی
دلی کو مست و بس هشیار باشد


نوشته شده در دوشنبه 7 تير 1395 ساعت 13:48 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 134 بازدید
  • []


  • دوست دارم که کست دوست ندارد جز من
    حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی

    سعدی

    دانی که خبر ز عشق دارد؟
    آن کز همه عالمش خبر نیست

    سعدی جان

    نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 11:35 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 94 بازدید
  • []

  • یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی

    دیر آمدی ای نگار سرمست   زودت ندهیم دامن از دست

    معشوقه که دیر دیر بینند       آخر کم از آنکه سیر بینند

    نوشته شده در دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت 8:59 توسط : اشعار فاطمه | دسته : حکایت سعدی | 102 بازدید
  • []

  •  

     

    عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد

     

    دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند

     

    عشق طوفانی و متلاطم است. . .

     

    دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

     

    عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست

     

    دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می‌کند

     

    و باخود به قله‌ی بلند اشراق می‌برد

     

    عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌ آفریند

     

    دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و می‌یابد

     

    عشق یک فریب بزرگ و قوی است

     

    دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

     

    عشق در دریا غرق شدن است

     

    دوست داشتن در دریا شنا کردن

     

    عشق بینایی را می‌گیرد

     

    دوست داشتن بینایی می‌دهد

     

    عشق خشن است و شدید و ناپایدار

     

    دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

     

    عشق همواره با شک آلوده است

     

    دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

     

    از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می‌شویم

     

    از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

     

    عشق نیرویی است در عاشق،که او را به معشوق می‌کشاند

     

    دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می‌برد

     

    عشق تملک معشوق است

     

    دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

     

    عشق معشوق را مجهول و گمنام می‌خواهد تا در انحصار او بماند

     

    دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد

     

    و می‌خواهد که همه‌ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

     

    در عشق رقیب منفور است،

     

    در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

     

    عشق معشوق را طعمه‌ی خویش می‌بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

     

    و اگر ربود با هر دو دشمنی می‌ورزد و معشوق نیز منفور می‌گردد

     

    دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است

     

    یک ابدیت بی مرز است، که از جنس این عالم نیست

     


    دکتر علی شریعتی

    نوشته شده در جمعه 25 مهر 1393 ساعت 2:45 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده سخنان دکتر شریعتی | 202 بازدید
  • []

  • باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی

    باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی
    شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

    افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

    زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

    باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی

    با ما سر چه داشتی ای تیره‌شب که باز

    چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

    شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

    افسوس ای غزال غزل‌خوان نیامدی

    گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

    نامهربان من، تو که مهمان نیامدی

    خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد

    مهمان من، چرا به سر خوان نیامدی

    شناختی فغان دل رهگذر که دوش

    ای ماه قصر، بر لب ایوان نیامدی

    گیتی متاع چون منش آید گران به دست

    اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
    صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته‌ای‌ست

    ای تخته‌ام سپرده به طوفان نیامدی

    در طبع شهریار، خزان شد بهار عشق

    زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

    محمدحسین بهجت (شهریار)

    برچسب‌ها: شهریار,عشق,شعر
    نوشته شده در يکشنبه 4 آبان 1393 ساعت 0:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 230 بازدید
  • []

  • باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی

    باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی
    شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

    افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

    زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

    باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی

    با ما سر چه داشتی ای تیره‌شب که باز

    چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

    شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

    افسوس ای غزال غزل‌خوان نیامدی

    گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

    نامهربان من، تو که مهمان نیامدی

    خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد

    مهمان من، چرا به سر خوان نیامدی

    شناختی فغان دل رهگذر که دوش

    ای ماه قصر، بر لب ایوان نیامدی

    گیتی متاع چون منش آید گران به دست

    اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
    صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته‌ای‌ست

    ای تخته‌ام سپرده به طوفان نیامدی

    در طبع شهریار، خزان شد بهار عشق

    زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

    محمدحسین بهجت (شهریار)

    برچسب‌ها: شهریار,عشق,شعر
    نوشته شده در يکشنبه 4 آبان 1393 ساعت 0:37 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 237 بازدید
  • []

  • گفتي بگو که در چه خيالي و حال چيست ؟
    ما را خيال توست تو را در خيال چيست ؟

    جانم به لب رسيد چه پرسي ز حال من ؟
    چون قوت جواب ندارم سوال چيست ؟

    بي‌ذوق را ز لذت تيغت چه آگهي ؟
    از حلق تشنه پرس که آب زلال چيست ؟

    گفتم هميشه فکر وصال تو مي‌کنم
    در خنده شد که اين همه فکر محال چيست ؟

    دردا که عمر در شب هجران گذشت و من
    آگه نيم هنوز که روز وصال چيست ؟

    چون حل نمي‌شود به سخن مشکلات عشق
    در حيرتم که فايده ي قيل و قال چيست ؟

    اي دم به دم به خون هلالي کشيده تيغ
    مسکين چه کرد ؟ موجب چندين ملال چيست ؟

    نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 22:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار هلالي جغتایی | 235 بازدید
  • []

  • مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز 
    مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز 
    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
    شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز 
    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 
    عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز 
    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم 
    گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز 
    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 
    سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند 
    صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز 
    خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
    طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

    نوشته شده در دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 23:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار رهی معیری | 300 بازدید
  • []

  • آنکه از دردِ دلِ خود به فغانست منم
    وآنکه از زندگي خويش بجانست منم

    آنکه هر روز دل از مهر بتان ميگيرد
    چون شود روز دگر باز همانست منم

    آنکه در حسن کنون شهره ي شهرست تويي
    وآنکه در عشق تو رسواي جهانست منم

    آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز
    وين زمان معتکف دير مغانست منم

    در غمت گرچه به يکبار پريشان شده دل
    آنکه صدبار پريشان تر از آنست منم

    عاشقانت همه نامي و نشاني دارند
    آنکه در عشق تو بي نام و نشانست منم

    عاقبت همچو هلالي شدم افسانه ي دهر
    آنکه هرجا سخنش ورد زبانست منم

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر 1393 ساعت 11:51 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار هلالي جغتایی | 239 بازدید
  • []

  • خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

    ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

    ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

    این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

    ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

    ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

    شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

    من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

    خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

    تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

    دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

    ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

    نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 19:04 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 149 بازدید
  • []


  • ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
    عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

    عشق یعنی مشکلی اسان کنی
    دردی از در مانده ای درمان کنی.

    در میان این همه غوغا و شر
    عشق یعنی کاهش رنج بشر

    عشق یعنی گل به جای خار باش
    پل به جای این همه دیوار باش

    عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
    واگذاری اب را ، بر تشنه تر

    عشق یعنی دشت گل کاری شده
    در کویری چشمه ای جاری شده

    عشق یعنی ترش را شیرین کنی
    عشق یعنی نیش را نوشین کنی

    هر کجا عشق اید و ساکن شود
    هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

    عشق یعنی شور هستی در کلام
    عشق یعنی شعر مستی والسلام.

    برچسب‌ها: عشق
    نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 21:25 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 194 بازدید
  • []

  • رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
    سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت

    تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
    هست در سینهٔ من آنچه بکس نتوان گفت

    از نهانخانهٔ دل خوش غزلی می خیزد
    سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت

    شوق اگر زندهٔ جاوید نباشد عجب است
    که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت


    نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند 1394 ساعت 14:56 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار اقبال لاهوری | 176 بازدید
  • []

  •  

    عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه

    بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه

    عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباش

    سر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه

    دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکی

    تهمت درد از برای شکوه بر هر مو منه

    نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 17:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عرفی شیرازی | 155 بازدید
  • []

  • ای عشق همه بهانه از توست، من خامشم این ترانه از توست
    آن بانگ بلند صبحگاهی، وین زمزمه ی شبانه از توست
    من انده خویش را ندانم، این گریه ی بی بهانه از توست
    ای آتش جان پاکبازان، در خرمن من زبانه از توست
    افسون شده ی تو را زبان نیست، ور هست همه فسانه از توست
    کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست
    گر باده دهی و گرنه ، غم نیست، مست از تو ، شرابخانه از توست
    می را چه اثر به پیش چشمت؟ کاین مستی شادمانه از توست
    پیش تو چه توسنی کند عقل؟ رام است که تازیانه از توست
    من می گذرم خموش و گمنام، آوازه ی جاودانه از توست

     

    نوشته شده در سه شنبه 8 تير 1395 ساعت 18:18 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار هوشنگ ابتهاج | 176 بازدید
  • []

  •  

    تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

    رباید همی صبر و آرام دل

    به بیداریش فتنه برخد و خال

    به خواب اندرش پای بند خیال

    به صدقش چنان سرنهی بر قدم

    که بینی جهان با وجودش عدم

    چو در چشم شاهد نیاید زرت

    زر و خاک یکسان نماید برت

    دگر با کست بر نیاید نفس

    که با او نماند دگر جای کس

    تو گویی به چشم اندرش منزل است

    وگر دیده برهم نهی در دل است

    نه اندیشه از کس که رسوا شوی

    نه قوت که یک دم شکیبا شوی

    گرت جان بخواهد به لب بر نهی

    وگر تیغ بر سر نهد سر نهی

    نوشته شده در سه شنبه 15 تير 1395 ساعت 13:36 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 208 بازدید
  • []


  • یار گرفته‌ام بسی
    چون تو ندیده‌ام کسی

    ***
    عیب‌ت آن‌ست
    که هر روز
             به طبعی دگری

    ***
    یار آن حریف نیست که از در درآیدم

    عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود...

    سعدی

    نوشته شده در سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت 19:11 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 86 بازدید
  • []


  • من به ايوان چراغانی دانش رفتم
    رفتم از پله مذهب بالا،
    تا ته كوچه شک ،
    تا هوای خنك استغنا،
    تا شب خيس محبت رفتم.
    من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.


    نوشته شده در جمعه 23 مهر 1395 ساعت 12:08 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سهراب سپهری | 113 بازدید
  • []


  • آدمی را توانایی
    عشق نیست
    در عشق می شکند و می میرد!


    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 9:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار احمدرضا احمدی | 91 بازدید
  • []


  • نفسم را پر پرواز از توست
    به دماوندِ تو سوگند که گر بگشایند
    بندم از بند؛
    ببینند که آواز از توست!
    همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
    همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
    خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
    تا تو آزاد بمانی
    به زمین ریخته باد!


    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 18:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فریدون مشیری | 94 بازدید
  • []

  • نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

    برفت در همه عالم به بیدلی خبرم

    نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم

    نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

    من از تو روی نخواهم به دیگری آورد

    که زشت باشد هر روز قبله دگرم

    بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده ست

    که پند عالم و عابد نمی کند اثرم

     

     

    نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 11:40 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 78 بازدید
  • []

  •  

     میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان بزرگ صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری دیده از جهان فرو بست. او را در محل خانقاهش در تویسرکان به خاک سپردند. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها ساقی نامهٔ اوست.

    آثار او در این مجموعه:

    ساقی‌نامه ,سوگندنامه,گوهر عشق,غزلیات,قصاید,رباعیات,ترجیع بند,مقطعات و غزلیات ناتمام,مفردات

     گوهر عشق

    الهی سوختم بی‌غم الهی

    کرامت کن نم اشکی و آهی

    چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

    شود دامان ازو رشک گلستان

    چه آه آهی که چون از دل زند سر

    بسوزاند دل یاقوت احمر،

    دل بی‌عشق بر جان بس گران است

    سر بی‌شور مشتی استخوان است

    تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

    تو را حور و مرا گور و کفن عشق

    ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

    خدا گر نه، پیمبر میتوان شد

    اگر یزدان پاک از لات عشق است

    جهان را قاضی الحاجات عشق است

    نداند عقل راه خانهٔ عشق

    که عقل کل بود دیوانهٔ عشق

    خراب عشق آباد ی ندارد

    بد و نیک و غم و شادی ندارد

    نداند دوست از دشمن گل از خار

    برش یکسان بود تسبیح و زنار

    ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

    بجز خون جگر چشمم مبناد

    مبادا مرهم داغم جز آتش

    رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش

    نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 13:24 توسط : اشعار فاطمه | دسته : رضی‌الدین آرتیمانی | 80 بازدید
  • []


  • می توﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮد
    مردم ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ می گوﯾﻨﺪ
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌنی ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ!
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌنی ﺧﻠﻮتی ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ!
    ﯾﺎ ﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌنی ﻟﺤﻈﻪ‌ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎر!
    ﭼﯿﺴﺖ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ...
    ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ…

    ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
    ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ می‌فهمم!

    ﻋﺸﻖ ﯾﻌنی ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ
     
    فروغ فرخزاد

    نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 12:35 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار فروغ فرخزاد | 78 بازدید
  • []

  • ای صبر پای دار که پیمان شکست یار

    کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

    برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم

    یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار

    در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر

    لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار

    چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید

    چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار

    سعدی به بندگیش کمر بسته‌ای ولیک

    منت منه که طرفی از این برنبست یار

    اکنون که بی‌وفایی یارت درست شد

    در دل شکن امید که پیمان شکست یار

    برچسب‌ها: سعدی,اشعار سعدی,عشق
    نوشته شده در يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 21:12 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 104 بازدید
  • []

  • تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

    رباید همی صبر و آرام دل

    به بیداریش فتنه برخد و خال

    به خواب اندرش پای بند خیال

    به صدقش چنان سرنهی بر قدم

    که بینی جهان با وجودش عدم

    چو در چشم شاهد نیاید زرت

    زر و خاک یکسان نماید برت

    دگر با کست بر نیاید نفس

    که با او نماند دگر جای کس

    تو گویی به چشم اندرش منزل است

    وگر دیده برهم نهی در دل است

    نه اندیشه از کس که رسوا شوی

    نه قوت که یک دم شکیبا شوی

    گرت جان بخواهد به لب بر نهی

    وگر تیغ بر سر نهد سر نهی

     
    برچسب‌ها: سعدی,اشعار سعدی,عشق
    نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 22:46 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار سعدی | 84 بازدید
  • []

  • ای برادر غیر حق خود نیست کس

    اهل معنی را همین یک حرف بس

    گر تو غیر حق به بینی درجهان

    بر تو روشن گردد اسرار نهان

    گر تو اندر راه یک بینی شوی

    از وجود خویشتن فانی شوی
    نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 18:54 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عطار | 67 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • تا مقصد عشاق، رهی دور و دراز است
    یک منزل از آن بادیه ی عشق مجاز است

    در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
    بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

    عشق است که سر در قدم ناز نهاده
    حُسن است که می گردد و جویای نیاز است!

    وحشی، تو برون مانده ای از سعیِ کمِ خویش
    ورنه درِ مقصود به روی همه باز است…

    وحشی بافقی

    نوشته شده در جمعه 5 آذر 1395 ساعت 20:12 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار وحشی بافقی | 100 بازدید
  • []

  •  

    ای که دایم به خویش مغروری

    گر تو را عشق نیست معذوری

    گرد دیوانگان عشق مگرد

    که به عقل عقیله مشهوری

    مستی عشق نیست در سر تو

    رو که تو مست آب انگوری

    روی زرد است و آه دردآلود

    عاشقان را دوای رنجوری

    بگذر از نام و ننگ خود حافظ

    ساغر می‌طلب که مخموری

    نوشته شده در يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 23:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار حافظ | 109 بازدید
  • []

  •  

    مراکز عشق به ناید شعاری

    مبادا تا زیم جز عشق کاری

    فلک جز عشق محرابی ندارد

    جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

    غلام عشق شو کاندیشه این است

    همه صاحب دلان را پیشه این است

    جهان عشقست و دیگر زرق سازی

    همه بازیست الا عشقبازی

    اگر بی‌عشق بودی جان عالم

    که بودی زنده در دوران عالم

    کسی کز عشق خالی شد فسردست

    کرش صد جان بود بی‌عشق مردست

    نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 16:14 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار نظامی | 110 بازدید
  • [ادامه مطلب] []

  • ای عشق،
    تو را دارم و دارای جهانم

    همواره تویی،
    هر چه تو گویی و تو خواهی




    برچسب‌ها: عشق
    نوشته شده در يکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 12:49 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار عاشقانه | 117 بازدید
  • []

  • آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

    ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

    آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

    آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

    آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

    گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

    گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

    نوشته شده در يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت 20:34 توسط : اشعار فاطمه | دسته : گزیده اشعار مولوی | 71 بازدید
  • []

  • يارب تهي مکن ز مي عشق جام ما
    از معرفت بريز شرابي بکام ما
    از بهر بندگيت بدنيا فتاده ايم
    اي بندگيت دانه و دنيات دام ما
    چون بندگي نباشد از زندگي چه سود
    از باده چون تهيست چه حاصل زمام ما
    با تو حلال و بي تو حرامست عيشها
    يارب حلال ساز بلطفت حرام ما
    جاي مي عبادت تست اين سفال تن
    خون ميشود وليک در اينجا مدام ما
    اين جام دل که بهر شراب محبتست
    بشکست نارسيده شرابي بکام ما
    رفتيم ناچشيده شرابي ز جام عشق
    در حسرت شراب تو شد خاک جام ما
    عيش منفص دو سه روزه سراي دون
    شد رهزن قوافل عيش دوام ما
    از ما ببر خبر بر دوست اي صبا
    نوشته شده در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت 18:50 توسط : اشعار فاطمه | دسته : فیض کاشانی | 53 بازدید
  • [ادامه مطلب] []


  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ایجاد وبلاگ | پاپ آپ استند نمایشگاهی | هانس گروهه | عینک واقعیت مجازی | قرص لاغری،بهین دارو | هاست لینوکس ارزان | طراحی سایت | ثبت آگهی رایگان | اقامت استرالیا | پکیج درمان دیابت | هتل | سیگنال خرید بورس | دکتر نوروزیان | محمد دبیری | اینترنت پر سرعت | بانک شهر | گیت کنترل تردد | جت گروتينگ | آزمایشگاه فرزانگان شیراز
    X
    تبليغات